عزیز، داوود، ریحانه، ابراهیم، فرشته ... چقدر بعضی از فیلمنامه نویس ها تو انتخاب اسم شخصیت های قصه شون با سلیقه ان، فیلم احساسی ریتمش باید احساسی باشه میزان صداش باید احساسی باشه اسماشم باید ...
خب بالاخره در ناامیدی تمام از جشنواره سی و یکم بالاخره یه فیلم ذات دار به پست ما خورد، فیلم خاکستر و برف خیلی حرف برای تعریف کردن دارد از بازی بسیار متفاوت کامبیز دیرباز گرفته تا حتی گریم تاثیر گذار میترا حجار، انقدر فیلم با پدر و مادر داری بود که یکبار باید بلند شوی بروی به سینما گوش هایت را بگیری و فقط با چشمانت به هنر دست تصویر بردارش نگاه کنی یا حتی میشود اصلأ بنشینی به یاد گرفتن قاب ها فوکوس ها و ... یکبار هم باید بلند شوی بروی سینما چشم هایت را ببندی و فقط به صداهای فیلم گوش کنی که این مورد یک جو دیوانگی و جسارت خاصی میخواهد که در هر کسی نیست ! ولی میشود من توانستم آنجایی که زیر صدای ارامی می آید تو با چشم های بسته نمیدانی چه خبر است نا غافل یکی صدا میزند ریحانه و این اسمِ آرام و با احساس ریحانه آنچنان میرود در مخت خودش را جا میکند که نمیفهمی چه شد که این همه علاقه مند به اسم ریحانه شدی ...
هر چقدر اول امروز ما با فیلم خوش ساختی شروع شد و کلی احساس و ذوق هنری از دور واطرافمان حواله میشد، آخر شبمان را قصه عشق پدرم لگد مال کرد و به سیفون مضطرابی تبدیل کرد ! حداقلش این است که انقدر ارزش ندارد که بخواهی بنشینی در موردش فکر و کنی و بنویسی تنها چیزی که داشت دو دیزاین بسیار بسیار زیبا در گریم بهنوش طباطبایی میشد دید و بس.
اما در این دنیای واقعی خودمان قصه آدم ها فرق میکند، به خودم که نگاه میکنم همیشه یک جای قصه ام عجیب و غریب میشود، یا راه خانه دور است، یا منتظر کسی هستی که نمی آید، یا او هست ولی نیست، یا نفست دیرتر از وقت معین پیدایش میشود، در نهایت هم جواب احوال پرسیت فقط میشود یک آه و بس !
فکر میکنم به اینجای آدم ها رسیدن چیز خوبی نباشد، من صدای زنی را که به اینجایش رسیده بود انتظار، شنیدم ولی هنوز راه میرفت نفس میکشید حرف میزد میخندید ولی به اینجایش رسیده بود و حرفی نمیزد، حتی این خودِ من هم یکبار یه اینجایش رسید دقیقأ وقتی که جلوی خود من نشست و تمام مهربانیش را رو کرد برای خودِ من، رسم مهربانی پذیریِ وجود خودِ من به اینجاش رسید و شد بغضی که نشد خالیش کنم و همان گوشه کنار ها کز کرده و من هم خودم را در راه راه لباس تنش گم کردم و دیگر پیدایم نشد. به اینجای آدم ها رسیدن سخت است چه خوبش چه بدش.

+ کلأ از وبلاگایی که تو ایام جشنواره شکل و رنگ بوی سیمرغ میگیرن خوشم میاد ! (حکایت سیمرغ)   + دیدن صحنه ی کوبیده شدن سر یه بچه که از دنیا هنوز هیچ دردی رو نکشیده بیشتر متعجبم میکنه تا دردناکم ! (رها میشود ...)

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم