قرار بر این شد خودمان برویم، خودمان برویم که جا نمانیم که برسیم که دست هایمان بوی خاک بگیرد و چشم هایمان دلش بگیرد که نگاهمان جا بماند که روزگار به آخر خط برسد. انقدر وایسادیم تا شب شود، تا آخرهای شب شود و بعد دوتایی راه بیفتیم و برویم تا برسیم، وقتی تمام شهر ملایر خواب بود، از دور ما را که دید به سمتش میرویم، بساط پیک نیکش را جمع کرد و گذاشت زیر پایش، ماشینش سفید بود، یک آردی سفید رنگ، خودش هم انقدر صندلیش را صاف کرده بود که سیخ سیخ نشسته بود، درِ ماشین را که باز کردم از چشمای پف کرده ش میشد خوب فهمید که حسابی ساخته خودش را، انقدر شب بود و سرد بود و دیر شده بود که بیشتر از یکی دو جمله حال و حوصله چک و چانه زدن نداشتیم، قرار شد با دوازده تومان ما را برساند بروجرد و از آنجا هم دوتومن دیگر هم بگیرد و مارا برساند به پلیس راه و مابقیش با خودمان.
به آن ماشین زوار در رفته و عتیقه ش آنقدر گاز میداد که میشد صدای التماس موتورش را از کاپوتش شنید، نه من بدم میامد تند برود نه انگاری خودش حوصله آرام رفتن را داشت، بین راه خیلی دوست داشتم سر حرف را باز کنم، با یه مشت سئوال مسخره، آب وهوا، اوضاع کار و کاسبی خوبه و گرانی این حرف ها، ولی نشد شاید نتوانستم، اصلأ بلد نیستم با یکی الکی سر حرف را باز کنم الکی حرف بزنم و الکی هم یکی دو خنده ناقابل تقدیمش کنم، حسین که خوابش برد کارم شده بود زل زدن به چشم هایش، هم برای اینکه خوابش نبرد مردک راننده هم ته چشم هایش یک چیز آشنا داشت، آخر سر هم خودش گفت میترسی خوابم ببرد؟ که گفتم نه.
نفهمید و هیچ وقت دیگر هم نمیفهمد که آن شب، آن چشم های باد کرده مرا برد به اوه سال پیش که شب ها باید پیش بابایم مینشستم که خوابش نبرد، که چشم هایش را نبندد و ماشین عتیقه قرض کرده از رفقایش را به در و دیوار نکوبد و بدبختی جدیدی برایمان نسازد، خواستم بهش بگویم که همه بچه ها تعطیلات تابستانشان را فلان میکردند و بهمان میکردند، من باید تا صبح کشیک بابایم را میدادم که نخوابد و کار دستمان ندهد، خواستم بگویم میفهمم شب های سرد با پیک نیک گرم شدن یعنی چه، حتی آمدم بهش بگویم خب تو هم اگر پسرکی داری بیار کنارت بنشان تا حواسش فقط به بابایش باشد نه به شب و جاده و مسافران، خواستم در گوشش بگویم نه این کار را نکن مرد، خاطرات از یک جایی دیگر فراموش نمیشوند رسوب میشوند و تا آخرش ته پسرکت میمانند. خواستم بگویم مثل بابامی، که گفت رسیدیم، دم در ورودی بروجرد بودیم، حسین را بیدار کردم که پاشو رسیدیم، اگر میدانستم راننده با یک ایول من که چه خوب آمد و دمش گرم که به موقع ما را رساند، انقدر خوشحال میشد که کمربندی بروجرد را پرواز کند، زودتر میگفتم و بیشتر شیرش میکردم. ولی خب الحق که دمش گرم و روحیه ای به ما داد که نگران نباشیم میرسیم.
تا هم سفر کرایه این مردک چشم خمار رابدهد دویدم جلو اتوبوسی که پلاکش 14 بود و انگار وایساده بود که فقط ما دو تا را برساند، وقتی دزفول نگه داشت تازه فهمیدم اتوبوس دزفول بوده و نه اهواز و تازه باید یک ماشین دیگر میگرفتیم تا برسیم به اهواز، برعکس تمام شب که باید خیلی دیر سپری شود تا ما خوب برسیم، اینجا باید یک ساعت در سمندی بشینیم تا یک نفر بیاید و تکمیل شود و ما را نتواند به موقع به سه راه خرمشهر برساند، و فقط بخاطر سه دیقه ناقابل باید سی تومان اضافه بدهیم که اتوبوس سفید رنگی را تعقیب کند و ما را به جمع کاروان برساند که چه؟
که ما بلند به یک مشت آدمی که نمیشناسیم بگویم سلام علیکم !

ادامه دارد ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم