گاهی وقتا آدم میشه مثل یه بادکنک، یه بادکنکی که بادش تموم شده، مچاله شده و افتاده گوشه ای، اصولأ ظهرا بعد ناهار آدما هر جای دنیا که باشن میشن شکل همچین بادکنکی، شما حالا فکر کنید وارد یک اتوبوسی شده اید که روی هر صندلیش یک بادکنک مچاله شده افتاده، در چنین شرایطی بهترین راه درمان همان یک چرت آرام بهمراه حرکت های کلافه کننده ولی دوس داشتنی اتوبوس است که شما را سرحال میاورد و دوباره بادتان میکند، حالا وسط این گیر و دار یکی پیدا میشود یا برود سروقت ضبط ماشین و از مخ های تعطیل شده همه مان سواستفاده کند و صبرها را تا بیخ گلویمان برساند، یا یک عدد راوی شروع کند روی مخ خوابالوی ما راه برود و ... اصلأ ولش کن.
من هم حالا بعد از یک ناهار خوب افتاده ام این گوشه اتوبوس سفید، بادم خالی شده، آمدم به حرف قصه گو گوش بدهم و بشوم یک عدد نگاه و کارم شود نگاه کردن. میخواستم خودم را از پنجره اتوبوس آویزان کنم تا بهتر بتوانم نگاه کنم که یاد پنجره اتوبوس افتادم، همه از پنجره اتوبوس بیرون را نگاه میکنن و در خودشان گم میشوند، ولی چرا هیچ کس پیدا نمیشود که برای حتی لحظه ای خود پنجره را نگاه کند نه بیرون لعنتی اش را !
بعضی آدم ها هستن مثل همین حاجی بذله گوی کاروان، که من را یاد پنجره انوبوس می انداخت، هر وقت نگاهش میکردم خودش را نمیدیدم بیرونش را میدیدم آدم های درونش را میدیدم خاطرات و حرف های نزده اش را میدیدم، باورتان میشود تا الان حتی اسمی از این حاجی بذله گو نمیدانم و فقط تصویر بیرونش را به یاد دارم و بس.
هور، هورالعظیم، اسم یک تالاب است که من هور میخوانمش، لب آب هور نشستن از آن تصورهایی بود که میشود نشست و با تک تک تصویر ها خانه سازی کرد، بلند شدیم رفتیم در سوله ای که نه سر و داشت و نه ته فقط پرش کرده بودند نیزارهای خوش قد و بالا نشستیم، هر کداممان گوشه اش، این هم سفر همیشگی ما تا نشست، شروع کرد به بازی کردن با این نیزارها و ادای ماهیگیرهای ندید بدید را در آوردن، همین کارش کافی بود تا سه چهارتایی خادمی که لباس های خاکی پوشیده بودند، همان لباس هایی که به تنشان گریه میکرد، که دلشان اینجاها و بدنبال درست پوشیدن لباس و مرتب و تمیز بودن این حرف ها نبود، همان خادم هم سن و سالی که از کرمان آمده و بود و من برای اولین بار از نزدیک یک عدد آدم کرمانی در زندگی خودم دیدم و کلی خنداندیمش و آخرش هم راضی شد که بگذارد حسین با این نیها ادای ماهیگیر ها را در آورد و چیزی نگوید.
هیچی، دلم نمیخواهد هیچ کاری انجام دهم، نه خواندن زیارت در آن سوله ی تاریک و خنک نه حتی بدنبال قصه های عمو مصطفا راه افتادن و خودت را بدست قصه هایش سپردن. اینطوری که هوا خوب است و پنجره باز است و باران خوبی می آید، سر و صداهای لب آب آدم را صدا میکند که پاشو بیا کمی همین جا بنشین و به هیچ چیز فکر نکن، آخر آدم قرار نیست که همیشه خدا به چیزی فکر کند، گاهی لازم است خودت را ول کنی روی دستهایت بگذاری مخت کمی باد بخورد، اینجا کنار هور جای نشستن و قهوه خوردن و به دور دست ها نگاه کردن است، در هور نمیشود بلند شد و راه رفت همه ش این طرف و آن طرف را نگاه کرد، یا به حرف یک مشت راوی گوش داد، اگر دست من بود همان گوشه کنارهای هور، یک کافه ی سَرِ باز و بدون دیوار راه می انداختم و میگذاشتم همه بیاین تنها بنشینن و یک قهوه تلخی چیزی بخورن و بعد در تنهاییشان غرق شوند و به آن دور دست های هور نگاه کنند، هور جای حرف زدن نیست، آنجا فقط باید نشست نگاه کرد و به صدای باد گوش کرد، هور جای پیدا کردن خودت از خودت است.
چشم های من، چشم های هم سفر و حتی شاید چشم های همه هم کاروانیان ما عمو مصطفی قصه گو رو گم کرد، رفته بود بالای سوله روی خاکی ها کنار آن پرچمِ تنها، برای خودش با رفیق های قدیمی اش خلوتی درست کرده بود و نشسته بود، با ساعت دلش، وقت رد شدن عطر استخوان هایتان شده بود، با چشم میشد نگاه کرد که وجودش را در کف دستانش میگرفت، وجود خودش را نه، وجود تمام آنهایی که همین جا جا گذاشته بود، مشت مشت خاک بر میداشت، نگاه میکرد، انگار زل میزد به چشم های فلان رفیقش که یک پا نداشت، که شب آخر گفت: هی فلانی برو یک روز می آیی دنبالم، من میدانم این مرد خیلی روزها رفت بدنبال دانه دانه رفیق هایش ولی انگار هنوز مانده کسی، هنوز میگردد، اینبار نه با اسباب و اثاثیه ی تفحص، با چشم هایش با دستهایش با اشک هایش...
سر سفره ماست خوریِ وسط بیابان که خبری از عمو مصطفای ما نبود، من میدانستم گوشه ای رفته، تکه ای از خودش را جا بگذارد و بجایش یک تکه یادگاری بردارد بچسباند بخودش و بیاید که تا آخر عمرش از آن تکه بگوید که بگوید آن روز، آخرِ هور چه شد که عمو نبود، نبود که ماست تازه ی با شیر گاو را بخورد، باید بیاید بگوید که کدام تکه اش هر شب از هور صدایش میزند و خواب را از چشم هایش میگیرد !
آدم دلش میخواست دست های هور را میگرفت و میکشید به سمت شهر، به سمت شهر خودمان، یک گوشه ای از شهر جایش میداد، من میدانم این چیزها به درد روزهای مبادا میخورد، همان روزهای بدبختی و تنهایمان.

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم