از اطلاعات مامور شدم به گردان 153 !
منو معرفی کردن اونجا، شب عملیات بود رفتیم و منم جانباز شدم و برگشتم ...

قبل از عملیات، عصرش ما با یه پسری رفیق شدیم بیسیم چی گردان بود اولین کسی بود که تحویلم گرفت به نام حمید رضا یوسفی، حمید رضا خیلی بچه نازی بود اون روز کلی با هم رفیق شدیم و رفتیم عکس گرفتیم و تا شب شد و عملیات شروع شد، که اون شب من پام قطع شد و برگردوندنم بیمارستان !

حمیدرضا برام تو بیمارستان نامه میفرستاد خیلی نامه فرستاد طوری که انقدر بهم وابسته شده بودیم جواب نامه های همو میفرستادیم و کلی حرف و رفاقت، یه روزم یه عکس از خودش برام فرستاد

بماند !

من دیگه حمید رضا رو ندیدم، عملیات مرصاد شد و منم با عصا رفتم اونجا بعد از اون منو برداشتن گفتن که شما سریع خودتون برسونید تو سرکان بخاطر اینکه احتمال بود منافقا تک کنن و از اینجا بیان ما رو اوردن اینجا مستقر کردن اینجا مستقر بودیم منم با عصا بودم که تو همون روزا شهدای شهر تویسرکان آوردن، بچه ها گفتن بریم اینجا تو تشیع جنازه شهدا شرکت کنیم منم با عصا بودم یه پائه !  تو دلم گفتم خدایا یعنی میشه تو این جمعیت منم برم زیر تابوت یکی از این شهدا، همینجوری رفتم جلو یه عصامو گرفتم دستمو و یه پا لنگه لنگه رفتم تا زیر یکی از تابوتا این مردم هم به احترام من اروم تابوت گذاشتن زمین، من همینجوری نشستم جلو تابوت شروع کردم فاتحه خوندن همین که دو لا شدم دیدم عکسشو زده نوشته شهید حمید رضا یوسفی.

 

 

این ها اشک هایی بود که از چشم یک مرد آرام آرم سر میخورد میریخت روی زمین، بقول برنامه نویس بعضی حرفا هست باید زیر دوش گوش بدی با فشار آب زیاد، بریزه رو سر و کله ت، حتی شاید بشه زیر آب خودتو خفه کنی

این حرف ها خیس است، یعنی جنسش خیس است. نه تنها جنس دانه دانه حروفش خیس است خود گوینده هم خیس است زیر باران نگاه رفیق های رفته اش، عمو مصطفی قصه گو بارها پیش من خورد شده جلوی قصه هایش این یک ورق بود ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم