آدمیزاد است دیگر، هرزگاهی به یک جاهایی از زندگیش که میرسد کم می آورد، عادتم شده هر وقت کم می آورم فرو میروم در لاک خودم و از آنجا دنیا را نگاه میکنم، لاک خودم را بغل میکنم و فقط میبینم یک پسرک مو بلند زندگی میکند، میخورد میخوابد، حتی شب امتحانش که میرسد لای کتاب را هم باز نمیکند که ببیند قرار است این ترم چه درسی را پاس نکند، تقصیر خودش نیست دستش به کتابش نمیرسد دستش کیلومترها آن طرف تر لای یک درِ رنگی گیر کرده، من از اینجا خوب همه چیز را میبینم.
چقدر درد دارد دلتنگی، وقتی وسط دلتنگی تصویر خنده هایش سیخ میشود تا ته فرو میرود در چشمانم، یا خود همین دلتنگی که میشود یک جفت دست و میچسبد به بیخ گلویم و تنها هدفش این است که خفه ام کند، لابه لای درد کشیدن همین دلتنگی یکهو آرامشش چنان سیلی در گوشم میزند که .... بگذریم زنگ زد تا مهمانم کند، مهمان خودش.
طولی نکشید که حضور بودنش برایم عادت شد، به رفت و آمد نفسش در نزدیکی خودم عادت کردم، وسطای حرف زدنش بود که خودم دیدم یک نفر آن گوشه آرام آرام دارد از لاکش بیرون می آید و شکل من بخودش میگیرد، حالا من شده ام مهمان میزبانی که با تمام وجودش سنگ تمام برایم گذاشت، یعنی آخر مهمانی که رسید تمام وجودش را ریخت در کیسه ای و داد دستم که در راه برگشت احساس تنهایی نکنم.
وقت رفتن که شد، خود خودش گفت این بار وقتی آمدی ساعتت را کوک کن برای وقت رفتن، که من یادم نرود قرار است تو بیایی و بروی، راست میگفت آنقدر مهمان نوازی را خوب یاد گرفته بود که خودش هم نمیدانست وقت رفتن جای خالیش چقدر مرا خالی میکند، خالی از زندگی، خالی از آرامش، خالی از خودم، حالا من راه افتادم، جای خالیش هنوز از توی آیینه عقب زل زده است به من دارد مدام حرف میزند که من مبادا فکر کنم قرار است تنها به خانه برسم.
یادش به خیر گوشه ی کافه فنجون لابه لای دودِ دختر و پسرهایی که سیگار، فندک جلویشان گرفته بود و روشن کرده بودتشان تا اینها بسوزند و سیگار کامش را بگیرد، گوشه ی دفترچه یادداشتش آرام و بی صدا نوشتم: روی چشم هایت کار شده لعنتی !   راست میگفتم چشم هایش خیلی نافذ بود، نگاهش به عمق وجودم جوری فرو میرفت که هنوز جایش میسوزد و هرچه میمالم جایش را آرام نمیشود، شب با درد خوابیدم، او فکر میکرد درد خستگی راه و رانندگی را میگویم، ولی درد نبودنش بود که مرا به خواب برد، حالا که مثلأ بیدار شده ام از یک خواب پر درد، پیام میدهد که خسته گیتون در اومد ؟
و من فقط بلدم بگویم که خستگی با خواب نمیرود پی کاره ش، خستگی آغوش میخواهد، اندازه یک عمر خسته م لعنتی ...

+ در به رنگ چادرم بخوانید ! (با هم نویسی)      + درد دارد ولی خواندنش ضرر ندارد ! (دلخراش)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم