یـ ـکـ ـی بـ ـود یـ ـکـ ـی نـ ـبـ ـود
یه طاقچه بود روش یه عکس بود یعنی یه قاب عکس، قاب عکس چنتا بچه داشت دختر و پسر ...
اون روزا این قاب عکس روزی دو بار، نه سه چهار بار تمیز میشد دستمال نم دار و گاهی دستهای نمناک !
گذشت چند سال بعد ...

همون طاقچه، با همون قاب عکس پیر شده بود عکس نه قاب عکس، گذر زمان کلی گرد و خاک نشونده بود روش قاب عکس هنوز بچه داشت چنتا دختر و پسر ...
باز هم گذشت چند سال بعد ...

بچه های قاب عکس مهمون داشتن یعنی مهمونی داشتن مشغول تمیز کردن بودن در، دیوار، سقف، طاقچه حتی ...
تا رسیدن به قاب عکس، پیر شده و خاک روزگار روش نشسته خب بچه ه چی کنیم با این
یکی گفت بده ببرم بشورمش
یکی گفت نه نمیخواد با همون دستمالی که تار عنکبوتا رو پاک کردی بکش روش تمیز میشه
یکی گفت فوت کن خلاص !
اخری که مهمونی اون بود و همه رفیقاش میخواستن بیان گفت بچه ها نکنه رفیقام اینو ببینن آبروم بره؟
بگیم این کیه ماست؟
یکی گفت هوم، اون یکی برگشت رو به در حیاط، اون کوچیک کوچیکه گفت خب میگیم بابامونه
بزرگه گفت خفه بابامونه
تو اصلأ میشناسیش؟ دیدیش؟ بگیم چی کاره بوده؟ دکتر مهندس استاد ....
اگه پرسیدن باباتون خوش اخلاقه یا بد اخلاق چی بگیم؟
خلاصه دختر کوچیکه قاب عکس، قاب عکس و گرفته دویید طرف زیر زمین رفت اون ته زیر زمینشون یه صندوقچه بود تارعنکبوتا رو زد کنار و درشو با بدبختی باز کرد چنتا لباس خاکی یه پوتین پاره یه چفیه سفید از این زنگوله دارا و یه عطر از این شیشه کوچیکا که درش زرده
قاب عکسو گرفت جلو صورتش و گفت
بابا میخوای آبرومونو ببری ؟
گفت و گذاشتش رو لباسا و در و بست و اومد بالا ...
مهمونی تموم شد همه خسته و کوفته یه طرف افتادن تو اون خونه همه چیز سر جاشه حتی اون طاقچه
ولی قاب عکسی که آبروی یه مملکت و خرید به جرم بی آبرویی دیگه نبود ...
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم