امروز قرار بود راس ساعت هفت و نیم صبح جلوی ... باشیم که همه میدانند تاخیر نیم ساعته که چیزی نیست، نیم ساعتی دیر رسیدم مهم نیست هم برای من هم برای اینهایی که الان کنارشان نشسته ام، عمو مصطفی قصه گو سفر زیاد میرود ولی به بهانه !  به بهانه دیدن رفقای قدیمیش مثل همین حمیدرضا. امروز قرار شد ما برویم در شهری یعنی در دانشگاه شهری که قرار است دو شهید گمنام را آنجا خاک کنند !

همه چیز بود، استاد، هیئت علمی، دانشجوهای رنگی کتاب و دفتر و کلاس و تخته ...
فقط یک چیزی جایش خالی بود انگار کسی نمیدانست قرار است مهمان بیاید، مهمان که نه بقول یک دخترک تمام رنگی دانشجوی پزشکی قرار است صاحب خانه بیاید.

از دخترک بگویم که آستین هایش نمیدانم تا کجایش بالا بود، ناخون هایش آنقدر رنگ داشت که نفهمیدم اخر سر چه رنگی رنگ کرده دستهایش را، صورتش هم که ... نه نشد نگاه کنم بیشتر از این ها رو میخواست که نگاهش کنم که ما نداشتیم حالا همین دخترک تمام رنگی صدایش بالا رفت بالاتر از حدتصور من، در یک جمع چند نفره که جلوی در یکی از کلاس ها جمعشان کردیم که ببینیم ته دلشان راضی ان به مهمان نوازی یا نه، صدای دخترک بالا رفت در جواب دخترک نصفه چادر بر سری که گفت راضی نیستم به آمدنشان !

شاید یک لحظه به دخترک حسادت کردم، که چه مردانه پشت مردهای فسیل شده تاریخ گذشته ما ایستاد، کاش پای آمدنم شکسته بود و نمیدیدم رسم مهمان نوازی این غریبه ها را اینجا، دخترک حرفی زد تا دهان دلم را ببندد که اینها مهمان دانشگاه ما نیستن ما مهمان اینها هستیم و اینها صاحب خانه !   دهانم بسته شد یعنی همان جواب دندان شکن از یک دخترک تمام رنگی رشته پزشکی ...

یک جای نگاهم هنوز بد درد میکند بماند تا فردا باز هم ادامه دارد ...    27/09/1391

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٩/٢۸ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم