دخترک، چادرِ سیاهِ تازه به سر کرده اش را بر سر کرد، در یک صبح زود پاییزی، راهش را گرفت و رفت ...

درون دلش هزار جور حرف جور واجور داشت، شوق رسیدن، ذوق سفری که نمیدانست کجاست و برای چه میرود !

اصلأ مگر دخترک قبلأ کتابی داشته مثلأ که از این سفر برایش دیکته کرده باشند و الان بخواهد برود درس سفرش را پس بدهد؟

دخترک چادر سیاه بر سر، سوار بر اتوبوس شلوغی میشود که آرام تر از گوشه اتاقش، صدای سکوت می آید، کسی چه میداند شاید کسی آن دور ترها، نزدیک انتهای سفر صدایش میکند که دخترک، چادر سیاهش را انقدر قرص و محکم گرفته در اتوبوسی پر از دختر ...

تازه کسی چه میداند چند بار دخترک در طول سفر گوشی موبایلش را در می آورد ساعت را نگاه میکند، میس کال هایی که صدای اتوبوس لعنتی نگذاشته به گوشش برسد را رصد میکند و شاید چقدر دل نوشته هایش را درون صندوق نیم وجبی پیامک گوشی در دستش نوشته و سیو کرده تا برگردد و لابه لای کتاب و دفتر مشقش پاک نویس کند !

دخترک حالا به مقصد سفرش رسیده لابه لای شلوغی و یک مشت سایه ی گرد و خاک گرفته خودش هم نمیداند دنبال چه میگردد و برای چه چادر سیاه بر سرش کمی خاکی شده و  هنوز دم نزده از خاک و خاک و خاک ...

حتی شاید یک بار دوستش آمده و بر شانه اش زده و او را صدا کرده که مثلأ با او آن گوشه بیاید و ببینید که آنها چه دیده اند و چه کشف کرده اند و او از سر کلافه گی که خودش هم دلیلش را پیدا نکرده دعوتِ دستِ بر شانه زده اش را رد کرده و باز روی همان خاک، تنها نشسته و نمیداند به چه فکر میکند که دعوت رفیق شفیق زنگ های تفریحش را رد کرده و او باز تنها ...

یک سری حرف ها گفتنی نیست، نمیشود گفت که یکبار زانو بغل گرفته و سر کوچکش را روی زانوان کوچک ترش گذاشته و یک مشت غربت خاکی شده از گوشه چشمش سُر خورده به روی چادر سیاهش و او با همان چند قطره یک دنیا دلش باز شده از این دنیای خاکی.

نمیشود گفت که دخترک چادر سیاه بر سر دل آب بندی نشده اش را، ذهن پاک و طفلک‌ش را، حتی روح شیطان و بازیگوشش را همان لابه لای سنگر ها و خاکریزهای خاکی که اصلأ در هیچ جای زندگیش جا نداشته جا گذاشته و سوار بر همان اتوبوس شلوغ بشود و باز بخواهد برگردد به دنیای میز و نیمکت نشینی روزمره شهر خودش ...

مگر میشود گفت که دخترک چادر سیاه بر سر تمام راه برگشت را چشم بسته مرور کرده تمام دیدنی های ندیدنی دنیایش، تا برسد به آغوش مادر و خواهر و برادرش تا صد روز حرف بزند از یک سفر دو روزه که خستگی تمام جانش را به صدا در آورده و او یاد گرفته که دم نزند از این سختی های خاکی دو روزه.

نه نمیشود گفت دخترک چادر سیاه بر سرِ چهارده ساله، در دو روز چند بار دلش برای مادرش تنگ شده و چند بار هوای نوازشش را کرده و چقدر مشتاق ست تا تمام شود این دلتنگی کودکانه‌یِ مادرانه‌یِ دخترانه ...

باورکن نمیشود گفت که حالا مادر داغ دارش باید برود، بنشیند و تکیه بدهد بر سنگ سرد مزار دخترک چادر سیاه بر سرش و گوشش رو بگذارد روی قبر تا خاطرات سفرش را بشنود، نمیشود گفت نمیشود.

ولی تا دلت بخواهد میشود گفت، اصلأ باید گفت که دخترک چادر سیاه بر سری که در لابه لای ناله های درد و غربت صدایش در نیامده و آرام و بی صدا گوشه ای جان داده و سیاه پوش کرده ملتی را !

♥.♥.دخترک دست هایش هنوز طعم بوسه های خدا را میدهد ... ! ♥.♥.

لینک مرتبط: خواهرانم در شلمچه جا ماندند

+ در یک رب مانده بخوانید ! (حرف های تازه)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/۸/۱ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم