از در که وارد شی چشمت فقط دنبال پله هاست، پله هایی که رو به پایینه، درون همان چنتا پله بوی بچه به دماغت میخوره، بوی بچه میاد. بدون شک این بچه از شیرین ترین خبرهای شیش ماهه گذشته بوده خبری که تو شلوغ پلوغی ها و بوی دود و کثافت تهران از ته دل خوشحالت میکنه یک جوری که تو پله ها را فقط میری که برسی به بوی بچه؛ یه تشک گلگلی وسط خونه ولو شده خونه تا درجه اخری که امکانش هست گرمه، پدرخونه چشماش کاسه خونه قشنگ معلومه از خستگی نمرده هنوز! ولی ته چهره ی خسته ش خنده داره شاده، یه نیم ساعتی هست من نشستم تو خونه و با پدر درب و داغون و اسباب اثاثیه خون ور میرم یه دفعه مهربان یه چیزی رو گرفته بغل تقریبا هیچیش معلوم نبود شال و کلاه و جورابم تنش کرده بودن استدلال مامانشم این بود بچه م سرماییه !
یه خورده قربون صدقه و بوس و بوس تا دیگه گذاشتنش رو تشک گلگلیش. یه سنسور داشت تا دستت میرفت سمت دوربین یا چشاشو میبست یا اون ور نگاه میکرد یا دیگه نمیخندید، دقیقا یک ساعت و نیم مهربان گیر داد که بچه تکون نمیخوره بچه گرمشه ... تا راضیشون کرد بچه رو لخت کنه دقیقا همین شکلی مامان خونه خسته ستا مثلا من اگه جاش بودم تا میخابید میرفتم یه چرتی میزدم یه کاری میکردم به بقیه زندگیم میرسیدم ولی مامانش تا خابش میبرد میومد بالاسرش نگاش کردن دلش تنگ میشد، قربون صدقه ش میرفت.
رفته بودن یه جین باند و سینمای خانواده خریده بودن دور تا دور خونه صدا میداد که بچه تو سر و صدا بزرگ شه یه دوساعتی باهاش ور رفتم تا صداش وصل شد از لحاظ پدر و مادری تقریبا حرف ندارن، اصلنم از اینا نبودن بگن سخته ده روز دیگه خوب میشه چهل روز دیگه تموم میشه، تقریبا نمونه. یه الگو شدن واسه خودشون، دادنش بغل من یه چند دیقه تو بغلم بود هر چی زور میزنم نمیتونم بنویسمش نمیتونم بگم چه جوری تو بغلم جمع شده بود فقط در گوشش گفتم: محمدرضا تو شیرین ترین خبر این روزهایی چه واسه ما، چه واسه این مامان بابای خوشبختت ... !
+ اول سلام بعد از ... وقت :)
+ دلم برای اینجا و رفقام تنگ شده بود + مهربان هم خوبه ره صد ساله ی زن بودن رو تو چند روز رفته و حالا رسما یک خانوم تمام عیار خونه ست.
+ عکس الصاقی این نوشته هم اینجاست.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم