هنوز که هنوز است خودم روی دست خودم باد کرده ام، توی مخم عذابی لذت دار جوانه زده، یک جای مخم را سخت در آغوش گرفته، خیلی وقت است نه خودم نه فکر و خیالاتم در آغوش کسی پناه نبرده ایم و احساس امنیت نکرده ایم، ولی این جوانه درد آور حالا خیالاتم را بغل کرده و گرمای نفسش را به زیر گلوی مخم میرساند و همین جا، درست همین جایش است که لذت میبارد و از چشمم خارج میشود، آبکی و خیس !
یک صبح زود زمستان، قرار بود بیدارم کند تا بلند شوم و راه بیفتم، یا ایراد از گوشی سایلنت من بود که بیدار نشدم یا از آن یک عدد بیدار کننده لعنتی !  در جاده ای که تنها خودت باشی و هزار تا خیال و رویا، حواست نمیشود که هر یک ربع یک ربع آفتاب جایش را با ابر عوض میکند و شیشه جلوی رویت را لک می اندازد، راستش را بخواهی در راه مدام به این فکر میکردم که الان قرار است بروم قبر خودم را با دست خودم بکنم و خودم را همان جا دفن کنم و برگردم، همان دغدغه ها و حرف های درد داری که قرار بود فراموش کنم، همان ها خود من را فراموش کرده اند و گذاشته اند کنار، این جور مواقع که از پس گذشته های درد دار بر نمی آیم و سرم را به زمین میکوبند، حس میکنم قرار است منقرض شوم، آخر من برای قهر و دوس نداشتن و گله گی، هر روز صبح زنده نمیشوم که، پس امروز حق دارم که منقرض شوم.
خوب است دل آدمی وقتی گیر میکند لای در یا پشت پنجره کسی، یک چیزی را یادگاری برای خودش دزدیده باشد که در روز های دلتنگی، ناغافل از لای کتاب و از در دیوار خانه ت آویزان شود، حالا فکر کن تمام طول راه یک عدد خنده از آیینه شیشه جلو آویزان شده باشد و نگذارد نقشه یک دعوای درست و حسابی را در مغزت بکشی و تصویر دفن شده خودت را هم در خیالاتت ببینی، حالا بعد از کلنجار رفتن با خودت وقتی میرسی، میبینی یک جفت چشم هم هستند که تو روی هر چه که داشته و نداشته ای هم بتوانی خط بکشی، حرمت این چشم ها را نمیتوانی زیر پایت بگذاری و اینجا میشود همان نقطه ای که تو تازه زنده میشوی و یادت می آیید که تو فقط دوست داشتن بلدی نه گله گی و ...
چشم های آنکه بهانه زندگی کردن شما میباشد حرمت دارند در حفظ ونگهداری آن ها کوشا باشید.

+ به حساب من تا نوروز، به اندازه آمدن تو، مانده. پس حالِ من از الان تا آمدنت شبیه بیوه چادر به کمری میباشد که صبح ها به هیچ امیدی سماور را روشن میکند و بغض های تنهاییش را با دندان گوشه چادرش فشار میدهد.

+ عمو مجتبایِ صفر و نیمی وبلاگ گروهی یک رب مانده را سپرد به این داش بهی چموش و ناقابل، باشد زیر بارش کمر خم نشود ...

+ پستهای خواندنی ! (همه بچه های من) (پرویز را بخاطر بسپار) (کیک دست خط خود)        + این وبلاگ درسته خیلی وقته اپ نشده ولی با وارد شدن بهش حس خوبی به آدم دست میده ! (اتاق آبی)    + و یک اطلاع رسانی بزرگ بزرگ بزرگ ! (کتاب صوتی کودکان)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم