برای تمدید کارت گواهینامه ای که 9 ماه است اعتبار 5 ساله ش تمام شده و الان با یک حس ملتمسانه چشم به تو دوخته، ابتدا باید یک سری بزنی تا پلیس + 10 و یک عدد پوشه سفید که مدارک مورد نیاز را پشتش نوشته به قیمت 200 تومان بخری و از در آن مرکز بیرون بیایی و شروع کنی به جمع کردن مدارک مورد نیازی که پشت پوشه سفید نوشته شده.
بانک ملی، حساب سیبا، یک عدد فیش 100000 ریالی، یک عدد فیش 10000 ریالی و یک عدد فیش 50000 ریالی برای جریمه دیر کرد تمدید کردن گواهینامه ات که 9 ماه است باطل شده، 3 قطعه عکس 3 در 4 که جدید باشد ولی نشان ندهد که عمرت خیلی بیشتر از سِنَت گذشته و زندگی طایت نکرده، و مثل همه جا یک سری فتوکپی گرفتن از هر چیزی که دم دستت وجود دارد به اسم کارت شناسایی که قرار است تو را به همه بشناساند الا خودت !
همه را با هم در آن پوشه ی سفیدی که 200 تومان اولش خریدی میگذاری و میروی تا برسی به دفتر پلیس + 10 که ازدحام جمعیت تا دم در ورودیش کیپ تا کیپ ایستاده، حالا با یک ژِس آدمک مجازی بلاگر، از لابه بلای جمعیت میروم داخل تا برسم به بادجه ای که چند سال پیش سر میز چوبی دبیرستان بغل دستت مینشسته و تو هی مدام اذیتش میکردی و حالا مثلأ قرار است کار مرا راه بیندازد، برای چند لحظه احساس میکنی یک سکوت غافلگیر کننده ی همه ی دور برت را احاطه کرده، سرت را که بالا میاوری جمعیتی را میبینی که زل زده اند به تو همه بیخیال کارهای داشته و نداشته شان شده اند و حالا جوری تو را میبینند که برای یک لحظه بخودت هم شک میکنی که نکند من انقدر دیدنی بوده ام و خودم خبر نداشتم !
حتی پشت باجه نشین ها هم کارشان میشود زل زدن به تو، و تو بیخیال همه دنیا راحَت، راهِ خودت را میگیری و میروی با رفیق قدیمی ات دست میدهی و او تو را باب راست صدا میکند و تو هرهر میخندی و میگویی نه پسر دادماست و هنوز چشم ها به تو و مهم نگرفتنِ چشم هایشان زل زدهِ و تو بلندتر از جمله قبل میگویی، خب امشب میخوام براتون نقاشی یه مشت ادم بیکار بکشم که زل زده ان به من و همه مثل اتوبوسی که پارک میکند و یک صدای فیس دلربا از خود در میکنند و مشغول کارهای خودشان میشوند. آخرش هم ته دلت میخواهد کاش میرفتی مینشستی روی موهایت و کمی از دلت برای یک مشت آدم بیکار چشم چران زمزمه میکردی تا همه با هم همدردی کنن که چرا حس رفتن تا آرایشگاه را نداری ...
اینجا که کارَت تمام شود فقط میماند معاینه چشم که دم غروب بلند میشوی خودت را جمع و جور میکنی و میروی که برسی به دکتری که قرار است شیش و نیم برود، باز هم در راه، در سالنِ انتظارِ دکتر، در مطبِ خودِ دکتر، همان داستان صبحی برقرار است. خودم هم به خودم میگویم نکند جرمی را با خود جابه جا میکنم که ... ، اره راستش را بخواهی مجرمم، فقط مردم بیکار روی سرم را میبینند و جرمم را تشخیص میدهند، خودم صبح به صبح، تو آیینه، وقت صورت شستن، چشمامو میبینم. گرفتی ؟ جرمم چشمامه، که چیزی رو که نباید میدیده دیده و حالا تنها پناهگاهش سیاهی چادری بیش نیست.
بعضی وقتا به یه جایی میرسی میبینی واسه رسیدن، تاریخت گذشته، فقط باس دست کنی تو جیبتو پشت به همه، رو به نرسیدهات راه بیفتی بری و واسه دلت سوت بزنی.

+ در یک رب مانده بخوانید ! (وضعیتش در یاهو)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۱٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم