میشود قبول کرد که آدم ها دقیقأ به همین خاطر آدم بودنشان نمیتوانند کارهای خارق العاده انجام بدهند، و هر کس اندازه آدم بودنش میتواند آدم باشد، من آدم خیلی چیزها نیستم، آدم شلوغ بازی، آدم پرجمعیت، آدمی که تمامأ آدمیت باشد یا آدمی که تماما حیوانیت باشد نیستم، یک قسمتی از خودم را گذاشتم برای آدمیتم، گذاشتم وقتی یک چیزهایی را میبینم چشم هایم خیس شود، مثل همین امشب که وسط قصابی و گوش خریدن فکر کردم زنی با چادر سیاه و پولی که در دست مچاله کرده وارد قصابی شد و دویست و پنجاه گرم گوشت خواست، در قصابی که  نفر آخر هفتاد کیلو ران و سردست بی استخوان یک جاخواسته بود آمد تو و دویست و پنجاه گرم گوشت خواست، قصاب دویست پنجاه گرم کشید و پولش دویست تومان بیشتر از پول مچاله شده در دست آن زن بود و آن چنان آن زن به چشم های قصاب نگاه میکرد و منتظر بود که قصاب بخندد و بگوید خواهرم به سلامت و جلوی این همه آدم خرابش نکند و خوردش نکند، دقیقأ همان جا وسط نگاه های ملتمسانه آن زن چادری آن روی آدمیتم آنچنان گل کرد و چشمم خیس شد در حالی که اصلأ هیچ زن چادر بر سری نیامده دویست و پنجاه گرم گوشت نخواسته بود و من یک ساعت تمام زیر لب از خدا خواستم مرا هیچ وقت گوشت فروش نکند که طاقت دیدن این نگاه ها را ندارم، و یک قسمتی از بدنم را گذاشتم برای مقدار کمی حیوانیت، خیلی وقت ها خیلی جاها آدمِ آدم بودن نبودم، مثل همین دیشب که گند زدم به تمام چیزهایی که درست کرده بودم و حالا خدا میداند چقدر باید دنبالش بدوم تا دوباره بسازمش، من همیشه تنهایی را به ده نفره بودن ترجیح دادم، سرو صدا را در تنهایی بیشتر دوست داشتم، سوت زدن در یک سالنی که صدای سوتم را بپیچاند و هیچ کس نشنود، راه رفتن در خیابان های یک نفره، حرف زدن با یک نفر، خندیدن با یک نفر، از وقتی که سایه مهربان روی زندگی م افتاد شروع کردم خودم را عوض کردن، از لاک تنهایی بیرون آمدن، هر شب دست رفیق را میگرفتم میبردم خیابان های شلوغ قدم زدن، سر و صدا را شنیدن، جمعیت را دیدن، وسط خیابان های شلوغ چیپس و پفک خوردن، که یاد بگیرم  دیگر آدم تنهایی بودن نباشم، حالا که مهربان آمده و امشب و همان شب آخر مشهد تمام انرژی و خنده هایش را گذاشت که برایم تولد بگیرد و مرا شاد کند فهمیدم نشدم، هنوز من همان آدم تنهاییم که دلم میخواهد مهربان کادویش را در تنهایی به من بدهد تا به دلم بچسبد، و از تمام تولد گرفتن و کف و سوت زدن حالم بهم میخورد، و حالم بهم یمخرود از اینکه دیگران منتظر باشند یک چیزی را فوت کنم که نمیدانم چیست، نمیدانم این خصلتم روی آدمیت من است یا آن روی حیوانی که همیشه گند میزند به آدمیتم، در هر صورت همین ایام تولد گرفتن دوستان و خویشاوندان آن روی غیر آدمیت گل کرده و خیلی چیزها را برهم زده و من هنوز معتقدم تمام این اتفاقأ غیرعمدی ست و من هیچ نقشی در آن ها ندارم.
خب تمام شد، بیست و پنج سالم تمام شد و فکر میکنم افتاده ام در سرازیری بعد از آن، به اینکه بیست و پنج سال رفت و وارد چه شده م هیچ حسی ندارم، خب وقتی هیچ وقت از زندگی مرخصی نگرفته ام طبیعی ست که بعد از بیست و شش سال زندگی کردن بیست و شش ساله شده باشم، از اینجا به بعد منتظرم یک روزی یکی از من بپرسد چند سالت است و بی معطلی بگویم سی، نمیدانم این سی سالگی چه دارد که از الان منتظرش هستم، نه اینکه مشتاق به دیدنش باشم نه ولی حس میکنم سن که به سی سالگی برسد یه کوله بار سنگینی از دوشت برمیدارند و تازه میگذارنت زمین تا کمی زندگی کنی، یک حس معنوی هم هست چند ساله مرا گرفته که هر وقت جلوی آیینه موی سفید روی سرم ببینم هی بخودم میگویم نه موهایت را رنگ نمیکنی همین طبیعیش خوب است، و کاملأ عادی رفتار میکنم که انگار تمام جوان های بیست و پنج سال نشده همه موهایشان سفید شده و من هم مثل همه ام، بهرحال من الان مرد بیست و شش ساله ی مهربان بانو هستم که هیچ وقت بیست و پنج سالگیم یادم نمیرود و فقط کمی از موهایم سفید شده و به اندازه آدم بودن خودم آدمیت دارم و تمام آرزوی این شبهایم آرامش زندگی م است و سنگینی سایه ی خدا برسرمان.

+ چه آشِناس، لبِ، خنده یِ تـــــــــو ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم