این روزها دستم به نوشتن نمیرود، وقتی میدانم که گوشی هست تا بشنود صدایم را دیگر دل و دماغ نوشتن پیدا نمیکنم که بیایم و بنویسم که شاید چشمی گذری از این سو کرد و خواند حرف های نگفته ام را.

دارم میبینم پاییز دور سرم تاب میخورد، باید بیایی بشینی جلویم بگویی بیا جلو ببینم چی شده که دهانت بسته بعد به من بگویی دهانت را باز کن بگو آآآآآآآآ ... بعد من دهانم را باز کنم ببینی یه چیز بزرگ گلو گیرم شده، از پاییز بگویم که پاییز دارد تمام میشود و من هنوز بدنم گرم است و حالیم نیست.

برام مهم نیست تهش چی میشه الان میتونم دراز بکشم اس ام اس بدم سوت بزنم، الان میتونم تا ابد فکر کنم سکوت کنم عاشق بشم ذوب شم در موهای یک غریبه، الان میتونم چایی بخورم موسیقی گوش بدم ساز بزنم دستمو بگیرم ببرم پشت پنجره زل بزنم به سر و صداهای بیرون آتیش بزنم خاطرات شلخته رو.

الان میتونم راه بیفتم برم تو کوچه انقدر راه برم برم برم تا شونه م بخوره به یکی با تعجب ازم بپرسه هی مردک خوبی؟ منم سرمو بالا بیارم بگم بله خوبم خیلی خیلی خوبم !

کمی دورتر بایستید حالم زیادی خوب است ...

+ در یک رب مانده بخوانید ! (عشق آبی)

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/٢٤ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم