همه از آیینه وسط شیشه جلو ماشینشان یا عقب را نگاه میکنن یا آنکه را که عقب نشسته، ولی من با خودم که نشستم فکر کردم دیدم من به جز عقب ماشین را دید  زدن یک کار دیگه هم میتوانم با این آیینه بکنم آن هم این است که در آیینه خنده ببینم فقط، نه اینکه اول آن شخص عقب نشسته را ببینم و بعد صدای خنده اش را بشنوم ها نه، من میتوانم ببینم که یک خنده مهربان روی صندلی عقب نشسته و صدایش تا ته کوچه بن بست های دلم میرود و فقط گاهی حرف میزند !
این شد که دلم خواست کمی به آن خنده، یا نه به خنده های مختلف فکر کنم که چه میشود که یکی میخندد یا اصلأ ریشه این خنده چیست و از این حرفا. خب در این شکی نیست که خنده ها هم سن و سال دارند، یعنی خنده یک دخترک سه چهار ساله شیرین زبان که تنها کارش آب کردن دل پدر و مادرش است، یا خنده های مرد های خسته که انگار ساخته شده اند تا الکی به خانواده شان دلگرمی و دلخوشی بدهند.
با سن و سال ها کار ندارم ولی تلخ ترین نوع خنده که در اعماق وجود یک سری مُرده های آدم نمایی که هر روز بدنشان را به دوش کشیده اند وجود دارد خنده های تلخ اجباری ست، که مثلأ یک جایی گندی چیزی به خودشان زده اند و برای حفظ خونسردی با خودکار قرمز روی لبهایشان خنده میکشن که مثلأ لو نرون چه گندی زده اند، یا همان بچه های سردسیر و زمستانی که از کودکی یاد گرفته اند تنهایی در جیبشان باشد برای روز مبادا، مجبورند با دستهایشان این طرف و آن طرف لپشان را بکشند تا نقش خنده روی صورتشان بیفتد و کسی نفهمد که اینها از تنهایی پیر شده اند، و این نوع خنده را کور که نه، باید ابله باشی که نفهمی خنده زورکی چیست و چه طعمی دارد !
از آن سری خنده هایی که شاید هر کسی در زندگی اش حداقل یکبار آرزویش را کرده باشد که خندیده باشد، خنده یِ از سر دیوانگی ست، همان خنده هایی که از سر دلخوشی میخندن، از سر دلمردگی میخندن، از سر پوچی و بی هدفی هم میخندن. حتی صدا و نوع این خنده ها کلی فرق دارد، مثلأ یک نفر عاقل میتواند بنشیند یه گوشه ای و خنده یک دیوانه از سر دیوانگیش را ببیند و کلی درون ذهنش سوژه درست و کند و خوش بگذراند و بعد ها کلی برای رفقایش تعریف کند که خنده های یک عدد دیوانه را دیده و کلی آب و تاب اضافه ش کند که دیوانه ای بالای سر دیوانگی خود میدوید و قهقه اش آسمان را سوراخ کرده بود. طعم این خنده ها هم فرق دارد یک جورایی طعم ملس میدهد اگر تا به الان یکبار از سر دیوانگی نخندید بشدت توصیه میشود که رویتان را بکنید سوی دیوار و بخندید به هر آنچه فکر میکنید درد است و روی پیشانیتان چند لحظه ای برچسب دیوانه رو بچسبانید ...
تمام این حرف ها را زدم تا برسم سر این خنده قِسم آخر که فکر کنم یک روزی، یک جایی، باید یک کار خوب نزد خدای خودت کرده باشی تا او هم بگذارد این نوع خنده روی لبهایت جا خشک کند، تا تو با تمام آدم های دور و برت فرق کنی، و آن خنده های عاشقی ست، برای این قسم خنده اصلأ نیازی به جک و حرف های زنگوله دار نیست همین که نفس بکشی و صدای خنده ی یارت را قورط بدهی به راحتی میتوانی خنده عاشقی را با دست خودت برداری و بچسبانی روی لبت، این نوع خنده ها برای تولید مثل نیازی به جنس مخالف ندارند من شنیده ام گرده افشانی میکنن یعنی تا صدای خند اش به زیر گوشت برسد ناخوآدگاه روی لبهایت خنده مینشید از همان خنده هایی که دل را آب میکند و میریزد کف اتاق، اصل اصلش را بخواهی خنده اصلی همین یک قِسم است که حالا آن عشق میتواند عشق پدر و مادری باشد یا عشق دوستی و رفاقت، یا ته تهش که همه میمیرن برایش عشق شریک زندگیت باشد. و اگر یک روزِ تعطیل کنار شریک نفس هایت نشسته باشی باید سر شب دکوراسیون صورت هر جفتتان عوض شده باشد و نوبت به نوبت شروع کنید ماهیچه های لپتان را ماساژ بدهید از بس که خنده خورده اید !
و نوع آخری که دیده ام و اصلأ دوس ندارم هیچی در موردشان بگویم، همان خنده هایی ست که بعدش باید بلند شوی بروی لبهایت را آب بکشی تا طعم هرزه گی به دهانت نرسد.

+ و جواب این پست فقط خنده ای ست که از اینجا منشأ میگیرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٥ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم