چه فرقے دارد مُـ ـتِـ ـغَـ ـیِـر معادلاتت

من باشم یا او

جواب تمام معادلاتت

حِماقَتہ . . .

 

::: سلام به رسم ادب و به رسم وفا :::

یه چیزایی هست دور و بر آدم که بعضیاشون بلد نیستیم مثلأ خود من تا چند وقت پیش واژه ای به اسم صبر بلد نبودم

جدأ اصلأ صبر کردن بلد نبودم همش عجله همش تند تند . . .

ولی خب استاد فراستی یه بار چیز جالبی گفت، که زندگی یه چیزی رو بهت تحمیل میکنه اگه زرنگ باشی و بگیریش که ایول نگرفتی مجبورت میکنه که بگیری و بفهمی !

منم با صبر غریبه، زندگی هم اصل دست نامردشو گذاشت رو همین نقطه نه صبری ما ....

نمیخوام از صبر بگم یکی از مشتقات صبر یعنی انتظار، که پایه اصلیش صبره رو میگم

انتظار

منتظر بودن

نمیدونم وقتی به گوشت میخوره انتظار حالا هر انتظاری از انتظار جمعه ها تا ....

وقتی به گوشت میخوره و چشماتو میبندی چی میاد جلو چشمات؟

یه آدمی که زانو بغل گرفته و پشت پنجره نشسته و چشمم به دره؟

منم تا چند وقت پیش هر وقت چشمامو میبستم چنین شکلی از انتظار میومد جلو چشمام !

حالا بعد از کلی قِصه و غُصه تازه میفهمم نه انتظار چیز دیگه ست

برای اینکه زانو بغل بگیری و بشینی پشت شیشه پنجره باید یه کارایی بکنی باید با یه چیزایی بجنگی

که یکیش یا اصل کاریش زمان !

این زمان لعنتی انقدر دور میکنه دور میکنه که دیگه نمیتونی ببینی

حتی انقدر دور میشه که وقتی نمیتونی ببینی چشماتو میبندی تا چیزی که تو ذهنت مونده بیاد جلو و یه خودی نشون بده اما

حتی اونجا هم باز نمیتونی ببینی !

زمان . . .

چند وقت پیش که فصل امتحانا بود حسین تو اتاقش یه کاری کرده بود لغت های سخت زبان و تو کاغذ نوشته بود و چسبونده بود به گوشه کنار اتاقش تا هر وری که میره چشمش بخوره و یادش بندازه !

طرح جالبی بود وقتی میری به جنگ زمان مجبوری تو تیکه های کوچیک کاغذ نقاشی بکشی و بچسبونی به گوشه گوشه دیوار دلت تا هر وقت که هر طرفش رفتی ببینی و ...

میخوابی چشت میفته

میخوری چشت میفته

میخندی چشت میفته

نمخندی ....

خلاصه هر وری که ول بخوری جلو چشته و یه جوری داری میجنگی باهاش

فقط فکر کن داری با تمام قوا میجنگی و هر چی نفس داری سرش خالی میکنی بعد درد دلتنگی و دوری و نبودن و هزارتا کوفت دیگه میاد سر وقتت.

تازه اینا رم که بپیچونی باید بجنگ زندگی و ذهن مشغولی و شلوغی روزگارم بری . . .

بـ ـایـ ـد مـ ـرد بـ ـاشـ ـی تـ ـا کـ ـم نـ ـیـ ـاری !

نیگا الان هزار ساله سیصدتا مرد پیدا نمیشه که هم با زمان هم با زمین هم با .... بجنگن و منتظر نشسته باشن و ...

جالبه این همه روز با خودت و دلت و زمان و زمین بجنگی تازه تعجب کنن وا مگه انتظارم درد داره؟ یا مثلأ دردات به کسی ربط نداره؟

یه حسی اون لحظه به آدم دست میده فکر میکنه این همه برو و بیا و جنگیدن و درد کشیدن، انگاری منتظر یه حیونی یا یه سگ !

اگه هنوزم فکر میکنی منتظر موندن نشستن و زانو بغل کردن و تمام دردش نهایتأ یه درد دلتنگیه

درگوشی و برادرانه بهت میگم

خیلی کودک ذهنی و باید بهت گفت تو رو چه به انتظار برو سراغ عروسک های مو بلندت و خاله بازی کن و اونجا منتظر عروسکت باش.

 

 

میخندم . . .

به اجرای قد و بالای تو

به شال سفید فراموشی تو

به بازیگوش ترین پیراهن تو

به بلند قد ترین کفش پای تو

به شکستگیها از ناخن تا گوشه دل تو

میخندم . . .

به شکستگیهای آیینه جلوی صورتم

به تپخال گوشه لبم

به تمام بغض های داشته و نداشته ام

به خستگی و تاول های کف پایم

به اسمی که روزها داشتم و یادم رفت

میخندم . . .

 

♥.♥.میبنی جانِ دلم؟ تو که نباشی یک شب هزار شب میشود ... ♥.♥.
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم