شهید گمنام

اسمت گمنام است و رسمت در گمنامیت گم شده، فقط دُرُست سر از کارت در نیاوردم تو گمنامی یا من، هنوز نیامده همه تو را بیشتر از من میشناسند
انگار که زمستانی در کار نیست، پاییز جلوی چشمان همه ناز میکند به زمستان که مهمان دارد، خودم شنیدم یکی میگفت اینان اصحاب کهفی هستند که با فریاد زمین بیدار شده اند !
خورشید حق دارد که یک روز تا ظهر بخوابد
باید آیینه را دستمال بکشم، روی میز، شیشه پنجره، گوشی موبایلم هم باید گردگیری کنم، راستش را بخواهی رفیق میدانی شهرمان هم باید دستمالی بکشم !
قرار است چه کار کنی با شهر؟
امروز خودم شنیدم قرار است جاده ها را یک جوری به هم وصل کنند که تو حالا حالا ها نرسی و هی بچرخی، فقط نمیدانم قرار است ما تو را در شهر بچرخانیم یا تو میخواهی ما را در شهر بچرخانی و ...   باز هم نمیدانم قرار است تو مهمان ما شوی و ما میزبان، یا مثل همیشه، این ماییم که دعوت شدیم به شهر خودمان !

تلویزیون صحنه ای نشان میدهد که جمعیت با هیجان مشغول رساندن کسی روی دستهایشان به یک جا هستند و بعد آن را میرسانند و میگذارندش همانجا و صدای تلویزیون را کم میکنم و خاموش میشوم دیگر.
حالا که هستی تا وقت دارم باید نفس بکشم در هوای بودنت، بیرون نمیایی؟ آدم ها، مردمان حتی رفیق هایت را نمیخواهی نگاهی بیندازی؟ نمیدانم باد به گوشت رسانده یانه ولی در این آب و هوا گرفتن چادرت از سر غیرت، پایین انداختن سرت از سر عفت، میشوی انگشت نمای چشمانی که در آسمان یک ستاره هم برای خود ندارند !   حرف دل من نیست حرف دل همین رفیقای جامانده ی توست که مدام میگویند: در زندگی زخم هایی وجود دارد که مثل خوره روحت را آهسته آهسته میخورد تا پیر شوی، اما اگر روزی زندگیت خورده شود کاری از دستت بر نمی آید باید بنشینی گوشه ای و بخندی بر خودت که جا ماندی، که باید بنشینی و انتظار جا ماندنت را حالا حالا ها بکشی ...

آدم های امروزی برای هر دوره زندگیشان اسم میگذارند، اسمی که در سه چهار کلمه خلاصه میشود، سه چهار کلمه ای که بعد از گفتنش باید سرت را بچرخانی برگردی پشتت را ببینی که دیواری چیزی پیدا میشود به آن تکیه بدهی یا نه، گاهی حسودیم میشود به رفیق هایت آنها وقتی اسم گذشته شان را صدا میکنند بر میگردند و به شماها تکیه میدهند

داستان دیوار فرق میکند با سقف، با پنجره با حیاط !

جلوی زندگی را نمیشود گرفت که، جلوی سفید شدن مو و ریش را هم، زمان که گول هیچ کس را نمیخورد بعضیا ها از همین رفقای شما هستند که در زمان جا ماندند یعنی نمیدانند امروز چند شنبه ست، خیلی از اینها که حالا آمده اند بیرون به بهانه تو، یک روز که خیلی باران آمده بود انقدر باران آمده بود که میشد روی شیشه آه گرم کشید و رویش چیزی نوشت، همین اینها رفته بودن درون خودشان، الان اگر بروی و دست بزنی بر شانه شان که هی رفیق کجا بودی این همه سال؟ سرش را میگرداند و میگوید تویِ خودم ...

بقول همین عمو مصطفای خودمان،  لحظه آخر بودنت در این جمع، آنجا که قرار است آخرین نگاهت را با چشم های بسته تجربه کنی بلند میشوی لباس هایت را میتکانی دستی بر سر و رویت میکشی و میگویی ما رفتیم، خداحافظ رفیق !  من نمیگویم چشمهای عمو مصطفا میگفت با همین یک جمله ی .: جاماندیم :. میشود یک مرد، کم بیاورد و بشکند بریزد زیر دست و پای همین جمعیت و تشیعش کنند برود پی زندگیش !

حالا خودت راستش را بگو چه چیزی نزد کسی گذاشته ای و حالا سر بالا گرفته آمده ای دنبالش؟ نکند شهرمان را؟ یا نام...ست را؟ اوضاع آنقدر ها هم خراب نیست فقط بحث سر نرسیدن است مثل کسی که منتظر ماشین انقدر ایستاده تا از خودش هم جامانده و گم شده، یا کسی که راه میرفته و ناغافل زمین به او میخورد و بعد بلند میشود خودش را میتکاند و میرود پی کارش. مهم نیست فکرت را مشغول اینها نکن تو کارت را خوب بلدی، حتما از دل گرفته ی ما خبر داری، از سینه ی آتش گرفته ی این کوچه ها، از روی سیاهِ این آسمان، از داغِ دل مادران، از صدای گرفته ی خواهران، از کمر خم شده ی پدرانی که تا یاد جگر گوشه هایشان می افتند، هر لحظه، پیر و پیر تر می شوند و هر بار که میبینمشان، انگار کاسه ای خون به خوردشان دادی و باید از چشم هایشان همه چیز را بفهمی. تو می آیی، میایی دوری میزنی که نه، زمین بلند میشود می آید دوری به دورت میگردد و میرود پی کارش. 

راستی میخواهم همه گذشته ام را جا بگذارم پشت سرت پا به پایت بیایم تا انجا که قرار است دفنت کنند، دفن کنم همه گذشته م را، اگر دیدم عرضه بعد از با تو بودن را ندارم خودم هم دفن میکنم و بعدِ تو فقط یک من که دستانش بوی خاک میدهد بر میگردد سوی خانه.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٩/٢٦ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم