دو ساعت مانده به عید من نشسته ام اینجا به شلخته ترین وضع ممکن و میخواهم بنویسم از سالی که گذشت، که گذشته ؟ اینجا دقیقأ ته 92 می باشد، همان آخر یک چیزی که میگویند همینجاست، دو ساعت مانده به عید و من یاد مسافری افتادم که روز اول 92 ساکش را بست نقشه دلش را گرفت در دستش و آنقدر این طرف و آن طرف رفت، آنقدر بیابان و صحرا گردی کرد، آنقدر شب ها تاریکی شب را بغل کرد تا رسید، رسید؟
هر گوشه دنیا که باشید، هر کسی بدون شک یک جاهایی را دارد به نام گوشه آرامشم، گوشه دنج دنیایم، این گوشه صرفأ خلوت هم نباید باشد، خیلی ها در شلوغی آرام میشوند، خیلی ها در تاریکی، در سرما، در گرما، همان مسافر قصه ها حالا رسیده، یک گوشه از دنیا را یافته که حالا مال خودش است، یک گوشه آرام دنیایش، نقشه ش را جمع کرده، کوله پشتیش را آویزان کرده و رفته نشسته روبه روی همان گوشه آرامش دنیایش، دو ساعت مانده به عید، مسافر خسته قصه های من آرامشش را گذاشته جلوی چشمهایش و نمیداند چه کند، قرار بود برود حمام شب عید، حمام آخر سال، آخرین حمام همین امسال تا گرد و غبار این همه رفت و آمد را از سر و کله ش بشوید، دو ساعت مانده به عید و من اصلأ نگران این نیستم که بعد از استحمام چه بپوشم، خب معلوم است، لباس های ما همیشه معلوم است، همین دیشب بود یک جایی وسط پاساژها و در شلوغی شب عید بازارها مهربان رفت یکجایی که من دم درش نیم ساعتی ایستادم تا بیاید و به لباس ها فکر میکردم، این زن ها چقدر لباس دارند، لباس تو خانه ای، لباس تو خانه ای راحت، لباس تو خانه ای خنک، لباس تو خانه ای گرم، لباس تو خانه ای وقتی مهمان می آید، لباس تو خانه ای وقتی میرویم یک جایی مهمانی، لباس بیرون، لباس بیرون های رسمی مثل دانشگاه و سرکار، لباس بیرون های مهمانی، لباس بیرون های راه رفتن و شام خوردن، لباس بیرون های مسافرتی که هم باید شیک باشد هم شلخته و هم راحت، لباس بیرون هایی که کثیف هم شد شد ولی نباید کثیف باشد مثل کوه و جنگل، لباس مجلسی، لباس غیر مجلسی، و خیلی دیگر از لباس هایی که نمیشود نام برد  و ولی هست، خوش بحال خودمان، ته تهش یک لباس داریم برای تو خانه که قطعأ شلوار کردی می باشد و یک عدد زیرپوش، یک لباس هم برای بیرون و سرکار، نهایتش هم یک لباس مهر و موم شده و پلمپ شده برای جاهای خاص !
دو ساعت مانده به عید و من نشسته ام اینجا که بگویم بزرگترین دغدغه ام همین شده بعد از امشب که ما مسافریم میتوانم مهربان را راضی که کنم که همان یک دست شلوار کردی ام را بیاورد و یک عدد زیرپوش، میشود ؟ مسافر قصه ی ما سال 92 اش را قاب کرده زده روی دیوارش، از عید بدم می آید، از تولد بدم می آید، از همه این چیزها که همه فکر میکنن یک چیز خاصی ست ولی نیست بدم می آید، تنها چیز خوب زندگی من خنده های مهربان است، که خستگی تمام روز و خستگی تمام کوه و دشت و کمرهای یک سال گذشته را از جانم میکند، دو ساعت مانده به تمام شدن سال 92 و من این سال برایم رویایی شده که از من بالاخره یکبار در زندگی م یک چیزی را انتخاب کردم که مال من شد، که نه یک عدد آقای قلدر تمام آقای قلدرهای قصه را زمین زدم و امسال و تمام لحظاتش را مال خودم کردم، دو ساعت مانده به عید و الان پنج ماه و پنج روز است که مرد شده ام، که زندگی م سایه دارد، که هنوز نمیدانم مهربان شلوار کردی سیاه بی ریخت مرا میگذارد در ساک ؟

+ همه ی رفقای مجازی پارسال همین موقع ها بود دعا کردم همه تان سال شادی داشته باشید و پر از دوست داشتن، حالا امسال هم باز میگویم سال خوبی داشته باشید و پر از دوست داشتن !

+ مقصد سفرمان، اهواز، شادگان، آبادان، خرمشهر

+ خب آدم دلش میخواهد گاهی خانه ش را عوض کند، از این ور آغوشت به آن ور آغوشت، خب ؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم