فکر خسته و کثیف من

دست زخمی و خسته حسین آقا عباسی قشنگه

.

.

.

.

دو روز مهمان شـ ـهـ ـدا . . . !

 

 

اینجا تنها جایی ست که تر و خشک با هم نمیسوزد،

هر که چشمش تر تر . . .

سوزشش بیش تر !


اصلأ باورم نمیشد یه روز سربازی تو پدافند و .... تو یادواره شهدا بکارم بیاد

که وقتی توپ پدافند میارن واسه تزئین من بشینم روش شروع کنم به حسین بگم این خشاب این ترمزه این ...

 

چقدر بچه های کوچک واسه داشتن یه دونه پوکه شوق و ذوق دارن !

نگاه ملتماسنه یه پسر 10 یا 12 ساله برای یه پوکه و بعدش آقا میشه پلاکم بردارم

لبخند من بی لبخند و شاید شادی ...

من ؟

او ؟

شهدا ؟

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم