سه شنبه ساعت 2:30 بامداد

.

.

.

همدان ___ بروجرد ___ خرم آباد ___ دزفول ،

دزفول ___ پادگان دوکوهه ___ حسینه حاج همت ،

دوکوهه ___ دزفول ____ اهواز ___ آبادان ___ خرمشهر ،

خرمشهر ___ پل شهید جهان آراء ___ مسجد جامع خرمشهر ___ موزه خرمشهر ،

خرمشهر ___ آبادان ___ شادگان ،

شادگان ___ آبادان ،

آبادان ___ شادگان ___ اهواز ___ دزفول ___ خرم آباد ___ بروجرد ___ همدان.

.

.

.

جمعه ساعت 4:20 بعد از ظهر

 

شـ ـرح کـ ـامـ ـل ادامـ ـه مـ ـطـ ـلـ ـب . . .

 

 

همین که روزی بود

روزی که رازی بود

رازی که زوری بود

زوری که همین بود


ساعت یک دقیقه به ده صبح روز چهارشنبه جلوی درب پایگاه چهارم شکاری دزفول شهید وحدتی

ماشین پارک، پیاده میشویم و به سوی درب دژبانی راهی . . .

. . . ساعت چند دقیقه مانده به دو ظهر روز چهار شنبه از همان درب دژبانی خارج فقط کارت پایان خدمت درون جیبم !

به سوی ماشین می آییم درش را باز میکنم درون ماشین جهنم به تمام معنی به زور و بدبختی میشینم روی صندلی که کوره آتش است و سوئیچ رد میکنم تا قبل از روشن کردن ماشین شیشه ها را پایین بدهم

شیشه ها پایین نمی آیند !

به جز استارت و ضبط و بوق تمام برقی جات ماشین کار نمیکند اکثر فیوز ها سوخته از شدت گرما . . .

 

---------------------------------------------------

 

در چند کیلومتری اندیشمک پادگان دوکوهه میگویم بریم حالا یا رامون میدن یا نه سرمون که نمیبرن !

چند قدمی درب دژبانی پارک میکنم تا حسین آقا عباسی قشنگه برود و از دژبان سئوال کند:

شماره سردار فرمانده پادگان را میگیرد و تماسی . . .

ما الان مهمان سرداریم !

پسرک دژبان مودبی که با تمام احترام زنجیر را می اندازد و ما را به درون دعوت میکند

وارد پادگان میشویم سایه ای برای پارک پیدا نمیکنم فقط دو درخت دم در بهداری پادگان که ماشین بهداری پارک است من هم میروم زیر همان درخت و پارک میکنم خب ما مهمان سرداریم !

درب ماشین را باز میکنم ظهر است و گرم بعد از شاید پنج سال کف پایم خاک گرم دوکوهه را نوازش کرد

بی اختیار راه می افتیم بسوی حسینیه، آب حوض خالی ست فقط جلوی درب چند لنگه کفش که یکی دو تاش هم زنانه بود پیداست !

شب اینجا چند اتوبوس بانوان برنامه دارن پس چند نفر مشغول بکار درون حسینه و تزئین مثلأ !

 

---------------------------------------------------

 

ساعت یازده شب خیابان های آبادان رو یکی یکی میگردیم برای یافتن یک رستوران خوب،

قلیه ماهی برای اولین بار تجربه خوبی بود و همان جا فهمیدم که شمالیا این غذا را ندارند یا دارند و آن کسی که به من گفت بلد نیست !

اینجا یه جورایی همه چیزش فرق دارد شاید چون گرم است شاید هم چون منطقه آزاد است . . .

ولی جای شما خالی نوشابه کوکاکولاشونم با مال ما فرق میکرد میسوزوند و میرفت پایین !

نزدیک پالایشگاه یک پارک بود و جای خوبی برای چادر زدن و استراحت راننده بدبختی که از دیشب پشت فرمونه اما حسین آقا عباسی قشنگه از بوی گاز و ... پالایشگاه شاکی بودن

کنار آب پارکی و چمنی، چادر را برپا کرده و تکمیل نشده مثل جنازه افتادم توش

هوا خوب بود نسبت به روز خنک بود و میشد خوابید فقط چند پشه کوره که من نمیدونم خوبه حالا کورن اگه چشم داشتن کجامون میخوردن !

 

---------------------------------------------------

 

ساعت نزدیک ده صبح روز پنجشنبه، مسجد جامع خرمشهر محوطه هم کارگران مشغول کاری بود هم یک تکیه ای ظاهرأ برای عزای مادر سادات !

در مسجد بسته بود، روی دیوار مسجد چند بنر از عکس های قدیمی مسجد و مرد عربی که بی اختیار دنبال دستشویی مسجد میگشت !

بر میگردیم به سوی ماشین و یه کله رو به موزه خرمشهر !

رفته بودم زمانی که یکی از دوستان مسئولش بود برام جذابیت و چیز جالبی نداشت جز چند سوژه عکسی . . .

چند اتوبوس خواهران از دبیرستان های تهران و دانشگاه صنعتی هم بودن و برام جالب بود چند خانواده با ظاهری . . .

تازه درون موزه سنگری بود و پیرزنی که درون قبله ایستاده و هراسان بدنبال قبله میگشت برای خواندن دو رکعت نماز !

 

---------------------------------------------------

 

ساعت دوازده پنجشنبه ابادان تقریبأ تمام مغازه ها در حال بستن و کرکره پایین دادن !

به بقالی میرویم یک بسته نه دو بسته نان و دو عدد سالاد الویه و یک نوشابه کوکاکولا و یه نوشیدنی که بیشتر طعم ا س ت ف ر ا غ میداد !

باز هم میرویم رو به سوی ماشین در راه توی پیاده رو نزدیک بانک صادرات دختری مانتویی و قد نسبتأ بلند رخ به رخ من جلو می آید و چشمانش درون چشمان من است

ادامه مطلب سانسور شد !

 

باران شروع به باریدن میکند درون یک پارک که آلاچیقی دارد و هی چند وجبی هنوز خیس نشده مینشینم برای خوردنه ناهار

ساعت دو، و اینجور که از شواهد مشخصه تا غروب مغازه ای باز نمیشه به سرمان میزند برویم شادگان و برای صله ارحام از خان دایی مان !

 

---------------------------------------------------

 

ساعت سه و چند دیقه وارد محله هاس شادگان میشویم کوچه مدرسه دخترانه نرجس سمت راست کوچه سوم سمت چپ !

میرسیم همسایه رو به رو یک درب بزرگ آهنی و یک حفره . . .

مثل زندان ها یا تو فیلما دیدین مواد فروشا در میزنن حفره باز میشه یکی با اسلحه وایساده رمز میپرسه درست باشه راه میده؟

یه چنین چیزی چند ثانیه هنگ کامل بودم.

سهیل پسر دایی سه ساله ام که باباش با زور استقلالیش کرده و تمام بازیکنان تیم از حفظ نام میبره وقتی میرسه به اسم سخته آندرانیک تیموریان و حوصله گفتنش نداره واسم خیلی جالب بود یک پسر بچه سه ساله چه جور باباشو میپیچونه که از زیر گفتن این اسم در بره !

برای ساعت پنج راه می افتیم بسوی آبادان !

 

---------------------------------------------------

 

ساعت هشت صبح جمعه صدای مرد عربی که هی حاجی چادرتون جمع کنین میخوام آب بدم بیدار میشوی و زود حاضر شده و چادر و وسایل را جمع کرده و سوار ماشین میشوی . .

صورت نشسته و هی شکم گرسنه راه میفتیم به سمت اندیمشک و توی راه با چند دانه شیرینی و یک فلاسک چایی ته سازی کوچکی میکنی . . .

در روز به جاده زدن سه مشکل و درد عمده دارد:

1. مشکل خوردن به گرما و ...

2. مشکل شلوغی صف های گاز در روز و ...

3. مشکل بستن این کمربند لعنتی که از ترس جریمه شدن و ...

کلأ از رانندگی تو روز متنفرم مگر اینکه مجبور شم !

نزدیکای خرم آباد که میشوی هوا کمی خنک گه گاهی هم سرد میشود، خستگی و کوفتگی هم سراغت می آید

دم دمای آخر پنجه پا هم درد میکند دیگر . . . !

باران میبارد

نم نم

باران شیشه پنجره را میشورد

و ما رسیدیم دست از پا دراز تر . . . !

 

پـ ـایـ ـان.

 

عکس ها کار خودمه برای استفاده نام برده شود لطفأ چون قطعأ آن دنیایی هم وجود خارجی دارد !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم