آقا شما ماشینت چشه؟  هیچی صبح ها بَد روشن میشه، خب برو رو چاله.   ماشین شما چی شده باز؟ فرمونش میزنه هی میره تو خاکی، خب تو هم برو رو چال.  آقا شما چی؟ من؟ نمیدونم والا ریتم میزنم تو خاکی میرم روشن نمیشم پِرت پِرت میکنم دَرام گیژ گیژ میکنه برم رو چال؟ نه داش کار من نیست باید وایسی تا خود اوسا بیاد تو حالت خیلی خرابه !
نمیدونم ولی فکر کنم یه بار بلند شم برم رو اون تابلو بزرگه بین راهی نرسیده به اراک، برم رو اون بشینم بنویسم حرفامو، آدمای مثل من کم پیدا میشن که هر چند روز یه بار دلتنگیشون بریزن وسطِ کفِ آسفالت جاده و بیابون های خارج از شهر، خب ببین آدمایی که میزنن بیرون از خودشون و میرن، این احتمالش هست که دیگه بر نگردن، البته به اون جایی که میرن و پیش اون کسی که میرن بستگی داره، ولی اونایی که واسه خودشون میرن احتمالش خیلی کمه که برگردن، گم میشن همون طرفا !
حتی یه بار رفتم تهران و یه دونه از این نیازمندی بزرگا که چند میلیون تا صفحه داره گرفتم و شروع کردم به گشتن، میگشتم دنبال کار، کار تو انبار، آخه یه بار یه جایی خوندم یکی میگفت تو انبار ما همه چی پیدا میشه، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد همه چی هست، حالا من کارم شده بود تو این آگهی های نیازمندیا میگشتم دنبال چنین انباری برم نگهبانش شم شاید خودمو پیدا کنم توش، آخه میگن اونجا همه چیز هست از شیر مرغ تا ...
خلاصه ش کنم وقتی حس میکنی اول صبح روشن نمیشی یا ریتم میزنی یا هی میری تو خاکی، باس بلند شی دست خودتو بگیری ببری رو چال، واسی تا اوسا بیاد کارشو تموم کنه، بعد که خوب سرویس شدی بزنی به بیابون و تنهایی با جاده یه کم اختلاط کنی و گم شی، آخرای گم شدنت یادت میاد با بابای مهربان بانو قرار داری و میخوای برنامه هزار و خورده ای سالتو بریزی وسط واسشون، بعدشم پاشی بری.
گفتم رفتن، واسه رفتن اول باید وسایلمو جمع کنم، ساکمو ببندم، از در و همساده خدافظی کنم، قرض و قوله های چندین ساله رو بدم، از همه مهمتر گوشی بردارم  با خاله و عمه و دایی و ...
اینا رو ولش کن بریم ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم