شب بود

اتوبوسی حرکت کرد بسوی شهر سهراب

یعنی اتوبوس هایی حرکت کردند بسوی شهر سهراب

افراد مختلف با عقیده های و نیت های مختلف

حتی با رنگ های  متفاوت کنار هم نشستند چنان جعبه مداد رنگی

من هم یکی از آن  آدم های رنگی

شب بود

حرکت کردم بسوی شهر کـ ـاشـ ـان !

 

شـ ـرح کـ ـامـ ـل ادامـ ـه مـ ـطـ ـلـ ـب . . .

 

 

گل را میکَنند درون خمره آب میکُنند

زیرش را آتش میزنند تا بجوشد

تبخیر شود

خلاصه گلاب شود !

و این میشود گلاب یه آتیشه،

دوباره آن گل را

آن گلاب را درون خمره میکنند

این بار بدون آب

زیرش را آتش میزنند تا ...

و باز هم گلاب !

و این میشود گلاب دو آتیشه

هه عاشق دو آتیشه چه به من می آمد روزها !


__

هنوز اذان صبح را نداده اند

چشمان را باز میکنم،

نمیدانم چشمانم را بسته بودم و حالا باز شده یا از اول هم باز بوده و من ندیده بودمش !

دوباره من وسط حریم کریمه معصومه ... !

نفس

آرامش

حتی اینبار خواهش و التماس های نداشته

گیج میخورم در حریم بی بی چنان پرنده ای که با تیرکمان پسرک کچل شلوار گرمکنی آبی رنگ همسایه سنگ میخورد و گیج میخورد

نماز

تسبیحات مادر

آیه الکرسی با چشمان بسته

سجده شکر.

 

_______________________________________

 

چشمانم باز است

اصلأ من هیچ وقت چشمانم را نبسته بودم باز باز بود

اتوبان، بیابان های حاشیه اتوبان

شهر، خانه های حاشیه شهر

از یک بافت شهری شاید بشود گفت حاشیه ای یا خاکی که دو طرفش پر است از باغ و رستوران های باغی که مرا به سئوالی وا داشت و بیدارش کردم،

حسین آقا عباسی قشنگه را میگویم، حسین اینجا که بَرِ بیابان است این باغ ها چطور سرسبز است؟

و او شروع کرد به به گفتن قصه آمدن اخوی هایش به کاشان و ....

بنری با سرعت از کنارمان رد شد عکس سهراب داشت و من فقط توانستم یه خط از رویش را بخوانم:

اهل کاشانم، روزگارم بد نیست ...

نمیدانم با دیدن این یه خط مشغول فکر کردن به اهل کاشان بودنش شدم یا به روزگارم بد نیست، که از کنار باغی رد شدیم سر درش نوشته بود:

باغ خانوادگی سهراب !

دوباره بیدارش کردم همان حسین آقا عباسی قشنگه را

پاشو سهراب، باغ سهراب ...

و او باز شروع کرد به گفتن که میگن سهراب در یکی از روستاهای نزدیک شهر زندگی میکرده و من گفتم روی سر در آن باغ نوشته بود باغ خانوادگی ...

تابلو میراث فرهنگی را میبینم که نوشته باغ موزه فین

و من مدام با چشمانم بازی میکنم تا تابلو حمام فین را بیابم

اما نبود !

یعنی اما بیرون نبود درون باغ موزه فین، حمام فین بود !

اول صبح بود تازه در باز شده بود پس طبیعتأ خلوت که نه، اما خلوت تر از زمان های شلوغ بود

چمن و درخت و آب و چند ساختمان، حمام درونش را هم که به همه اینها اضافه کنیم میشود باغ موزه فین ... !

 

_______________________________________

 

درون سرداب خنک یکی از خانه ها، استاد کچلی که این روزها تمام دغدغه اش خدمت سربازی ست مینوازد

سازش را

سه تارش را

برای ما پنج نفر

من و حسین آقا عباسی قشنگه و دل خود استاد کچل و لیلی و مجنونی که من یک دنیا خوشحال شدم بعد از خبر رسیدن آن دو به هم.

ولی این روزها دلم برای مجنونمان میسوزد عجیب !

انگار انقدر عاشق است که جز لبخند هیچ چیز دیگر بلد نیست

کسانی که عشق را مزه مزه نکرده اند نمیدانند چه میگویم، آن گاه که تمام خستگیها و بدی ها حتی تلخی ها را با گرفتن دست عشق خشن تمامش دود میشود و پر میکشد و میرود.

بفهم عاشق است، نه مدعی نه معامله کن نه حتی مرد خانه ی آینده اش

او فقط عاشق است طفلک !

استاد هنوز مینوازد پیرمرد خندانی که از پله های سراب پایین می آید و میشنود و او هم مثل ما ذوق کرده شاید کمتر شاید بیشتر

بی اختیار با سرعت پله های آمده را بر میگردد تا دختر بیست و هفت هشت ساله اش را هم بیاورد

ذوق کند

ذوق کنند

آنها هم با ما حالا شدیم هفت نفر . . .

 

_______________________________________

 

خانه ای دگر

لیدر مهربانمان با آن لباس رنگ صورتیش میگفت صاحب خانه دختری را میخواسته، پدر دختر شرط میگذارد خانه ای بسازد چنین و چنان آنگاه بیاید و دختر را ببرد،

او میرود میسازد و بیست وپنج سال دگر باز میگردد تا پیر دختر آرزوهایش را به خانه اش ببرد ...

 

اینبار سراب نه

اتاقک خرابه ای در طبقه بالا

من بودم و استاد کچلی که این روزها برایم شده پیمان

برایش گفتم غمناک بزن

حُزناک بزن

گفتم آنقدر حُزناک بزن تا اشکم بیاید

نگاهم کرد.

گفتم فکر کن معشوقه ای داشتم ماه رو، که حالا مُرده و من مانده ام با یک دنیا خاطره و آرزو که جلوی چشمانم چُنان آلبوم عکس ورق میخورد

بنواز برایم

برای دلم

نمیدانم فهمید یا نه !

نشست تا بقیه بیاین یکی و دو دقیقه ای شد بی وفا چنان نواخت در این زمان که هنوز گوش میکنم اشک هایم می آید

دیوانه است

دیوانه ام کرد

خرابِ خرابم کرد

آمدند یک به یک، حسین، مجنون، لیلی و این بار مادر لیلی که هم خوب بود و هم بد، نه خوب بود و نه بد !

دو دختر سن بالای دماغ بالای بالا شهری هم آمدند یکیشان با تمام حجب و حیا نشست و آن یکی فیلم میگرفت

پیمان هنوز مینوازد

من هنوز خرابم

این بار هم دو میهمان غریبه آمدند یک و زن و یک مرد

اهل پارس نبودند

از دیار غربت آمده بودند

تعارفشان کردیم به بالا بیایند زن خارجکی گفت وقت نداریم و کاروان مان میرود

چند دقیقه ای گوش دادند و صدای نایس تو میت یو را شنیدم

و دیگرنبودند !

 

_______________________________________

 

 

قمصر،

باغ های تقریبأ مجلل کنار خیابان شهر یا روستایی ساده، هم بانک دارد و هم دانشگاه !

سر بالایی را بالا میرویم درون یک کوچه خاکی و سر یک چهار راه خاکی پیاده میشویم

اول در وردوی باغ یک دیگ بزرگ پر از آب که بوی گلاب میدهد !

پله هایش را خسته پایین میرویم زیر آلاچیق بزرگی که مردک ریشویی از گلاب و گلاب گیری میگوید

از بوعلی سینا و طب های ایرانی با همین عرقیات، از دکتر فلانی  از فلان جا که آمده چه گفته و چه خریده و ...

ته حرف هایش پیر زن چاقی که سئوال و پرسید بدنبال  دارویی میگشت برای رفع خارش !

کنار آمدیم گوشه ی سایه ای نشستیم تا نفسی بگیریم و هر که میخواهد گلابی عرقیاتی بخرد، بخرد.

خلوت که شد چایی گلابی هم که خوردیم من و حسین آقا عباسی قشنگه رفتیم برای خرید لیست مادرهای مان

صاحب باغ و فروشنده ها و گلاب گیرها همه یک خانواده بودن پدر و مادر و خواهر ها و برادر ها و چقدر این بانوان با حجاب و حجب و حیا در باغی که روزی شاید هزاران خانواده و دختر و پسر از جای جای با شکل و بوی مختلف بیاید

جالب بود !

من گلابم را گرفتم حسین هم گلاب هایش را با عرق هل مادرش را گرفت و دخترک با حجابی که حالا ما از او تخفیف میخواهیم ...

نشستیم باز در سایه لب جدول دوباره گفتم بریم از این خانوم خوبه بپرسیم عرقیاتی چیزی برای چاق شدن هست یا نه

قرار شد حسین جلو برود و بپرسد من هم پشت سرش بایستم

دخترک با لبخند ته لبش گفت برای چاقی عرق یونجه و باز یک خنده، حسین که خنده اش گرفته به من اشاره میکند که بذار بهش بگم ببینم یونجه میخورد و باز خنده دخترک !

اینبار خودم هم رفتم دخترک گفت چهل روز باید هر صبح بخوری ولی من یک شیشه بیشتر نمیخواستم و نمیخریدم گفتم تموم شد چی کنم؟

باز خندید گفت یونجه ... !

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم