اولین طلوع تابستان را دیدم،

خورشید آمد، آسمان روشن شد،

کلاغ پرسیاه هنوز روی بام همساده دروغ میبافد،

گنجشک های ریزه پیزه ی روی تیر چراغ برق جفتشان را به رخ میکشند،

هنوز گربه سیاه بی عرضه محله مان پاش میلنگد،

تازه آژیر لگن همسایه هم باز وق وق کرد.

 

امروز از آن روزهاست که انگار کسی از دور دست ها صدایم میکند،

سرو صدای محله در آمده،

صدای پاهای خسته و خوابالود،

صدای لگن هایی که هنوز خوب موتورشان گرم نشده،

صدای کرکره زنگ زده سبزی فروش محله،

حتی صدای پچ پچ پیرزنها وسط صف نونوایی محل هم می آید.

 

به چه چیزی فکر میکنم؟ حتی به چه کسی فکر میکنم؟

 

همه چیز سیاه شد، حتی سرو صداها هم کمتر شدن

دیگر فکر نمیکنم

شاید یکی چشمانم را بسته، پتو روی سرم کشیده

شاید خوابیده ام.

باید پارو نزده دل به دریـ ـا زد . . .

تابستان لعنتی میدانی چند روز به من بدهکاری !

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٤/۱ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم