1.   پیرزن بود
بالای چند پسر خوش قد و بالا داشت
ولی هنوز هم وقتی عده ای برای بزرگ پسر سفر کرده اش می آمدن
یک مشت خاک میشد زیر پای مهمان هایش
شما را نمیدانم ولی من پیر زنی را دیدم که در گریه میخندید ...
با افتخار اطاق نادرش را نشان میداد
لباس هایش را
جانمازش را
پیر زن هنوز هم برای مهمان های نادرش میخندید حتی به زور
میوه هایی که به زور به دستمان میداد که مبادا نادرش ...
میشود با بغض مادری شکست خورد شد ...
2.   پیرمردی بود، از آن قدیمی های داش مشتی
از آنها که هنوز اشک چشمانش را با دستمال ابریشمیش پاک میکرد
بالا نشسته بود
بالاتر از ما
میدانم هر چقدر که بین ما بچه ها را نگاه میکرد مسیبَ ش را نمیافت
خودش میگقت پسرم مرد بود
حتی صدای علی اقای شهر هم میگفت:
مسیب مرد گلوله ها !
پیرمرد با ان همه جلال و جبروت شکست
شد یک مشت بغض
در دستمال ابریشمش
لابه لای لهجه اش گم شدم میان مردانگی مسیب َش ...
3.    خانه ی بزرگی بود، آنقدر بزرگ که اگر بچه تر از الان بودم گم میشدم در اتاق هایش
این خانه همه چیز را دو تا داشت
دو پدر
دو مادر
دو جای خالی پسر ...
این بار هر که هر چه میگفت تنها نمیگفت
اینجایی که من هستم اگر قرار است گریه کنم باید دوبار گریه کنم
دو چادر گل گلی بر سر
اخر مجلس نفس میکشن
لرزان !
همیشه در داستان ها بزرگتر ها گریه نمیکنن
کوچک ترها که گریه کنن بزرگتر ها ارامشان میکنن
مادر کوچکتری که زار زار گریه میکرد و مادر بزرگتری که
گریه هایش همه بغض خفه شده بود
راستی رفیق چشمانی که دوازده سال انتظار کشیده دیده ای ؟
اینبار در چشمان دو مادر شکستم...
4.    نشستیم، او هم نشسته بود روی ویلچرش استاد دانشگاه بود عضو هیئت علمی دانشگاه بوعلی
از ریاضی گفت، از دانشجوهایی که عاشق استاد نشسته شان هستن
زنش آمد
چیزی شبیه بقچه دستش بود
شبیه عروسک بازی دختربچه ها
عروسک حرف زد
شعر خواند
خندید
بغل مادرش خجالت کشید
آه کشید...
کاش میشد این بار بمیرم...
5.  - خَزّی بود
آنقدر خزی بود که بعد سی سال هنوز هم رفقایش رویشان نمیشد از لات بازی هایش بگویند
گفته و نگفته رفقای خسته اش به ما فهماندن که مرد بود !
پیرمردی که گوشهایش حوصله شنیدن نداشت
از پسرش گفت
که رفت
که رفت
پیرمرد با قصه رفت
دیگر نبود
رفته بود
آه کشید...
من هم رفتم میان قصه ها...
6.  قبلش فکر میکردم فقط پیرزنی باشد شیرزن
بعدش دیدم نه
آن شیرزن مردی پشتش دارد ...
سادات بودن
به کجا میرسیدن نمیدانم
ولی ته تمام حرف هایشان ختم میشد به مادر سادات
باورتان نمیشود مردی را دیدم که که گوش هایش حال شنیدن هیچ حرفی را نداشت،
 جز حرف احمدش را ...
پیرمردی که نمیشنید حرف احمدش که میشد زار میزد
راستی یادم نبود از عشق بگویم
عشق حالش خوب است دماغش چاق است ...
یک شب در یه خانه درن دشت عاشقی را دیدم
که درون لانه کفترهایش
میان سیاهی شب
در دل جاده
حتی با پای پیاده با خط های سفید خیابان
عشق بازی میکرد
با معشوقه اش !
آنقدر گفت از سید احمدش که فقط دیوار ناله نزد
گریه کردم
باورتان میشود عمو اکبر دعوایم کرد؟
باورتان میشود گفت پسرک ما رفتیم که شما گریه نکنین ؟
باورتان میشود عمو اکبر شهر ما داد زد بر سر سید احمد
که قرار است در رخت خواب بمیرم بی وفا . . .
آخر این قصه تمام شد میشد لابه لای سطرها من هم خودم را گم کنم یا تمام شوم باید میماندم تا بسوزم و بسوزم و بسوزم . . .
تقدیم به عمو مصطفی عزیز ... !
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/٢۸ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم