درسته هر چی میرفتیم جلوتر به ادامه قصه سینما و جشنواره نا امیدتر و کسل تر میشدم ولی امروز دو کارگردان دو بازیگر خودشان را برداشتند درست گذاشتند جلوی چشمانم، تا من دوباره انگیزه ای بگیرم برای ادامه دادن و به اندازه تا پایان عمرم فیلم دیدن، فیلم ببینم آن هم فشرده در چند روز و چند ساعت ! طوریکه شب ها هم دیگر خواب نمیبینم همه ش فیلم است آن هم دیجیتالی ...
قصه اول قصه یک دختر وبلاگ نویسِ سادهِ شهرستانیِ به تهران آمده یِ به دنبال رشد و ترقی ست، که هم خانه ای دارد و هم خانه ش عروس میشود. دخترکِ سادهِ وبلاگ نویسِ ساده شهرستانی هنوز در تنهایی خودش غرق شده و در به در بدنبال رهایی از حال و احوال این روزهایش میگردد و شب عروسی هم خانه ش در لابه لای اشک و زاری هایش دست به دامن خدا و میشود و قول میدهد که نمازش را بخواند تا خدا کمکش کند و حالا این سر به مهر شدنش میشود رازی در وبلاگش در کامنتش در دلش در زندگی اش و ...
برای مثل منی که وبلاگ نویسی قسمتی از زندگیم شده و هر چند وقت یه بار مجبورم قسمتی از خودم را اینجا جا بگذارم، این دخترکِ سادهِ وبلاگ نویسِ شهرستانی که اتفاقأ بانوی خوش نقش سینمای ایران لیلا حاتمی میباشد، هم خودش هم بازی ش و از همه مهمتر هم وبلاگش دلیل میشود که من دوستش بدارم و به همه دوستان وبلاگی هم درد خودم سفارش کنم که حتمأ ببینید و بپسندید و تبلیغش را بکنید.
و اما قصه دوم یک کدبانوی با هنر، با ذوق، با سلیقه، خانه دار، مهربان، محجبه، الهیات خوانده و استاد حوزه های علمیه میباشد که باید به فریاد خواهرش برسد که مدیر دبیرستان دخترانه ایست که دانه دانه دختران مدرسه دست به خودکشی میزنند و هر روز روی یک نیمکتِ کلاسِ درس، تاج گلی برپاست ! و او باید نقش بشارت به یک شهروند هزاره سوم را بازی کند، برای دختران کلاس از دست رفته و مچاله شده.
و جالب تر اینکه در این هم حرف از وبلاگ نویسی و کامنت و فیس بوک میشود ولی از نوع بدش، سیاهش، تلخش، از همان ها که قرار است سر دختران سرزمین ما گول بمالد و هزارتا کار فلان و فلان و خاک بر سری کند و آخر سر هم دختران خودشان را بکشند. میشود در حین فیلم دیدن لابه لای یکی از سکانس ها خودت را جا بگذاری و همان جا بنشینی و دیگر ادامه فیلم را نفهمی، همانجا که کدبانوی خانه روی دیوار اتاق مرتب و منظمش چند گلدان بند انگشتی نصب کرده و هر روز صبح با بند انگشت بهشان آب میدهد و روح زندگی را از همان اول صبح در خانه میدمد که باز هم اتفاقأ کدبانوی خوش نقش و مهربان قصه همان بانوی سیمرغ گرفته سال پیش هنگامه قاضیانی میباشد و این خودش جذابیتش را هزار هزار بار بیشتر میکند.

+ در یکی از دیالوگ های امروز، حرف از تماس اضطراری شد، پلیس، آتش نشانی، اورژانس، همان جا بود که به مخم زد کاش میشد یکی از شرکت های محترم گوشی سازی طوری برنامه گوشی را میریخت که همان اول و بدون اختیار یک شماره سه رقمی بیخود و مزخرف نشود تماس اضطراری و مثل زنگوله آویزان از گوشی، بلکه اجازه بدهد فرد خودش بیاید شماره تماس اضطراریش را بزند و سیو کند و موقع اضطرار فقط و فقط همان یک شماره جلوی رویش باشد، حتی اگر قهر باشد، حتی اگر غرورش پایمال شود، حتی اگر .. آخر این ها چه میفهمند اضطرار که فقط آتش سوزی و زلزله و گم شدن در بیابان نیست، اگر کسی ته دلش شروع کرد به اتش گرفتن و جیلیز بیلیز کردن و فرد مورد نظر آب شد از تنهایی، اسمش اضطرار نیست؟ اگر کسی گم شد در نبودن یکی و دیگر نمیتوانست نفس بکشد و صورتش کبود شد و چشمانش به در خشک شد و کور شد این هم اضطرار نیست؟ نه نیست چون همه آن ها شب که از شرکت گوشی سازی خود به خانه بر میگردن آغوشی را دارن برای صبح کردنشان نه مثل ما آواره ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم