گاهی وقتا آدم باید خوشو مُهر کنه و زیرش بنویسه: آخرین نفسای زندگی، بعد خودشو بایگانی کنه، مثل وقتی که کف پات رمل های داغو حس کنه، میدونی؟ گاهی آدم خیلی ساکت میشه، همیشه یه چیزایی پیدا میشه تو سکوت تلنگرت بزنه، یه چیزی مثل نزدیک عید بودن بخودت میارتت، نگاه کن نزدیک عیده، یعنی روزای آخر زمستون، یعنی کف پات داغ شده، گرفتی رفیق روزای آخر زمستون کف پات داغ شده، بخودت اومدی روزای آخر تابستون کف پات چه حالی میشه !
گاهی هم آدم انتخاب میشه، انتخاب میشه تا مخاطب نگاه یک مرد بشه، نگاه یه مردی که منتظر خیس شدن چفیه ش باشه، فرصت خوبیه برای تنهایی، برای راه رفتن، برای تنهایی، برای نفس نفس زدن، برای تنهایی، تنهایی فرصت میخواد، مکان میخواد، راستی تا حالا مستاصل شدی؟ تو تنهایی آدم زیاد مستاصل میشه، شاید اگه تنها نبودم مستاصل نمیشدم هیچ وقت، وقتی میبَرَنِت یه جا به اسم فکه، بعد مجبوری راه بری، نگاه کنی، گوش کنی، نهایت نهایتش این باشه که بشینی زمین و با رمل هاش بازی کنی. میدونی مثل چی میمونه؟ مثل اینکه یه گل بردارن بذارن تو شیشه بگن لمسش کن، حسش کن، بوش کن، تازه اگه ازش مراقبت نکنی پژمرده میشه و از دستش میدی، حالا بازی کردن با این رمل ها مثل بازی کردن با اون شیشه هست، تازه مراقبشم نباشی ...
آدم اینجا، این گوشه دنیا، تو تنهایی خودش، مستاصل میشه، کاش میشد از این شیشه هه رد شد رفت، دست کشید به گُله، لمسش کرد، راستشو بخوای جسمم باهام راه نمیاد، من بلد نیستم کفش دربیارم و پا برهنه بیفتم از این ور به اون ور، ولی یه بار زد سرم گفتم شاید این دفعه شد، وقتی جسمت با دلت راه نیاد، این میشه یه دردی که ته نشین میشه تو وجودت، وقتی نشستی یه گوشه قتلگاه و حسین داره ذره ذره با دستاش خاک میریزه روت، انقدر که دیگه پاهاتو نمیبینی و پاهات دفن میشه زیر یه مشت رمل، روحم از کف پام میزنه بیرون و شروع میکنه به گشتن همون زیر میرا، واسه اینکه ببینی اون جا چی هست واسه دیدن، باید چشم داشته باشی، باید گوش داشته باشی، همینجاست که میگم جسمم باهام راه نمیاد لعنتی.
همه یاد گرفتند به این جور جاها که دستشان میرسد، زودی خودشان را زمین میزنند و پیشانیشان را به خاک میمالند، من میگم واسه یه بارم که شده گوشتو بذار رو زمین، گوشتو بذار رو زمین ببین چی میشنوی؟ گوش کن، صدای مردانه ی پسر بچه های ده دوازده ساله می آید، صدای شنی های تانک های مهاجم، بکشیدشان، بکشیدشان، امانشان ندهید، صدای خس خس سینه، مهدی مهدی مهدی جان، جون مادرت منو ول کن، بچه ها تنهان، صدای جان دادن یک مرد می آید، الو الو، حاجی جان از خط رد شن بچه ها ... صدای گریه حاجی می آید، شنیدی؟ اینجا باید صدای غرورآمیز پاهای جامانده را شنید، باید صدای فاتحان غیرت و مردانگی را شنید، ولی شبهایش قصه فرق میکند، شبها صدای ناله و زجه مادرهای بی پسر می آید، صدای گریه دخترکان یتیم، میشنوی بابا باباهایشان را ؟
آدما رو پیشانیشان نشانه دارند، نشانه ای که نشان میدهد روزگار چه بر سرشان آورده، مثل عمو مصطفای خودمان، یا نه مثل همین دخترک چادر بر سری که جلوی عمو مصطفا ایستاده و از پیشانیش میشد فهمید چه بر سرش آمده و حالا اینجا وسط یک مشت خاک چه میکند، سرش را پایین انداخته، مثل کسی که گوشه کافه شاملو میخواند و آرام آرام اشک میریزد، گم شدن آدم ها بی سرو صدا اتفاق می افتد، آدم های غریب به راحتی آب خوردن گم میشوند، سرش را پایین انداخته مثل آدم های غریبی که میخواهند گم شوند، راستشو بخوای کسی از توی آدما خبر نداره چی میگذره، که چی میشه یهو طرف از همه چیز استعفا میده و شروع میکنه به ترک کردن خودش، دخترک سرشو بالا آورد، فکه شاهد است، عمو شاهد است همه شاهدن لبخند میزد، این لبخند از همان فکه برایش یادگارمانده.

وقتی ندانی که کجایی به هر راه بزنی گمراهی !

ادامه دارد ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٩ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم