دیــــــــــــــــــــــــدار

شاید برای خیلی ها دیدار یک اسم زمانی خاص باشد زمان دیدار،

راستش را بخواهی دیدار این روزها برای من شاخه داده برگ در آورده !

یک بار میشود اسم مکان، مکانی بنام دیدار . . .

یکبار میشود اسم زمان، زمانی برای دیدار . . .

تازه دیدار برایم علاوه بر اسم زمان و مکان، شده اسم شخص یعنی اشخاص، یعنی آدمک های دیداری که میشود این آدمک ها را در همان اسم مکان و در همان اسم زمان رویت کرد و  . . .

رفیق های دیداری که برای دیدار به دیدارشان میروم.

دوست داشتید بخوانید 14 سکانس دیداریم را . . .

......

 

♥.♥.♥ راستی سایه ات سنگین رفیق دیداری ام  ... ! ♥.♥.

سکانس اول:

دست و رویم را میشورم، لباس پلو خوری، بوی خوش، تازه کلی هم جلوی آیینه با موهایم ور رفتم و زلف درست کردم.

اگر غریبه ببیند مرا مطمئن میشود مهمانی دعوتم شآید هم ....

پایت از در که به بیرون گذاشته میشود پشیمان میشوی و میخواهی که برگردی اما نمیشود حالا نشسته ام کنار پنجره ای که پرده تماما جلویش را گرفته

متنفرم از پنجره هایی که پنجره نیستن !

 

سکانس دوم:

پسرک جوان و مودب جلوی دراست، درست نشد که ببینم یعنی نخواستم که ببینم فکر کنم سه زن بودن با یک پسرک نیم وجبی.

منزل شیک و مبله ای که به دل میچسبد گوشه ای تکیه دادم چیزی نبود جز سرو صدای حاج سالار و ترق و تروق چند لیوان !

قاب عکسی که میزبان مجلس بود کرواتی بود و کت پوش با ابروهای پر پشت، حالا وسط مجلس تکیه داده به پای شاهد عزیز و باز هم سروصدای چند تعارف و صدای شکستن یخ.

همسری که ندیده و نشناخته شاید باید مردانه غبطه خورد به صبر این شیر زن !

شما را نمیدانم حالم گرفته شد از شنیدن جمله یادم نیست . . .

 

 

سکانس سوم:

پسر که افتخار میکرد به شهادت بابای ندیده اش از رسم و مرامشون در هر شب جمعه میگفت.

گلزار میروند همه با زن و بچه و نوه که ناگاه خانوم چادر میزبانی دلم را لرزاند،

میریم خونه بابا . . .

سرش را پایین انداخت، صدایش را خورد، چادرش را جمع تر کرد

سرم را پایین انداختم، نفسم را خوردم، خودم را جمع تر کردم ...

یکی نیست به حاج سالار عزیز بگه همه که نبآید بفهمن شهید زنده ست حتی همسر صبور و شیرزنش !

 

 

سکانس چهارم:

ما را جداکردند، گروه یازده نفر مجازی را

حالا جدا جدا آرام تر است شاید هم کسل تر، درطول مسیر با یک مشت حرفهایی که دوس داشتم نشنوم یا خودم را به نشنیدن بزنم طی شد

شیرین ترین چیز فقط صدای دوس داشتنی و مهربان بغل گوشم بود که اصلأ بهش نمیخورد هم سن خودمان باشد و دیگر هیچ !

نقشه را اگر برداری و بگردی وبگردی تا خسته شوی هم باز فکرنکنم اینجا که بودیم را پیدا کنی

من که نمیفهمم چرا من باید از آن ور دنیا بلند شوم بیایم این کوچه بن بست نقطه کور برای خوردن یک لیوان شربت . . .

راستی خورشید هم رفت، پشت کوه که نه یعنی کوهی نبود که برود و پشتش پنهان شود ولی رفت !

 

 

سکانس پنجم:

پیر بود، پیراهن سفید رنگ چروک و شلوار تیره به تن داشت.

جای مرا گرفت اما فدای انگشتان حنا زده اش !

پیر بود اما صدایش نگاهش حتی کلامش جوان تر از من،

پدر شهید صدایش میکردند اما من بابای محمد مینامش من از این محمد معلم که جنازه اش بعد نه ماه سالم برگشته چیزی نمیدانم ولی این بابای محمد خیلی مرد بود مرد ولایت، مرد شهادت، مرد شهامت، مرد زیارت !

بابایت بابای محمد باشد در ته کوچه بن بست کوره داهات بندرعباس محمد میشوی، محمد بزرگ خانه هم میشوی

طاقچه بالای سر حاج سالار عصبانی چند لوح بود و دوکاپ ورزشی با سه مدال رنگی آویران مال پسر بزرگ خانه بود محمد !

خیال من است اگر محمد دم دست بابایش باشد الان دورش میچرخد و ... اصلأ شاید لوسش میکرد.

و اما مادر محمد دلش پر بود و گلویش پر از آه از محمد سفر کرده ...

 

 

سکانس شش:

هر چی ازشون بگم کم گفتم هر چی ازشون بگم کم گفتم هر چی ازشون بگم کم گفتم بخدا هر چی از این دو تا بگم کم گفتم.

جملات رسایی با لحن کوره داهات های بندر عباس از گلوی پیرمرد زنده ای که هنوز زنده ست ! زنده ست و زندگی میکند با محمدش با علی سیبیلوی خنده رویش . . .

پیرمرد زنده ای که اگر دوباره زنده شود باز محمد و علی اش را شهید میکرد اما اینبار دگر خودش زنده نبود او هم قاب عکسش روی طاقچه، وسط عکس گل های جوانش بود . . .

پیشانیش، گونه هایش تمام صورتش پربود خط و چروک، تازه ساعت کاسیو سیاه رنگش هم دستش بود، دندان نداشت اما حرق تا دلت بخواهد داشت جوراب نداشت اما پاهایش ایستاده بود پا به پای خون شهیدانش.

دستانش جان آنچنانی نداشت اما آن روز ها که دستش پر از جان بود با دستاش هندونه و خربزه چیده و بار وانت کرده بود برای ...

برای تمام پسرهای سرزمینش !

 

 

سکانس هفت:

وقتی بعد یک روز شلوغ دراز میکشی و دوست داری چشم بسته با گوشیت بازی کنی،

حتی وقتی که دور تا دور روز شلوغت را آدم های دوس داشتنی و عزیز پر کرده اند اما راستش امشب دلم بحال تک تک کلماتم سوخت،

تصمیم گرفتم بجای کلامات، خودم بسوزم

پس لال میشوم دیگر ...

 

 

سکانس هشتم:

دلم گرفته ست گرمای شبانه بندر هم کاری از دستش بر نیامد حتی حس دست برادرانه جوادی روی شانه ام هم نچ.

من باز دلم گرفته است سرم را پایین می اندازم و نگاهم را کج میکنم به قاب عکس هایی که بابا بودند.

باباهای عکسی شب به خیر !

 

 

سکانس نهم:

درخت لیموی کوتاه قدی که در وسط یکی از همه محله های شهر سوختن بود و سایه ای نداشت.

باز شدن در، گوشه حیاط ویلچری که نمیخورد صاحب نداشته باشد و دو قفس مرغ عشق خسته که صدای عشقشان بگوش خودشان هم نمیرسید چه برسد به گوش من، تخت !

همیشه تخت چیز مجلل و نرمی ست تا آقا زاده رویش لم دهد و ...

حالا تخت سرد رنگی را دیدم که نه تجلل دارد و نه آقا زاده ای.

فوتبالیست کبود رنگی که تمام روز روی تخت دراز میکشد و مدام باید تلویزیون 14 اینچ پاناسونیک دور از تختش را نگاه کند و به این امید که شاید روزی یک فیلم جنگی از یکی از شبکه های برفکی سیما پخش شود،

و حالا چشمم به زنی خورد که پیر نبود ولی پیر شده بود خودش را مدام جمع میکرد پشت چادر رنگیش حتی گاهی چشمانش را، تا نبیند کسی حرف های خیس چشمانش را.

نگاهش که میکردم ناخود آگاه یاد مرغ عشق دم درشان می افتادم شاید به قیافه اش نمیخورد خیلی بفهمد حتی شاید سئوال مرا هم نفهمید و مرا شرمنده خودم کرد اما با وفا درس عشق را خوب حفظ کرده بود.

بابای خوشگل کبود دخترش را همین گونه روی تخت دوس داشت.

 

 

سکانس دهم:

محله سجادیه !

راننده زحمت کش بازنشسته مان میگفت شب، تنها پاتو بذاری تو این محله کفش های پایت را هم میبرند به غارت یا نه برای یادگاری . . .

یک در با عرض های کوچک یعنی آنقدر کوچک که منِ نصفه و نیمه بخواهم رد شوم باید به بغل میرفتم چه برسد به حسینی که ...

خرگوش سفید و ترسویی که گوشه پله ها کز کرده، در و دیوار اتاق شلوغ بود از عکس بابای سیبیلویشان تا اسپند و عود و ....

مادری که تا یادش میفتم فقط خواب جلوی چشمانم می آید یک تنه همه ی مارا جواب میداد و میخورد، حرف زد زیاد اما هر چه کردم نتوانستم وصل شوم با دلش.

تمام شد.

دم در ایستاده ایم روی دیوار یک تکه ورق آهنی با رنگ سفیدی که خسته شده نوشته بود منزل ناوی شهید مهدی ذبیحی !

 

 

سکانس یازدهم:

هول هول خوردن ناهاری که اسمش کباب بود ولی رسمش نه،

با اینکه وسط گرماست و هزارتا چیز حال گیر دیگر دورمان بود ولی نمیدانم چرا انگاری همه ذوق داشتیم،

سوار بر ماشین برقی کنار اسکله، خنده ها و شوخی های گرما زده !

نشستیم بر مرکب، مرکبی که قرار است ما را روی خلیج همیشه فارس سرگردان کند وقتی سرم را بالا میاورم و میبینم همه حیران اند و شاید هم نالان !

دریازده که نه خلیج زده شده بویدم، خلیج که هیچ اگر آسمان زده هم میشدیم و حتی روده هایمان هم بر سر دست میگرفتیم برگشتی نبود

باید میرفتیم و رفتیم . . .

 

 

سکانس دوازدهم:

خانه ای با حیاطی طولانی، بساط زغال و قلیان هم گوشه حیاط به راه است،

وارد اتاقی شدیم که راستش دقایق اول جز خنک بودنش چیزی دیده نمیشد،

حالا حالمان بهتر است هم خنک شدیم و هم شربتی نوشیدیم با طعم شربت سینه های دوران بچگیمان !

همسر شهید اشاره کرد به کاغذ زندگینامه شهیدش که بالای کمدی پشت یک عدد دستگاه شبکه های بیگانه بگیر بود !

شاید کسی ندید، شاید کسی نخواست که ببیند اما بود !

 

 

سکانس سیزدهم:

انگاری بافت خانه های اینجا با حیاط های بزرگ شکل گرفته، اینجا هم حیاطش بزرگ بود حتی گوشه حیاط اتاقکی بود به نام اتاق جوجه که روی درش نوشته بود !

داخل خانه یک شهید بود، یک برادر شهید و پاسدار، یک مادر پیر شهید و یک پدر شهید که مثل کتاب تاریخ جنگ بود !

عکس شهید خانه دوم جزیره هرمز بدون قرعه کشی افتاد دست من و تکیه اش را به من داد نه من با این هیکل یک ساعت تمام هیکلم را تکیه دادم به یک قاب عکس . . .

دخترش دکتر شده بود نمیدانم روی تابلوی مطبش نوشته خانوم دکتر یا دختر شهید . . .

راستی حاجی چرا همسر شهید را برای دلخوشی هم که شده صدا نکردی و شاید هم حتی یک عکس یادگاری فقط !

 

 

سکانس چهاردهم:

از روی کتاب قصه ها خوانده ام که وداع تلخ است و شاید هم سنگین

بعد یک دوره دیدار دیداریون مجازی حالا وقتش است، وقت وداع !

ما جز حلالیت از این قصه وداع چیز دگر یاد نگرفته ایم چون همه از ترس تلخی وداع خواب بودیم و وداعی در کار نبود !

 

پس حلال کنید فقط محض وداع . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٥/۱۳ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم