خانه بودن، پیام دادن، قدم زدن، پیام خواندن، از گوشه ای گوشه یِ یک کتاب را دیدن، زاویه دیدت را عوض کردن، پیام دادن، صدای باران شنیدن، بوی نم باران به مشامت رسیدن، پیام خواندن، همان کتابِ دیده شده را برداشتن، ورق زدن، ناکام رهایش کردن، پیام دادن، کتاب دیگری برداشتن، با خودکار لای انگشتت بازی کردن، پیام آمدن، کتابِ دیگر را بستن، پیام را باز کردند، به بهانه خوابیدن درازکشیدن، پیام دادن، چند ساعت به یک عکس خیره شدن، ناغافل صبح شدن، پیام آمدن و خدا را شکر کردن.
باید خدا را شکر کنم که یک کسی هست که پیام بدهد که پیامم را بخواند که به بهانه ش خواب مرا نبرد که دعوایم کند که این شود برنامه یک روز من.
شروع شدن روز جدید من فرق میکند، من روزهایم با بالا آمدن خورشید خانوم آغاز نمیشود، شاید هوا شب شده باشد ولی روز من تازه شروع کرده باشد که جدید شود که من بیدار شوم. برای شروع شدن روزتان دنبال خورشید نروید، بگردید دور و بر خودتان بهانه ای بیابید که به بهانه چشمانش صبح زود بیدار شوید حتی اگر شب باشد.
حالا من یکی از همین روزها بلند میشوم می آیم اینجا سرکی بکشم و دوری بزنم در این تکه دنیای مجازی خودم که یک کامنت بلند بالای خصوصی خواب از سرم پراند، بگذریم بعد از چند کامنت خصوصی نوشتن و چند کامنت خصوصی خواندن رسیدیم به اینجا که قرار شد یک زائر اربعین، یک روز از سه روز پیاده روی به سوی کربلایش را به نیابت از ما راه برود.
برای رفتن تا به یک جایی رسیدن راه های مختلفی وجود دارد، یکیش همین پیاده رفتن است، که باید مَردش باشی. اگر سرک بکشی دَر دِلِ یک سِری عاشق که عشق دم دستشان نسیت یا یک مشت آدم که از بچگی تنهایی بخوردشان داده اند یا آنها که زندگی برایشان روی دنده لج روشن شده و از زمین و زمان برایشان درد میبارد، خیلی خوب میشناسند این پیاده راه رفتن تا رسیدن به یک جایی را، که کِی بروی، کجا بروی، با که بروی، چگونه بروی، چگونه برسی و یا چگونه نرسی ...
پیاده رفتن به حریمی که تشنه ات میکند تا سیراب شوی باید یک قانونی داشته باشد که آنقدر بروی تا نرسی، نمیدانم کِی، فقط میدانم یک یاس حسینی به بهانه یک نفر دیگر قرار است یک روز جای من راه برود و من آن روز قرار است نرسم به هیچ جایی نرسم.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/۱٠/۸ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم