تابلو بزرگ سیاه رنگ بالای سرمان زده تهران بندر عباس 12:10

باز هم دیدن یک مشت آدمک مجازی در دنیای واقعی، حال و احوال پرسی های واقعی شاید هم مجازی

سه خواهر سیاه پوش که تا آخر یکبار هم جز چادر مشکی چیز دیگر نبود هم گوشه ای کنار ساک ها منتظر همان چیزی بودن که ما بودیم

رسمش این بود که حال و احوال های آدمک های مجازی در دنیای واقعی با این سه سیاه پوش گوشه گیر هم انجام شود اما نشد، یعنی باید که نمیشد و نشد !

اگر قرار بود در دنیای واقعی هم بشود مثل اینجا راحت گفت شنید و خندید پس چه فرق است بین اینجا و آنجا !

چه فرق ست بین من آدمک کچل سیبلو با من پسرک مو بلند عینکی ؟

خانوم مقنعه به سری که مامور کنترل بلیط هاست و حالا گیرش شده نداشتن کارت ملی های دو تن از هم سفران یعنی من و هم سفرم همیشگیم !

قدیم تر ها حسین اقا عباسی قشنگه صدایش میکردم و اما الان همسفر داغ من !

دلت خواست هم سفرم باشی بخوان ادامه بی سوادیم را . . .

.......

بعنوان پیشنهاد تنها توی قطار وسط کافی شاپش یک میز که دو صندلی رو به روی هم داشته باشد بیابید.

حالا که تنهایید، چرا دو نفره؟

یک بار روی صندلی لم بده و نگاه کن دنیای دور ورت را بگذار ببینی که دنیای دور و اطرافت چطور میروند و تو جا میمانی، حالا جایت را تغییر بده و روی صندلی دوم بنشین سعی کن جا به جایی را طوری انجام دهی که توجه کسی را جلب نکنی و این سئوال چرا را در ذهن دیگران درست نکنی !

حالا باز هم لم بده ببین تو چگونه دنیای دور و برت را جا میگذاری و میروی ...

یک تغییر جای مسخره، یکبار میبنی که دنیایت می آید و یکبار تمام دنیایت میرود و اصلأ هم به این فکر نکن که تنهایی و هر دو صندلی برای توست !

♥.♥.تازه اگر مثل من دیوانگی را دوست دارید میتوانید بروید و دو تا چایی سفارش بدهید تا همه فکر کنن تو تنها نیستی و دست آخر همه را نا امید کنی و هر دو چایی را خودت تنها بخوری ... ! ♥.♥.

........

تازه یادم افتاد چله زمستان هم تمام بدنش مثل کوره داغ بود، تازه تر خودش هم گفته بود روزای سرد زمستان بچه خورده های محل که دست هایشان یخ کرده بوده دست به دامانش میشدن تا دستشان را بگیرد و گرم شوند . . .

حالا همین هم سفر داغ من درست تو این گرما وسط جهنم !

رد شدن از کنترلر بلیط و قدم زدن در راهروی بالا سر قطارها

ده واگن هر واگن سی و سه قدم !

یکبار از سر قطار تا ته قطار میروم سه دیقه:

سه عابر پیاده، اصن نمیفهمم مرد بودن یا زن، بچه بودن یا بزرگ، پنج در کوپه باز، پیر مرد عینکی در حال خواندن روزنامه، پسرک شیرین یک وجبی که دم در کوپه نیمه بازشان با نی نوشابه منتظر عابر ست برای شلیک کیو کیو

صدای دست و شادی یک خانواده چهار نفره، و آخر سر هم صدای مامان جون مامان جون و جواب جانم عسلم، جانم ملوسم نقش لبخندی شیرین بر لبانم انداخت !

و پایان یافت گذر اول من.

 

...................................................

 

دوباره راه میفتم از سر قطار تا ته قطار:

باز هم پسرک یک وجبی موفری که عاشق موهایش شدم و این بار شد که دستم به موهای فرش بخورد و من کمی کیف کنم !

همان پیر مرد عینکی روزنامه خوان که این بار نه عینک داشت و نه روزنامه، خسته به نظر میرسید شاید خسته تر از آنچه باید . . .

در ابتدای کوپه انتهایی یک مشت جوان خوش قد و بالا ایستاده اند به تعریف، از وسطشان میخواهم رد شوم در بین جمعیت کله کچل جوانی چشمم را مجذوب کرد او هم شاید مجذوب کله پر موی من شد

چشم به چشم شدیم به الاجبار و با یک جمله ببخشید از وسطشان رد شدم و دیگر نبودن جلوی راهم

این بار شاید زیاد چیز دیدنی که باید میدیدم نبود اما این بار چهار دیقه طول کشید تا تمام شود دور دوم گذر درونی خودم !

 

................................................

 

بار اخر فکر کنم نزدیک صبح و پایان شب است، باز سر قرار همیشگیم با ماه همه خواب و من بیدار !

شاید اولش فکر نمیکردم کفشامو بپوشم و دستامو رد کنم تو جیبمو بگردم دنبال کسی،

دلم میخواهد این بار که میروم از سر قطار تا ته قطار کوپه به کوپه در بزنم و یاالله یاالله برم تو ببینم میتونم یه هم زبان یا هم دل . . .

نه اقا نخواستیم یکی که مثل من بیدار باشد و تنها پیدا کنم !

راه افتادم، به جز سایه پتو های آوار و آویزان چیز دیگری برای دیدن نبود شاید اولش فکر میکردم بیشتر عاشق ببینم انگاری در ادبیات قطاری عاشق به فرد تنهایی میگویند که پشت این پنجره ایستاده و خیره به جایی شدن و خسته از تمام دنیای پشت خیرگی ست.

پیرزن شالِ سفید بر سری که نمیشد تشخیص داد موهایش را از شالش، در حال نرمش که با گفتن صبح به خیر من صدای خوابالوده اش به جواب صبح به خیر من بلند شد،

و دیگر هیچ !

بالاخره در لابه لای میز و صندلی های به ظاهر کافی شاپی برق جسم رنگ روشنی خیره ام میکند دیدن لب تاب روشن، برای منی که الان درد مجازی نبودن به استخوان هایم رسیده قشنگ بود چه میدیدم؟ پسرکی پتو به سر کشیده پشت این لب تاب رنگ خیره ای کز کرده، فکر کنم پیدایش کردم همان یک تنهای، شب بیدار، شاید عاشق !

از کنارش رد میشوم فقط وقتی از کنارش رد میشوم مرا میبیند و دگر هیچ

نه مطمئن شدم عاشق ست که حواسش را هیچ چیز نمیتواند پرت کند حالا که در حال عبور از کنارش هستم و زیر چشمی چشمم به چشم هایش زل زده تا ببینم تا کجا مرا پیگیری میکند، بیشتر که دقت میکنم نه او عاشق نیست یا شاید آن عاشقی که من فرض میکردم نیست تنهای عاشقی که شب سیاه مشت مشت دلتنگی بر دلش پاشیده و الان زل زده به تصویر معشوقه اش نیست

موسیقی گوش که نه ! نگاه میکند

 

مدام به ساعت نگاه کردن و باز هم مدام دل خواستگی نرسیدن به مقصد ته قطار !

به این فکر نکرده بودم که مسیری را که دو بار طی کرده بودم اینبار 28 دقیقه طول بکشد

و تمام شد گذر آخر من.

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم