مگر میشود آفتاب قهر کند، صبح غروب شود، یا هر چیز دیگر ؟

یا مثلأ یک روز صبح جاده ها تعطیل شوند !

این روزها در گیر جاده شده ام، جاده های پر پیچ و خم، جاده هایی که شاید درونش هر لحظه اتفاقی بیفتد، مثلأ دیگر تنها نباشم یا برای همیشه تنها شوم ...

ولی چه کنم دیگر ناچارم تا دچارش باشم، دچار این جاده ها، این نوع جاده ها را اصولأ جوری میسازند که کنارش خاکی هم داشته باشد برای وایسادن، برای پیاده شدن، یا بقول مهدی برای گریه کردن مردی که همه چیزش را از دست داده

من هم قدیم تر ها زیاد به خاکی زده ام باز هم بقول مهدی شاید همش تقصیر این بوده که یادم میرفته چیزی باید گوش میدادم، الان هم گاهی که چیزی گوش نمیدهم به خاکی میزنم، درون خودم میروم و تا صدای پیامک این گوشی نیاید بیرون نمی آیم !

به تقویم ها باوری ندارم، پیر شدن را از روی موهای سفیدم تشخیص میدهم، گذشت زمان هم با تعداد دوستت دارم هایی که به او گفتم و به گوشش رسیده تشخیص میدهم، از این به بعد هم میخواهم به دنیا دهن کجی کنم و وایسم سر جام و هر چقدر دلش میخواد بچرخه و من بازم وایسم و سر جامو بگم من پیش این، جام خوبه و تو هر چقدر که دوست داری برو جلو تر ...

ما جامون خوبه !

+ در یک رب مانده بخوانید ! (پارک وسط میدون بوعلی)

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/٢٥ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم