گاهی باید کند

کند از این گوشه لعنتی و رفت

رفت به بالا، نزدیک آسمان، بالای کوه و دشت !

همانجا که شهر درست زیر پایت است آسمان چتر بالای سرت.

چقدر نزدیکی آسمان؟ چقدر نزدیکی خدای آسمان ...

شب است و شب است و شب

من تک و تنها باز سر همان قرار همیشگیم با ماه نشسته ام، امشب او بی وفایی نکرده با ما.

پا به پایم تمام شب را امد این جیرجیرک که صدایش، نوایش برای گوش هایم غریب ست نیز همراهیم میکند

دلم میخواد بشینم روبه روش، ببینم جیرجیرک هم خسته شده؟ اصلأ تا خود صبح یه کله چه کسی را صدا میزند که آرامش امشبم را خراب میکند

نه بیشتر که فکر کردم دیدم دلم میخواهد بپرم نه اینکه فکر کنی خسته شدم و بخوام بپرم و خلاص نه !

بپرم برم بالای شهرم، اتاقم، خیابان هایم ببینم اینجا که من نفس میکشم چه شکلی ست یا حتی چه رنگی ست !

چشمانم را که میبندم انگار آسمان آبی تر ست، دنیا خندان تر

اصلأ انگار خودم هم بهترم نه نشد بگذار چشمانم را باز کنم من بهتر به چه دردم میخورد ...

پایان یک شب . . .

پایان یک شب نزدیک آسمان.

کیسه انفرادی، کیسه خواب انفرادی، خواب انفرادی

آنقدر وسعت انفرادی بودنش زیاد است که حتی نمیشود درون انفرادی زیادی قِل بخوری بچرخی ...

اینجایی که من هستم غروبش را نمیتوان دید ولی طلوعش را خوب میشود دید، دیشب برای من غروب خورشید، گواه شروع شب نبود ولی الان این آسمان قرمز رنگ جیغ که پشت توده هایی از گرد و خاک و کثیفی حالا بجای قرمز سرخ، کدر شده گواه میدهد که شب تمام شد.

 

کاش سیگاری بودم الان دنیا جان میدهد برای دود کردنش . . .


 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم