از هور دل کندن مثال همان جان کندن است، بعد از هور، وسط اتوبوس شلوغ، لابه لای سر و صداها، جای خوبیست برای نامه نوشتن، نامه نوشتن برای خودت، برداری بنویسی که چقدر دلم برایت تنگ شده، که کجایی این روزها تا ببینی من کجایم؟ چه میکنم؟ که این روزها چقدر دلم تنگ میشود، که بعد نامه را پست کنی، تا بزنی بگذاری در جیبت، فردا روزی که رفتی خانه، دستت به دست خودت رسید، بدهی دستش بگویی: بیا این را برای تو نوشتم. این روزها درون مخم بین لذت خاک و شادی خنده دوئل برپاست، البته که من دلم میخواهد خنده بِبَرد، ولی آخرسر این خاک است که بر سرو رویم میماند و سکوت میکنم.
برای مثل منی که فقط بلدم همیشه در همه یِ جمع ها یک گوشه بایستم و حرف نزنم و فقط با چشم هام از سرو کول ملت برم بالا و دست آخر یا به چشماشون برسم ببینم کجاها رودارن نگاه میکنن یا مخشون سوراخ کنم و برم توش ببینم چه خبره و فکرشون بخونم و واسه خودم کلی شخصیت سازی کنم، خیلی سخته الان وسط یه کاروانی هستم که نصف بیشترشون قابل دیدن نیستن، برام خیلی سخته که نتونم بگم هم سفرهای خوبی دارم یا بد، وقتی نمیتونم یه گوشه وایسمو زل بزنم به تک تک آدمای همراهم و شخصیتشون از تو چشماشون، خنده هاشون، حرف هاشون و نگاهاشون بکشم بیرون و بعد برچسب خوب است یا بد است بچسبونم رو پیشونیشون، ذهنم میریزه بهم، شلوغ میشم، الان قشنگ دارم حس میکنم یکی نشسته تو مغزم و داره دست و پا میزنه و از کلافه گی موهاشو میکنه، نمیدونم شاید دلم تنگ شده، قلبم داره تندتند میزنه، باید چشمامو ببندم، با چشم بسته میبینم.
هویزه دیوار دارد، در دارد، شیشه دارد، پنجره دارد، سقف دارد، باغچه و درخت و گل دارد، زائر دارد، شاید اینجا قرار است شلوغ ترین جایی باشد که من میبینم، وقتی تو هویزه بری یه گوشه بشینی و تکیه بدی به دیوار، میبینی آدمای زیادی میان از جلوت رد میشن و نگات نمیکنن و چیزیم نمیگن، هر کی دنبال یه چیزی میگرده، نمیفهمم چرا باید هر چی آدم میبینم که از اینجا رد میشه دختره؟ دنبال چی میگردن؟ بچه تر که بودم یکی در گوشم گفت اینجا چندتا دانشجو رگ غیرتشون باد کرد و ... اینجا، این گوشه، بدتر از تنهایی اینه که حافظه ت اتصالی داشته باشه، هی یادت بره هی یادت بیاد، آدم هی دلش میخواد برگرده به تنظیمات کارخونه ش، ولی هی نمیشه، آخر سر هم میرسی به اینجا که هویزه درشو روت میبنده و میذارتت پشت در، تا تو سرما بمونی و بلرزی، نمیدونم شاید چیزی رو فراموش کرده بودم بیارم که رام ندادن و موندم پشت در، راستی هویزه چیزی درونت کاشتم، تا قیامت سراغش را ازت بگیرم، یک زیارت عاشورای دو نفره.
حالا وقتشه که چشمامو باز کنم و ببینم وسط یه مشت خنده یِ بلند بلند نشسته مو دارم به جُکهای عمو مصطفا ریسه میرم، نه چشمامو بیشتر باز میکنم، سر یکی رو پامه، از جریان خون تو رگ های سرش میشه فهمید کِی آرومه کِی داره میخنده، حتی وقتی خوابش میبره هم میشه فهمید که خوابه، یه جورایی حس میکنم یه موزه سرشو رو پام گذاشته، شاید از معدود موزه هایی باشه که حرف میزنه، میخنده، راه میره، از همه مهمتر همیشه به روزِ و روش گرد غبار کهنگی نمیشینه، این لحظه نباید یادم بره، آدما تو زندگیشون خیلی پیش میاد که هی بخودشون میگن این لحظه رو یادت نره، مخ آدما یه قسمت بزرگیش جای همین لحظه هاست، که قراره یادشون نره، منم باید بهش بگم این لحظه رو یادت نره مخ لعنتی عزیز من ...
حالا یکی یکی پاشدن رفتن، هر کی سراغ کار خودش، دیگه خبری از یه مشت خنده ی بلند بلند نبود، تک و توک خمیازه بود که گوشه گوشه نشسته بودن، برای مثل منی که شب و روزم با نت تقسیم بندی میشه و نفس های عمیقمو با کانکت شدن میکشم، چند روز نداشتن نت یه درد زجر آوره، تمام این روزها وقتی جلوی آیینه میرفتم تا خودمو ببینم، حتی وقتی یه تصویر غیر شفاف از خودم تو شیشه اتوبوس میدیدم، حس میکردم شده م مثل آدمک دهان گشاد مسنجر که هی بالا پایین میپره و هی به من میخنده و آخر سر هم چشم هاشو میبننه و میخوابه، نمیدونم کجام، حتی نمیدونم چیزی زیرم انداختم یا نه ولی من خوابیدم.

ادامه دارد ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم