نیمه راه رسیدن !
نیمه راه رسیدن همیشه خدا یک جای کارش میلنگد، شاید به بدی رفیق نیمه راه بودن نباشد ولی هر چه باشد در تمام قصه ها نصفه رسیده ای، یعنی تمام سفر یک نصفه ش را از دست داده ای و باید بگردی بدنبال نصفه ی دیگر و تو کسی نیستی که تمام سفر را بوده ای تو فقط نصفه ش را بوده ای و ... یه بار یکی ازم پرسید حس چشمات قوی تره یا حس گوشات؟ گفتم حس مخم ! عادت دارم همیشه قبل از رفتن به هر جایی در مخم یک تصویر خیالی از اشیا، آدم ها و تمام حرف و حدیث های آن نقطه در مخم رسم کنم و بعد پا به آنجا بگذارم، همین تصویر سازی برای همین اتوبوس سفید رنگ هم شکل گرفت، راستش را بخواهید احساس میکردم الان قرار است یک مشت دوربین عکاسی ببینم که دست عده ای را گرفتن با خودشان آوردن و من قرار است تمام طول سفر را با این دوربین ها حرف بزنم ژست بگیرم بخندم یا هر چیز دیگر، سوار که شدم چشمم فقط بدنبال صندلی خالی خودمان میگشت، تا رسیدیم و نشستیم نمیدانم که را دیدم با چه کسی سلام علیک کردم و با چه کسی نکردم.
قاطی آدم های اتوبوس شدیم، هنوز حوصله مهربان بودن با خودم را ندارم، من هنوز خالی ام هم خودم هم احساسم، آنقدر با خودم کلنجار میرفتم که نشد بفهمم که چه شد که رسیدیم به جایی که اسمش را گذاشته اند طلائیه ! اولش اینجوری میشود که فکر میکنی باد آورده ات که رهایت کند همان گوشه کنارها، بعدترش میبینی که نه خودت چسب بوده ای و چسبیده شده بودی به یک عده تا رسیده ای به اینجا، حالا وقتش است که تمام تلاشت را بکنی که روی دست همین یک عده نمانی و فقط بار اضافی نباشی، وسط جمع نشستم که گوش بدهم، ولی نشد خودم را کشاندم یک گوشه تا خودم را معرفی کنم، طلائیه آمد جلویم نشست مرا نشناخت، انگاری پیر شده باشد، نه خوب میدید نه خوب میشنید نه میشناخت، حس کردم زوال عقل و کوچک شدن مغز و سقوط طلائیه چندین هزار ساله پیش آمده که مرا نمیشناسد ...
نه راستش را بخواهید من غریبه بودم، ازم پرسید من و تو همدیگه رو گم کردیم؟ گفتم: فکر میکنم، من خودمم گم کرده م، شهرم، آدرسم، خون م، و بعد سکوت کردم. این سکوت یعنی حس معلق بودن، این سکوت را سال ها با خودم همراه دارم، هر وقت کسی میپرسد هی رفیق کجایی؟ همین سکوت را دارم که با این جوابش را بدهم، حالا جواب طلائیه را با آن همه طلاهایش را فقط با سکوت میدهم، مجبورم آنقدر سکوت کنم که تمام شود برود، باید بگردیم بدنبال سوله شماره دو که قرار است ناهارمان را بدهد.
غذا باید خوب باشد، غذای خوب یعنی هم سیرت کند هم مهربان باشد، وقتی سر سفره ای نشسته ای که هنوز وسطش یک مشت رودروایس پاشیده اند، غذای خوب را دستت میدهند، گرفتن غذا از دست آقای ادب جز فراموش نشدنی ترین کارهاست، آقای ادب تعریف کردنی نیست، راستش را بخواهید اگر بخواهم یک جمله در وصفش بگویم فقط همین که اگر گذرت بخورد به ایشان و قرار باشد چند لحظه با او سلام و علیک کنی، باید قبل از رسیدن و دست دادن در ذهنت هر چه واژه قلمبه سلبمه بلدی و شنیده ای بیاوری جلو و بگذاری دم دستت، که کم نیاوری و بتوانی حداقل لابه لای ادبِ این مرد، تو هم یکی دو واژه ای احوال پرسی کنی، اما این مرد خوبی های گفتنی و حتی قاب کردنی های دیگری هم دارد که همه ش را پشت ادبش پنهان میکند.
هنوز هم نمیشود سرت را از یک زاویه ای بیشتر بالا بیاوری یا تکان بدهی، هنوز پای رودروایسی در میان است، صدای دم دمای آخر بودن می آید، شاید باید شرط ادب را رعایت میکردم و بلند میشدم میرفتم سراغ طلائیه و یک ودای جانانه انجام میدادم و بعد خودم را از آنجا دور میکردم، ولی نرفتم، آدم یکجایی هر چه با خودش کلنجار میرود ربطش را با آنجایی که هست پیدا نمیکند، و فقط میشود یک بی ربط، قصه گو حرف یک پسرک بی ربط را گوش کرد، از اینجای قصه به بعد فقط کارش میشود نگاه و نگاه و امان از این نگاه !

ادامه دارد ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم