یلاقبا بودن ...
شما برای پیدا کردن معنی کلمه ای که شاید ظاهرش را بشناسید ولی معنا و مفهوم دقیق آن را ندانید چه میکنید؟ شاید اگر مثل منی باشید به خودتان زحمت بدهید و یک صفحه گوگل باز کرده و هر چه مشتقات از برای پیدا کردن معنایش به مختان برسد را در کادر سرچ گوگل بزنید و بدنبال معنای واژه سنگین یلاقبا باشید.
خب من هم چنین کاری کردم ولی هیچ چیز دستم را نگرفت، حتی در فرهنگ معین و دهخدا هم بدنبال معنایش گشتم تنها چیزی که دستم را گرفت همین جمله بود: هیچ موردی متناظر با یلاقبا پیدا نشد. راستش را بخواهید از اینجای قصه به بعد کمی درد دارد، اگر خودتان به اندازه کافی درد آوار شده در زندگیتان، یا قلب آرام و لطیفی دارید لطفأ نخوانده بگیرید.
یکبار جایی نشسته بودم، از مردی که حداقل بیست سال از زندگیش را اسیر بوده پرسیدم چطوره که شماها لحظه به لحظه گذشته هاتون یادتونه و دونه دونه افرادی که با هم بودید رو به یاد میارید؟ یک کلمه جوابمو داد، من با گذشته م زندگی میکنم، همین الان میتونم روز به روز شش سالگیمم تعریف کنم واست، داشتم یه بار دیگه حرفشو تو ذهنم مرور میکردم که رفتم به شش سالگیم، که ببینم منم چنین قابلیتی دارم یا نه، راستشو بخواین همون جا تو شش سالگیم گیر کردم و موندم دیگه اصلأ نفهمیدم کِی رسیدیم و من پیاده شدم و از اون جمع جدا شدم، بعد که بخودم اومدم دیدم دیگه نیست تا جوابشو بدم، ولی گوشه ذهنم حک شد که مشتی گذشته ی شیرین و خوب و دلچسبی داری که با لحظه به لحظه ش داری زندگی میکنی.
واسه منی که تا چشم باز کردم درد دیدم و تلخی و زهرماری و یک کلام هم تا همین الانی که اینجا نشستم حرفی نزدم، یه خورده سخته که بخوام یه دفعه بیام بشینم از اتفاقی بگم که بعده ها جز یکی از دردهای گذشته ی لعنتیم میشه.
دیروز نوشتم رفتن، آخر شب مهربان بانو رگ غیرتش باد کرده بود که چرا این همه کامنت سر رفتن و نرفتن و این حرف ها داری :) خب این واکنش طبیعی ست وقتی کسی چیزی را مال خودش میکند باید همه جوره مراقبش باشد و چشم ازش برندارد و حتی نگذارد گرد و غباری رویش بماند. ولی چرا گفتم یلاقبا !
دیروز راهی را که باید میرفتم رفتم، تمام راه که میرفتم تکه تکه از خودم را میکندم و از پنجره بیرون می انداختم که اگر گُم شدم کسی بتواند پیدایم کند، بعد رسیدم به یک دفتر شرکت خصوصی، که فقط در چند دیوار چند متری حدود شش کاغذ دیواری دهان باز کن چسبیده بود، و چیزی بالغ بر شانزده تابلو تقدیر و تشکر و گواهی نامه و از همین حرف ها، اینجایی که من نشسته بودم حتمأ جای مهندسی دکتری یا کارخانه داری بوده و من اشتباه نشسته بودم، همیشه من اشتباه میشینم، جاهایی که مال من نیست مثلأ یکبار جای یک گلدان پشت پنجره نشسته بودم، یکبار هم بلند شدم رفتم ته گلوی یکی نشستم که نه میتوانست قورتم بدهد نه بالا بیاوردم، خلاصه این روزها زمستانم، برف میبارم، سرد میشوم، حتی کسی در مخم آب میشود.
فکر کنم سخت است بابای مهربان بانو به توی پسرک کوتوله بگوید یلاقبا و بعدترش رو کند به دخترش که این پسر هیچ چیزی ندارد جز اخلاق. و اصلأ یک انگشت کوچیکه توهم نمیشود، نه خانواده نه پدر نه مادر نه مال و ثروت و نه سواد، نه از سیاست چیزی سرش میشود هیچ هیچ، خلاصه ش کنم یک جوجه بی سر و پا. این وقت ها آدم بخودش دلداری هم نمیدهد، دلش میخواهد خودش را با تمام آبا و اجداد و گذشته اش بُکُند توی قوطی کبریت هی بالا و پایینش کند تا زندگیش بهم بریزد و بعد در قوطی کبریت را باز کند و همه زندگیش را در بیاورد و با مالیدن به گوگرد قوطی کبریت همه ش را دود کند برود رو هوا. دردم از آنجایش شروع شد که من مجرم شدم، و جرمم همین بوده که روی پیشانیم یک مثبت بزرگ کشیده اند و همه مرا با کلمه شهید میشناسند، و من مجرمم که گذشته ها از لابه لای دود مفنگی ها از خانه بیرون می آمدم تا برسم به تشیع جنازه یک غریبه ای که برای ناموسش همه چیزش را فدا کرد، و باز هم من مجرمم که بجای اینکه چشمم را هیز کنم بدنبال نوامیس مردم در کوچه و خیابون، فقط بلدم بدنبال عکس شهید بگردم و دیگر هیچ.
نمیخوام از حال و هوای خودم بگم یا حتی از این هم نمیگویم که چگونه مهربان بانو مردانه جلوی بابایش ایستاد و نگذاشت عشقش را زیر پایش له کند، فقط این را بگویم که این کلمه یلاقبا چشم هایم را بست و مرا کت بسته پرت کرد به همان شش سالگیم تا دانه به دانه روزهایم را مرور کنم و بیایم جلو تا به اینجا برسم که راست میگفت بابای مهربان بانو: من یک یلاقبای بی سرو پا، بیش نیستم.

+ اصلأ خوب نیست که صبح با صدای مهربان بانو بیدار شوی و ببینی دوباره آرزوی مرگت برگشته و گوشه تختت نشسته و منتظرِ تا تو بلند شوی بروی دست بدهی و برای صبحانه  و ما بقی زندگی تعارفش کنی.

+ بیش از چهار ماه میگذرد که (طعم سیب) را چشیده ام ولی تمام این ها را نوشتم تا بعده ها بدانم برای بدست آوردن یک چیز، چقدر راه سختی را پیموده م و چقدر غرورم را زیر دست و پای این و آن له دیده ام تا بیشتر قدر آن یک چیز را بدانم.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٧ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم