برایتان پیش آمده که احساس کنید یک صدایی که یک وقت گوشش داده اید، حالا یک جای مختان گیر کرده و مدام دارد خودش را به در و دیوار مختان میکوبد و برایتان حرف میزند؟ بهتر بخواهم بگویم یا یک مثال ملموس تر بخواهم بگویم مثلأ آهنگی که گوش کرده اید، حالا ناغافل بدون آنکه از شما بپرسد که الان وقتش هست یا نه، خودش را درون مختان ول میکند و شما در طول روز، مدام با خودتان تکرارش میکنید و به حرفهای در گوشیَش گوش میکنید و آخر سر هم نمیدانید خودتان را کجا گم کرده اید.
ساعت چهار و ذره ای از صبح، که ناغافل چشم هایم باز شد درون مخم صدایی حس کردم، صدا دور تر از این حرف ها بود که با یک نگاه الکی بشود تشخیص داد که چه بود و چه نبود، بلند شدم و شروع کردم بدنبالش گشتن درون مخم، گوشه به گوشه و لایه به لایه، دست آخر در ته ترین نقطه ممکن در مغزم پیدایش کردم، صدای یک عدد خنده مهربان بود که خودش را آویزانِ ته ترین جای ممکن مخم کرده و بود و مدام خودش را تکرار میکرد، دستش را گرفتم و کنارش نشستم تا کمی برایم حرف زد، از حرف های خنده دار تا صاحب خنده که الان در خواب بود، هر چه در دلش داشت گفت، اخلاقش زیاد بد نیست فقط کمی خجالتی بار آمده که خودش را این چنین پنهان کرده بود، این را هم یادش داده بودم که جلوی غریبه ها بلند بلند نخندد و صدای مرا در نیاورد، جلوی تو هم که میرسد حرف هایش را غولط میدهد و میگذارد در نبودت آن چنان بلبل زبانی میکند که نگو، قبلتر از آنکه صدای خنده یِ خجالتی دوری که دستم به دستش نرسد درون مخم وِل شود، در عالم خواب وقتی که در تاریکی شب گم شده بودم صداهای دیگری هم درون مخم راه میرفتن، مثلأ صدای خرو پف بابای خانه ای که اصلأ شاید خانه نبود، یا حتی صدای دانلود شبانه این دانلود منیجر لعنتی، که انگار بایت به بایت دانلود شده ش را راه می انداخت درون مخم و مقداری از مخم را اشغال میکرد.
حتی بعد بیدار شدن هم همین صداهای وِل شده در مخم بود که دست مرا گرفت و آورد اینجا تا بگویم از خنده و صدای خر و پف آغلامی که نبود، ولی یک چیز را مطمئنم، بعضی صداها هستن بهت زده ات میکنند، خودشان می آیند زیر پوست بدنت خودشان را به خواب میزنند و تو اصلأ نمیفهمی کِی شکل این صداهای شبانه و خنده های مهربانش شدی ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم