روز زن شده بود و من هنوز درونم کارگران سخت مشغول کار بودند، اولین روز زنم، نمیدانستم چه خبر است شاید هنوز هم ندانم چه خبر است، گاهی آدمی جا می ماند، خیلی از زندگی جا می ماند و یکبار صبح که یکهو زودتر بیدار میشود هنوز دو ساعت مانده به ساعت سرکار رفتن لباس میپوشد حاضر مینشیند، مثل امل ها، شما فکر کنید یک نفر جامانده از زندگی که نمیداند کجاست و چه خبر است بی اختیار با لباس پوشیده میرود بالای سر خانوم خانه که بیدارش کند که کلاسش، میانترمش و ... دیرنشود، بعد خانوم خانه چشم هایش را باز کند یک ساعت مانده به همه اینها و ببیند یک نفر لباس پوشیده و حاضر بالای سرش نشسته، جلوی آیینه نرفتم امروز، یعنی تا همین الان نرفتم ترسیدم نکند این غریبه را نشناسد من، از همان اول صبح گیجی، منگی، نمیدانی کجای زندگی نشسته ای که عنگ بی حالی و بی حوصله گی مینشیند روی پیشانیت.
می ماند، رد خیلی چیزها میماند، رد حرف ها، رد نگاه ها، رد نوازش ها، میمامند، میمانی، گاهی پشت در یک کلمه میمانی و چند ماه گذشته از آن تو هنوز املی و هنوز حرف هایت بوی امل ها میدهد، مثل امل ها صبح بیدار شدم خودم را نشناختم نمیدانستم کجایم، جامانده بودم و صبحانه خورده رفتیم که همسر یک امل را بگذاریم جلوی در دانشگاه و تمام طول راه را حرف های املی بزنی و ... امروز نمیدانم چند شنبه ست چه کاره م !
الان بهترین وقت است، مهربان مهمان است، یک مهمانی زنانه از آن ها که فقط ظهرها برگزار میشود، که ناهار دعوت میشوند، که تا شوهر خانه نیست دور هم جمع میشوند و میخندند و ... الان بهترین وقت است که بیایم اینجا و ببینم چه خبر است، وارد وبلاگ که شدم حس پیدا کردن یک زیرشلواری گم شده ته کمد لباس ها و پوشیدنش را بدست آوردم، بیشتر بیایم اینجا، بیشتر بپوشم زیر شولواری کهنه قدیمی ام را.
لازم است، لازم است آدم گاهی خودش را بکشد، خودش را جوری بکشد که نفهمد مرده است، که فکر کند زنده است و راه میرود، لازم است هرزگاهی خانه نباشی، بیایم اینجا ببینم نیستی، دلم بگیرد، نه، قبل از آمدن همان موقع که میدانم خانه نیستی که بیایم همان موقع دلم بگیرد و آنقدر طولش بدهم که فکر کنم نمیخواهم بیایم خانه، نمیخواهم نبودنت را ببینم، همه ش منتظر باشم زنگ بزنی بگویی کجایی پس، لازم است گاهی بلند شوی بروی مهمانی زنانه و بگذاری دلم برایت تنگ شود و تمام طول راه صدای ضبط را آنقدر زیاد کنم که نشنوم صدای نفسم را، که دلم بگیرد، که خانه هوای تو را کرده، زودتر بیا بانو، برو بگذار قدرت را بدانم، که بدانم بودنت چیست، ولی زودی برگرد، الان نیستی و منتظرم زودتر بیایی، میایی؟
برو که دلم برایت تنگ شود، که قدر بودنت را بدانم، ولی فقط سالی یکبار، بلد شدی؟ خب !

+ شلخته ترین چیزی که نوشتم

+ وقتی روز زنت باشد، وقتی بار اول است که روز زنت است، گیجی، منگی، کارگران درونت مشغول کاراند، مراقب باشید خطر سقوط مصالح ساختمانی !

+ کاملأ دارم با زمان معاشقه میکنم اشتیاق دارم، اشتیاق آمدنت را

+ آدم باید در زندگیش باشد کسی که بلد باشد آنقدر محکم بغل کند که خستگیش در برود و همان جا خوابش ببرد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم