داستان ار آنجایی شروع شد که مادر پیری بعد بیست سال انتظار به حسین سفر کرده اش میرسد،

همه چیز بود، مادر شهید، دکتر کراواتی، دختر شیطون رنگ و با رنگ، حتی مش قربون بقالی محل !

بیست دیقه اول داستان دوربین وول میخورد دور زندگی پیرزن.

.: حَق :.

همه قصه از اینجا شروع میشود، وقتی پای حق داشتن وسط می آید اولین شُک فیلم را اینجا به جانت می اندازد با یکی دو پلان ساده و چند دیالوگ . . .

حالا دوربین فقط دور یک پیرزن وول نمیخورد، شده اند دو پیرزن و یک حق گمشده

صدای خنده های دخترک رنگ و با رنگ از پشت در های بسته جنس فیلم را پاییزی میکند رنگش را عاشقی !

یک شُک دیگر، نه دو سه چهار شُک دیگرِ فیلم تنت را میجنباند با دل و راه نفس کشیدنت هم بازی میشود، اصلأ یک جایی دلت میخواهد دنیا برود پی کارش و تو محو در چشمان پیرزن زندگی کنی.

حتی اینجا هم پیرزن از حرف هایی میگوید که نمیشود گفت، خودش گفت بجان خودم.

راستی میل بافتنی های فسیل شده در خانه ها هم بود، اول قرار بوده دخترانه ببافد بعد یکهویی میشود پسرانه و هر آنچه بافته میشکافد و از نو پسرانه میبافد.

نمیشود گفت ده دیقه پایانی فیلم اوج قصه ست یا نه، چند باری اوج دارد اما ده دیقه پایانی بوی دروغ امام رضایی می آید، صدای بلیط کوپه مشهد، حتی روی ماه هم سرو کله اش پیدایش میشود از جنس سادات !

 

گفت فردا از طرف من روی ماهشو ببوس و رفت که به عروسی برسد ولی فردا نیامد، یعنی فردا، فردا آمد ولی مادر . . .

به شدت توصیه میشود به دیدن و محو شدن در فیلم بوسیدن روی ماه !

+ این متن در عرق سرد

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٧/٢۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم