اینجایی که الان من نشسته ام مثلأ دو تا کارتن را بلند کرده م گذاشته م آن ور تا کیبورد را پیدا کردم بعد دستم را از لای یک کارتن بردم تا دستم به موس رسید و فقط یک دهم از نشیمنگاهم را توانستم جا برایش روی صندلی پیدا کنم و بگذارم رویش که نیفتم، خانه شده شبیه خانه هایی که اسباب کشی دارن، حالا میخواهند بروند یا آمده اند هنوز نچیده اند، نمیدانم چه کرده با دلم این دلم ...
آماده شده م برای مرد شدن، شده م شبیه مرداهایی که میخواهند رنگ کنند، خودشان را در و دیوارشان را زندگی کوچک و نقلیشان را، این روزها گاهأ میشود که چشمم هیچ جا را نگاه نمیکند فقط غرق در او میشود، اوی شاد، اوی خسته از اسباب کشی و کارتن طبقه طبقه بالا بردن، اویی که برای خانه نقلی اجاره شده ش هزارتا نقشه دارد، فکر کنم روزی هفت هشت بار هی وسایل خانه را این ور و آن ور کنیم تا او هی ببیند هی بخندد هی خوشش آید.
دو شغله شده م، این طور که حساب کردم از 24 ساعتی که حق داری زندگی کنی فقط 14 ساعتش را نیستی و مابقی را هم هستی هم میتوانی بخوری بخوابی بخندی، خدا رو شکر گله گی در کار نیست نه از خودم نه از زندگی، تنها گرفتگی م این است که هر کاری میکنم نمیرسم، نمیرسم به عکس انداختن، از آشپزی ش عکس بگیرم، از خنده ش عکس بگیرم، از خوبی ش عکس بگیرم، حتی از مهربانیش عکس بگیرم بگذارم روی طاقچه برای وقت هایی بدرد میخورد خنده ش نگاهش مهربانیش. صبح ها راس ساعت شش در تاریکی هوا که آرام قدم برمیداری که خوابش تکان نخورد فقط یک چیز سرپا نگهت میدارد، یک اوی که به امید من آمده مانده نشسته همینجای زندگیش، صبحا چهار نفر را، چهارتا زن را باید تا یکجایی ببرم برسانم، تازه وقتهایی که زن های دیگر را از نزدیک میبینم و پچ پچ های زنانه بگوشم میرسد میفهمد اوی خوابیده چقدر خوب است، چقدر خاله زنک نیست، چقدر ...

+ گوش کنید این صدای افتادن بار روی دوش من است، خم نشوم یک وقت، اخم نشوی از من.

+ فقط منتظر یک وقت خالی م بیام ادامه قصه عشق ما رو بنویسم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٢٠ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم