این روزها که دستم به هیچ جای چادر مهربان بانو بند نمیشود و کسی قرار است مثل شیر جلوی دل من یک وجب و نیمی را بگیرد، احساس میکنم کسی در مغزم های های ناله میکند و کارش شده زجه زدن، راستش اگر مهربانی های دخترک چادر بر سر نبود، میرفتم میشستم گوشه ی کافه فنجون و قصه پایان خودمو لابه لای دود سیگاری های کافه روی دستمال کاغذی روی میز، برای خودم مینوشتم و تا میکردم میذاشتم تو جیبمو میرفتم یه جای دنجی گوشه ی کوچه ای گیر می آوردم و خودمو همون جا میپاشوندم کف زمین و از من فقط یک قصه با پایان روی دستمال کاغذی جا میموند.
پاشیدن آدم ها از هم، حتی شنیدنش هم درد دارد و بی هوایت میکند، بی هوایی همان بی نفسی یا کم نفسی خودمان است، مثل پیرزنی که نفس کم آورده و گوشه کوچه نشسته تا نفسش بالا بیاید، یا مثل آدم تنهایی که یک آهنگ غمگین گذاشته در گوشش حال و روز خودش را هم نمیفهمد و فقط منتظر است که بگذرد، که این روزها بگذرد و تمام شود. اصلأ باید بلند شوم بروم پی ش بگردم، پیدایش کنم، محکم در آغوشش بگیرم  زیر گوشش بگویم خسته م خسته، و باز صدایم بگیرد و بگویم خسته م خسته.
من قیافه م به خیلی چیزها نمی آید، مثلأ به یک عاشق، یا حتی قیافه م به منتظر بودن هم نمیخورد، امروز سر صبح که تازه تونستم از شر این دنیای لعنتی کنده شم و بخوابم، گروهی به اسم اصحاب رسانه سوار بر یک اتوبوسی، راهی جایی شدن که چند روز پیش کسی همه آنها را با بدن های تکه تکه و استخوان های جامانده شان، بصورتم کوباند و مجرمم کرد که من عاشقم !
امشب بعد از تمام شدن عروسی داداش بزرگه حسین اقا عباسی قشنگه ما دو تا هم خودمان راهی میشویم که فردا صبح بهشان برسیم و جا نمانیم، نمیدانم چرا هنوز نتوانستم بلند شوم بروم مسواک و شانه و خرت پرتهایم را جمع کنم، فقط این را میدانم این بار که میروم مأنوس شب هایم پیشم نیست و دستش را داده ام به دست مهربان بانو. از سفر که بیایم دو سه سالی پیرتر به خانه بر میگردم.

+ پست زندگی جا ندارد واسه زندگی از اینجا حذف و به هرزگرد منتقل شد، فقط به جرم اینکه من از این دنیا فقط دوست داشتن یاد گرفته ام و نه هیچ چیز دیگر ...

+ این خوبه که وسط تنهاییت بخوری به اینجا کمی زنده شی ! (رژیم سوپ کلم)    بانو عسل میگه دل یک زن قویترین فرمانروای وجودشه ! (فصل سرد سخت)   این خیلی بد که گم شی تو دردهات و نتونی تبریک بگی تولد دوستای مجازیتو ! (تازگی)  حکیم بانو آدرس جایی را داد برای خواندن که ارزشش را داشت فقط باید قابل باشید مثل ما تا رمزش را به شما هم بدهد :) ! (من و دخترم)

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱٠ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم