واقعأ که این گوش آدم را کجاها نمیبرد !
یک روز بلند میشوم خودم را با یک دوست و یک دوست دوست دیگر را میبرم استخر، که هم ورزش باشد هم آب بازی و همه اینها بهانه ای میشود برای بیشتر با هم بودن، بیشتر برای هم خندیدن و حرف زدن، دست آخر هم غواص یک پای جمع سه نفره ما امر میدهد که شیرجه فلان جور بزن که بروی و بچسبی کف استخر و حالا حالا ها بالا نیایی، ما هم گوش دادیم و چنان خودمون را بر کف استخر کوباندیم که الان یک ماه است میگذرد ولی هنوز فشار این ور پرده گوشم با اون رو پرده گوشم میزان نشده و میلنگد !
در طول این یک ما هم داستان ها دارم با این گوش سمت چپ مغزم، هر بار که حمام میروم، فقط ده دیقه بعدش را باید به این اختصاص بدهم که مثل پنگوئن از این ور خانه لنگون لنگون برم اون ور خانه تا شاید آب لعنتی گیر کرده در گوش سمت چپ مغزم بیرون بیاید و آنروز تمام واژه های رسیده به گوشم با گرفتگی صدا گوش ندهم !
امروز دیگر کلافگی روزگار از گوش سمت چپ مغزم سر باز کرد و من دیگر توان صبر و استقامتش را نداشته و این گوش لعنتی مرا به دکتر برد، دکتری که یکی دو واژه از الفبا را نمیتوانست ادا کند و من با زور و با گرفتگی صدا فهمیدم که میگوید گوشت قارچ زده و باید ساکشن کنیم و من مشغول سرچ در گوشه کنار مغزم شدم تا معنی این کلمه را بفهمم بعد ببینم ساکشن کردن یعنی چی اصلأ که دیدم پاهایم مرا راهی کردن به سوی در و بعد از آن داروخانه ...
خلاصه برگشتیم و آمدیم داخل مطب و این گوش مرا خواباند روی تخت و آقای دکتر سفید پوش را دیدم که مرا بیهنام صدا میکند که برگردم بسویش و بعد چیزی شبیه قیف ولی با ورژن خیلی کوچکتر گذاشت درِ سولاخ این گوش سمت چپ مغز ما، و بعد مایعی شر شر کنان وارد شد که حس کردم درون روزنه های گوشم قرص جوشان قل قل میکند و آماده میشود برای خوردن، کم کم داشت مزه ش زیر زبانم میرفت که شروع کردم به بستن چشم هایم تا لذت وافر این قل قل درون گوشم را از دست ندهم که ندیدم چه میله ای از همان قیف کوچک وارد گوش لعنتی سمت چپ مغز ما شد و آنجا بود که درد را با گوش خود شنیدم !
آخر سر هم که تمام شد و آمدم بلند شوم سر گیجه یک ربعی مرا سر همان تخت خواباند و بعد زا بلند شدن فکر کنم پروژه ی این گوش لعنتی سمت چپ مغزم بسته شد رفت پی کارش

+ در یک رب مانده بخوانید ! (دستمال)

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٠/۳ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم