آدم باید وقتی بر میگردد و پشت سرش را نگاه میکند، یک تصویری از گذشته خودش جلوی رویش باشد که ببیند چه بوده، من از آن آدم هایی هستم که وقتی برمیگردم پشت سرم را ببینم یک عدد من میبینم که زیر باران موهایش خیس شده و هنوز خیسی به مغزش نرسیده و مدام دارد قدم میزند و غرق شده در تنهایی خودش، آن وقت شبها که بر میگردی به خانه موقع عوض کردن لباست یک دست تنهایی هم بر تن میکنی و خودت را بر خواب میزنی، نیمه های شب هم تنهایی بلند میشود میرود آبی میخورد سیگاری پشت پنجره دود میکند و برمیگردد کنارت خودش را بر خواب میزند درست مثل تو، و مدام حس میکنی این لعنتی هم از دست خودت کلافه شده و مجبوری کمی دلت برایش بسوزد و تو از این جای زندگی به بعد فقط باقی مانده خودت هستی و بس !
وای بر آن روزی که روی پیشانیت مهر انتظار بچسباند روزگار، آن وقت لازم است یاد بگیری هر کجا که میروی پنجره هم با خود ببری تا تصویر یک منِ تنهایی که هنوز پشت پنجره منتظر نشسته در همه جای زندگیت نقش ببندد، این سبک زندگی یک نوع ماندن است. یعنی در همه جای زندگیت مانده ای، منتظر مانده ای، منتظر یک فرد مانده ای، مثلأ فرض کن میخواهی ناهار بخوری ولی میمانی، یا میخواهی بروی بیرون دوری بزنی آب وهوای سرت عوض شود ولی باز هم میمانی، اینجا همان آنجایی ست که همه اشیا دور و برت هم میمانند، مثلأ اگر تو با صندلی عقب ماشینت با او خاطره داری صندلی عقب ماشین برایت میماند، حتی یک لیوان چایی ساده ی معمولی هم برایت میماند، و تو بابد همه ی این چیزهای ساده که حالا در این فصل زندگیت همه زندگیت شده را در یک چمدان آماده داشته باشی که وقت رفتن چیزی از زندگیت را جا نگذاری که مجبور شوی برای برداشتنش یک دور همه ی این ها را زندگی کنی و ... این ها حرف هایی ست که نمیشود به هر کسی گفت.
من تازه امشب فهمیدم از آن دسته آدم هایی هستم که اگر برسم سر کوچه و تازه یک آهنگی که نباید پیدایش میشد، از لابه لای این همه آهنگ سر بلند میکند، باید سر ماشین را بچرخانم و آنقدر دور بزنم این گوشه آن گوشه تا آهنگ مورد نظر لعنتی کار خودش را با روح و روانم انجام دهد و برود پی کارش و آن وقت من تازه بتوانم برگردم دوباره سر همان کوچه ای که قرار بود برسم به خانه، تازه به سر کوچه که برسم، سر کوچه جلویم را میگیرد و رسوایم میکند که توبه شکسته دلم !

+ این دوران مراقبت بازی امتحان های فلان دانشکده هر چیزی برایم نداشته باشد حداقلش این است که الان من یک متخصص تشخیص نگاه های هرز از نگاه های سالم، و فوق تخصص تشخیص چشم های هیز از چشم های مظلوم هستم. (سنگینی نگاه های رنگ و با رنگ کمرم را خم کرده، بخندم به خنده هایشان آخر شب همه ش را باید بالا بیاورم، نخندم  آخر شب فردین درونم یقه م را میچسبد و ... یک روز مانده فقط !)
+ پنجشنبه دم دمای غروب یک پیامک از یک گوشه تهران طرفای شهرری رسید به گوشیم که برنده شدید، اول آب گلویم را نتوانستم غولط بدهم، بعدش زندگی را، چیزی برای گفتن ندارم فقط همین که قافله سالار م جز برگزیدگان ششمین طرح ملی بوی سیب شد و شرمندگیش ماند روی پیشانی من.
+ در یک ربع مانده بخوانید ! (آلبوم عکس)
      + باید مردی باشی که این وقت ها یک گوشه بایستی هر هر بخندی به مادر و دختر بعد بتوانی این پست را بخوانی ! (دخترک شیطون بلا)    + حرف دل یک طراح باسواد که حرف دل من نیز هست ! (تایپوگرافی)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم