مراسم عقد آخرین خاله ت، یعنی همان کوچک ترین خاله ت که باشد در خانه مادربزرگه همه چهار تا خاله بزرگتر از این خاله کوچکه با بچه های قد و نیم قدشان جمع میشوند و اگر یکی پشت در خانه مادربزرگه بنشیند، سر و صدای چند نسل متفاوت و صدای خنده های دهه های گوناگون را میشنود.
حالا این وسط، تو هم سن خاله ها و دایی هایت که باشی هر چقدرم که نوه باشی ولی باز شکل نوه بودن بخودت نمیتوانی بگیری و باید یکی مثل همین خاله و ها دایی هایت باشی، حتی بقیه نوه های قد و نیم قد، دیگر به تو به چشم یک نوه هم سن و سال خودشان که بازی کنند و بزنند کله مغز خودشان رو خورد کنند هم نگاه نمیکنند و تو نوه ای هستی که نه نوه ای و نه دایی !
در این شلوغی پلوغی ها، وقتی دلم نمیخواهد خودم را آویزان کنم به خاله ها و دایی ها و خودم را بچسبانم به بزرگتر ها و بزرگتر شوم، دستم را میدهم به دستان کوچک این شش نوه قد و نیم قد که روی هم یک قد من هم نمیشوند و شروع میکنیم به کله مغز هم را شکستن، اول شروع میکنم به گول زدن امیرحسین توپولی که تمام صورتش فقط لپ است و بقیه اعضای صورتش در لپش گم شده که فلانی بلند شو برو تو بخاری !
تا حدودی موفق بودم تا پیش بخاری رفت درش را هم باز کرد حتی نیت کرد با کله ش از سوراخ بخاری هم رد شود و برود داخل، اما امان از آن کله ای که رد نشد و تمام نقشه ها نقش بر آب شد، نقشه دوم میشود قسمتِ زهرا و خنده هایش که بلند شوم بغلش کنم و بگذارمش روی بخاری تا امشب کباب زهرا بخوریم و تمام برو بچ با صورتی خندان و چشمانی متعجب منتظر نتیجه کباب شدن باشند، و قسمت آخر ماجرا هم میشود آنجایی که من میشوم چرخ و فلک و تمام بچه ها بروند از مادرشان پول بگیرند بدهند به داداش چرخ و فلکی که چند دوری در هوا بچرخانتشان و لذت خنده های کودکانه در هوای بالای سرشان محو شود و اشک شادی از چشم هایشان جاری ...
حالا همه ی سر و صداهای نسل های مختلف باید بلند شوند و حاضر شوند که راس ساعت برسیم به دفتر عقد و مراسم عقد بازی و این حرفا، یه محضرخونه بزرگ که دور تا دورش صندلی چیده و کلی فامبل عروس و کلی تر فامیل داماد نشسته اند دور هم. من فقط بلدم در تمام مراسمات غم و شادی، آخرِ همه، گوشه ای بایستم تا ببینم رد تک تک نگاه ها به کجا میرسد و بس، برادر بزرگ عروس یا همان خان دایی خودمان که پیشانیش عرق کرده و نگاه مضطربش به هیچ جا نیست، امیرحسین توپولو که گوشه نگاهش گیر کرده لای جعبه شیرینی ها، مادر داماد که رنگِ پریده ش را پشت خنده های زورکیش پنهان کرده و سر خودش را با عقربه های ساعت گرم کرده، زهرای خنده رویی که چشم از رنگ لاک های انگشتان دختر های بزرگتر از خودش بر نمیدارد و درون ذهنش هزارتا نقشه میکشد که فردا این رنگش را هم میخرم و ان یکی هم فردای فردا !
شاید دلم فقط برای نگاه های عروس و دامادی سوخت که از روی شرم و حیا نمیدانستند کجا را باید نگاه کنند و کجا را نه، و بدترین و متنفر آمیز ترین نگاه ها، نگاه هایی بود که فلانی به عروس فلانی میکرد که چه لباسی پوشیده یا بهمانی به شوهر بهمانی میکرد که ریش به صورتش می آید یا نه، فکر کنم ریشه همه چشم و هم چشمی ها همین جا باشد، کاش همان جا دکمه ی دیلیتی بود این نگاه های احمقانه را حذف میکردم و بعدترش میرفتم از سطل زباله هم حذفشان میکردم و خلاص !

+ خاله جان کوچک ما که در بازی های بچه گانه بیست سال پیش ما، همیشه او عروس من بود و من شوهرش، تا برسد به این نقطه که اسم عروس رویش بگذارند چیزی در حدود چند صد کیلو حرص خورد و چند صد هزار کیلو کم کرد از روی استرس و حرف و حدیث های خاله زنک بازی ! (به پای هم پیر شوند)   + یه وقتایی هست این ساز آویزون شده گوشه اتاقت صداش در میاد که لعنتی یه نگاهی هم به ما بنداز ...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱۱/۱۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم