پشت پاهای زُق زُق میکند، پشت پاهایم دقیقأ از قوزک پا شروع میشود تا نرسیده به تا شدگی زانو، درست همان جای پای چپم، هم درد میکند و هم زُق زُق (همان سوزن سوزن خودمان) میکند، باید بلند شوم بروم یک باند کشی گیر بیاورم ببندمش آنقدر محکم که خون به ته پایم نرسد، رگ هایم باد کند اولش پایم رنگش بپرد سفید شود کمی بعدترش کبود شود و سِر شود و به غلط کردن بیفتم که درد این بهتر بود با همان زُق زُق خودش !
وسط مغزم ویز ویز میکند، وسط مغزم دقیقأ از پشت چشم هایم شروع میشود تا نرسیده به همان جا که باید الان روی بالش بگذارمش و کمی برای خودم بخوابم، درست همان یه تیکه مغز و اعصابم هم درد میکند، هم ویز ویز میکند، خواستم بلند شوم بروم یک باند کشی گیر بیاورم و آنقدر سفت ببندمش که خون به بالای بالایش نرسد و تعطیل شود برود پی کارش و من هم مثل خیلی ها بشوم یک مخ تعطیل درست و حسابی، بعدش راهیم کنن گوشه ی اتاقکی تا نقاشی خودم را با موهای بلند بکشم و یادم برود که قرار است زندگی با من چه کند. ولی نمیشود، یعنی نه باند کشی هست که بشود رد کرد در مخت، و مغزت را بست تا کبود شود، نه چشم های منتظر مهربان بانو میگذارد دست به چنین کاری بزنم، پس با همین دردی که نه میشود حرف زد، نه میشود حرف نزد، نه میشود تمرکز کرد، نه میشود فکر کرد و نه خیلی چیزهای دیگر، باید سر کنم تا فردا روزی میان انبوه دلتنگی های صاحب مغز و روح و اعصابم، خودم را گم و گور کنم و خودم باشم !
گوشه قلبم جیرِ جیر میکند، دقیقأ گوشه قلبم یعنی همان جا که صاحب دارد، که باید دست نخورده و سالم انقدر نگهش دارم تا برسانم بدستش، صدای جیرِ جیرش شبیه همین درهای روغن نزده و قدیمی خودمان که از ترس صدای جیرِ جیرش کسی بازشان نمیکند و بحال خودشان رهایشان میکند، درست فهمیدید، آنجای قلبم که باید درش باز شود، خون پمپاژ کند برود تا برسد به جای جای بدنم. جیرِ جیرش تا اینجا هم می آید. باید مسواک بزنم، یعنی باید مسواک را بردارم رد کنم از روی سینه برسد به قلبم و بعد شروع کنم به مسواک زدن، تازه باید بلند شوم بروم جلوی آیینه خوب ببینم کجایش مانده و مسواکش بزنم، میدانید چرا حالا گفتم مسواک؟ مسواک را بخاطر خودش نگفتم که، همه ش بهانه بود که بگویم دیده اید موقع مسواک زدن عطر و رایحه خمیر دندان، فضای تنفسی را جلا میدهد و خنک میکند ؟  دقیقأ الان همان گوشه قلبم یک نفس سرد عمیق و خنک میخواهد، هوا اینجا سرد است ولی این سردی به توکِ قلبم هم نمیرسد چه برسد به آن گوشه که برای خودش دب دبه و کپ کپه ای پیدا کرده، فردا که رسیدم، باید مثل آن پسر بچه ای که انگشتش را از سوراخ ته نون خامه ای رد میکند و بیرون میکشد تا خامه نوک انگشتش را مزه مزه کند، باید مزه مزه کنی مزه همان گوشه قلبم را !

+ آمدن از سفر، یعنی چمدانت پر است از سوغاتی های رنگ و با رنگ، آمدم. چمدانم خالیست، فقط یک تکه از قلبم را پر کردم از سوغاتی های دلتنگی تا فردا برسانم دست صاحبش.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم