در دور دست های این تاریخ

چیزی جا مانده انگار!

فصل ها همه خوابند

اتاق چه تند تند دور سرم میچرخد . . .

امروز تولدم بود

بعد از بیست و چهار سال

تمام امروز را با بیست و چهار سال پیش یک نقطه اشتراک داشتم

اشک . . . .

 

گاهی دلم میخواهد روی تمام امید های زمینی ا مهر باطل شد بکوبم،

و تمام آدم های دور و برم را کنار بزنم

آنوقت بگردم تا در این دنیای گرد و بی گوشه انزوایی پیدا کنم

منزوی شوم . . .

بعد مداد سفیدم را به دست بگیرم و آرام آرام سفیدی اش را به رخ سیاهی ها بکشم..

هرچند..

سفید ..

بی رنگ ترین رنگ است !

 

 

♥.♥.بعضی روزها را باید از تقویم خط زد .... ♥.♥.
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم