باید متولد دهه شصت باشی و سرتهت سوخته باشد تا بفهمی چرا نُه روز مانده به عید بدنیا آمدن با همان روزعید بدنیا آمدن هیچ فرقی ندارد، باید متولد لحظه های جان کندن زمستان باشی تا سرما نفس های آخرش را در جانت کشیده باشد و همیشه خدا سردت باشد، باید یاد گرفته باشی دستهای یخ کرده ات را در جیب خودت گرم کنی و تنها قدم بزنی تا اسمت را بگذارند متولد اسفند !
ما اسفندی ها یک فرقی که با دیگران داریم همین است که خوب یاد گرفته ایم برعکس همه که خودشان را زیر خاک دفن میکنن، خودمان را زیر برف دفن کنیم و منتظر آب شدنش باشیم، امشب تا صبح که نه، تا ظهر میخوابم که لحظه بدنیا آمدنم بیدار نباشم، بیدار که شوم من یک سال بزرگتر شده ام، یاد آن روزها میفتم که باید تندتر راه میرفتم که قدم هایم از قدم های آدم بزرگترها عقب نیفتد، از همان اول هول بودم، همه چیز را باید زودتر از زمان خودش پیدا میکردم، این خوب نیست که تازه بیست و پنج ساله شده باشی ولی سال هاست که بیست و پنج سالگی را رد کرده باشی و به مرز پیری رسیده باشی، هول بودم، این هول بودنم را در موهای سفید شده ام هم میتوانید پیدا کنید، الان چند روزی میشود که زمستانم، یعنی هم سرد میشوم هم میبارم هم آب میشوم ...
درون هر کسی یک چیزهایی پیدا میشود، یک چیزهایی که وقتی آن آدم ها را تکان دهی صدا میدهد، خیلی هایتان را وقتی تکان بدهی هنوز سر و صدای کودکی می آید که بدنبال برف بازی و سر خوردن و این حرف هاست، ولی ما را که تکان دهید کودک درونمان، پالتوی کهنه ش را میپوشد و تنها خودش را به نیمکت دم خیابان میرساند و شروع میکند به سیگار کشیدن که یادش برود زنش مُرده بچه ش مُرده خودش مُرده آینده و گذشته ش مُرده، ما را که تکان دهید از لابه لای صداهای شکستنی اگر خیلی خوب گوش بدهید فقط یک صدای خنده می آید، که اگر این خنده مهربان بانو نبود تا الان با یک جنازه طرف بودید که فقط جسمش را این ور و آن رو بدنبال خودش میکشید.

+ دست تو اگر بود دست من دیگر در جیبم نبود.

+ گاهی یک کادو ناغافل میرود در جان آدم، آخ جای میگیرد آخ جای میگرد. (زیبای زمستان)  (دروغ تاریخی)

+ باید بروم سر وقت تقویم نوازشش کنم حتی یه سیگار روشن کنم بدم کام بگیره، بگم مشتی یه امشبه رو بیخیال ما شو حوصله تبلدمان را نداریم ! همه متولدین اسفندی که این روزها از دور نزدیک تولدشان را تبریک گفته ام و باز هم میگویم (بانو خبرنگار)   (بانو شکوفه برفی)   (حسنا بانو)   (باران)  (یوسف)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم