مهربان خودش گفت که هانی مون را بیشتر دوست دارد تا معادل فارسیش را، من هم که نشستم فکر کردم دیدم در هانی مون حال بهتری دست میدهد تا ماه عسل، حالا آمدم بگویم از همین هانی مون که چه شد، که قبل تر ها اسمش سفرنامه بود، که تنها بود که من بودم و یک سری نوشته ولی حالا وضع فرق کرده این خانه بانویی دارد و این سفرنامه همسری، قصه سفرنامه نوشتن ما قصه چند دقیقه قبل تر و چند دقیقه بعدتره، آدم هایی هستند که زمانشون با زمان های آدمای معمولی فرق داره در چند ساعت قبل یا چند ساعت بعد از ساعتی که بقیه دارن زندگی میکنند، مثلأ یک ساعت عقب ن یا نیم ساعت از همه جلوتر، بخوام مثال بهتر بزنم مثل دیدن بازی فوتبال و صحنه گل زدن فلان تیم به بهمان تیم و جیغ و داد و با لگد زیر ظرف تخمه زدن و شادی کردنه، که همیشه ی خدا تلویزیون ما چند دیقه عقب تر از بقیه کشورهاست و همیشه چند دیقه دیرتر جیغ میزنیم و تو سر هم میکوبیم و هیجان زده میشیم، ماجرای سفرنامه هم همین شکلیه چند روز بعد داره تو ما زندگی میکنه و شما که میخونید چند روز بعد از خنده های مهربان خنده هایش را میبینید و ...
دو نفر بودیم از قبلترش میخواستیم قد دو نفر لباس برداریم و ساک ببندیم ولی نمیشود همیشه خدا زن ها لباس هایشان بیشتر است و رنگ و لعابشان بزرگتر، من همان یک دست که تنم میکنم و یک دست دیگر هم که نکند کثیف شود و نکند نشود پوشیدش برمیدارم و قد خودم را میدانم که بزرگتر از خودم جا نگیرم درون چمدان مسافرتمان، همه ش میشود برای بانوی خانه، یک نعمت است به جد میگویم شیشه تمیز اتوبوسی که قرار است کمی درونش بنشینی و برود وسط جاده یک نعمت است، که هر چه از درون اتوبوس میبینی خود خود آن باشد و نه خط و چرک های شیشه اتوبوس، حتی پیرزنی که تمام طول سفر کنار دستت نشسته است و هی خیار خوردن به رخت میکشد هی قرمه سبزی میخورد هی پاهای کوتاه و آویزان از صندلیش را تکان میدهد و جلب توجه میکند خود خودش باشد، که صندلی جلویت دو نفر نشسته اند یک زن و یک مرد و صندلی پشت سرت هم دو نفر نشسته اند یک زن و یک مرد، که تمام فرقشان این است که آقای صندلی جلویی آنچنان با تیغ به جان سر و صورتش افتاده که خودش را خونی و مالی کرده آقای صندلی پشت سرت ریش دارد میان صورتش، و تو اصلأ فکر نمیکنی هر دوی این زوج ها را میخواهی مشهد ببینی، که قرار است تا خود مشهد هم سفرتان باشند و حتی یک سلامی نمیدهی که بعده ها علیکی بشنوی از هردویشان. خستگی به جان پاهایت افتاده که میرسی وسط طهران و بدون اینکه بخواهی طهران گردی کنی میروی تا برسی راه آهن و قطارت نرود و جایت نگذارد.
راه آهن جای خوبی ست نه برای ماندن فقط برای رفتن، باید حوصله داشت و رفت نشست راه آهن و رفتن ها را تماشا کرد، چند نفر صورتهایشان خندان است و چند نفرشان غم دارند، چمدان هایی که نمیدانی درونشان چیست، پر کرده اند که بروند که بروند یا رفته اند که برگردند، اصل رفتن ها را فقط وسط دل همین راه آهن میشود پیدا کرد، یا همان خانوم پشت باجه که بلیط ها را چک میکند و اجازه رفتن میدهد، کاش حوصله داشت، کاش کمی خندان تر بود، کاش من بودم و هر کس که میرفت، یا نه هر کس که تنها میرفت جلویش را میگرفتم و میگفتم کجا؟ چرا؟ نمیشود برگردی؟ اصلأ بیا تمام پول بلیطت را من میدهم فقط برگرد شاید بشود، کاش من بودم کاش آن خانوم پشت باجه کمی حوصله داشت، کاش کسی از این باجه ها نرود که نرود، کاش هیچ کس نرود ...
سکوی شماره یک، یک کیف بزرگ چرخ دار به دست گرفته ام و میکشم، یک کوله ی بزرگ روی گرده م بار میکشم و با آن یکی دستم مهربان را گرفته ام نرود جایی، قطار نور، واگن اول کوپه چهارم، خالی خالی ست، میپریم درونش چرا همهش فکر میکنم قرار نیست کسی بیاید و تا خود مشهد و من و مهربان تنهاییم، بالاخره بانو دستش را ول میکند و میرود دنبال سوژه هایش که عکس بگیرد و من میمانم و یک کوپه خالی و این همه بار و بندیل که باید یکجا جایشان کنم تا نفس بکشیم، میشود همه چیز جا میشود خود من جا میشوم مهربان جا میشود، تمام حرف های نزده و مانده روی دلم جا میشود و مینشینیم روبه روی هم، همسفرانمان می آیند باز هم یک آقا و یک خانوم، از دیار زنجان، با یک وانت میوه و تره بار و خشکبار و خوردنی، که تا خود مشهد قرار است اینها برایمان تعارف کنند و ما هی بخوریم، شب شده هوا روشنایش رفته و روی تاریکش را نشان میدهد، عاشق شبم، تاریکیش، سکوتش، همه ش خواستم شب درون قطار باشم بروم پشت پنجره راهرو ش شیشه را بدهم پایین زل بزنم به تاریکی که هیچ چیزش معلوم نیست و از صدای رد شدن قطار از روی ریل ها بشود رفتن را فهمید و شاید هر یک ساعت یک چراغی یک سویی آن دور دست ها باشد، ولی نشد، نشد که بروم، همسفر بانویش بار داشت، از آن بارهایی که نمیدانی چیست پسر است یا دختر، که نمیدانی قرار است بیاید چه کاره شود، اصلأ عاشق میشود؟ به مهربان میگویم اینها بگذار هر جا راحت ترن، هر وقت خواست بخوابن میخوابیم، خواستن پایین باشند یا بالا میخوابیم، نخوابیدیم، خوابمان نبرد، چقدر بد است که شب زود صبح میشود و تا چشم باز کنی رسیده ای، و به همه نشان داده ای که اسفند هم میشود زیارت رفت، که روزهای آخر سال هم میشود کار و بار و همه چیزت را ول کرد و رفت گوشه حرمش نشست و التماسش کرد که ضامنت بشود، که ضامن خودت زندگی ت ناموست بشود، و خیالت راحت بشود که اشتباه نیامده ای، راه همین جاست، خانه همین جاست.
دو روز در مشهدی و نمیدانی دو روز یعنی چه، یک لحظه، یک چشم برهم زدن، یک روزش را که گند زدی به حال خودت و همسفر همیشگیت و تمام طول راه از حرم تا خانه هی گشتی دنبال رنگ چشم هایش، که وقتی قهر کرده و رویش را میچرخاند هی باید بگردی تا رنگ چشم هایش را بیابی و ببینی کدام رنگی بود، ابی بود چشم هایت ؟ عسلی ؟ سیاه ؟ نمیدانم آنقدر چشم هایش شکسته و رنگش پریده که نمیدانی چه رنگی ست، دلم راضی نمیشود، تمام طول راه هی سرم ررا میبردم جلو، هی میخواستم بگویم، هی نمیشد، هی نمیشنید، آخرش نمیدانم گفتم یا نگفته مهربان گفت فدای سرت و اوف یک نفس عمیق !
سه تا گوشی را کوک کرده ایم برای فلان ساعت قبل از اذان که برویم حرم، که نماز را همان جا بخوانیم، تا صبح هم همان جا باشیم و بعد بلند شویم دوتایی برویم استقبال آن مسافری که قرار است بعد از ما برسد و هنوز تنهاست، یکی زنگ میخورد نمیشنوم، آن یکی زنگ میخورد میشنوم نمیشود بلند شوم، آن یکی آن قدر دور زده شده به شارژ که اصلأ مهم نیست بگذار زر زر کند تا خودش خاموش بشود، دوباره زنگ میخورد این بار زنگ کوک ساعت نیست، پشت خط یکی ایستاده ایستگاه قطار و منتظر است ما برویم سراغش که بیاوریش که گم نشود و بداند کجا باید بیایید، پلک هایم میخواهند بشکنند، باز نمیمانند، صدایش که از پشت تلفن می آید خواب درون چشم هایم زهر مار میشود یکی دو جمله بلغور میکنم و میگویم خودت را برسان فلکه آب نزدیک باب رضا من همان جام و اصلأ نمیگذارم بگوید باشد یا فلان و بهمان قطع میکنم و میروم دنبال لباس هایم میگردم و بین راه مهربان را صدا میکنم که من رفتم که نکند از خواب بیدار شود و ببیند نیستم و ...
این اتفاق سه بار دیگر افتاد همین که سه تا گوشی مختلف را در جای جای اتاق بگذارم و برای سه زمان مختلف کوکش کنم که سحر بشود رفت حرم و گوشه ای نشست، نشد که نشد، زمین که میزدم آن چنان میخوابیدم که انگار صد سال است نخوابیده م، شب آخر آنقدر دیگر خوابم می آمد، آنقدر برایم مهم بود رفتن و نشستن در حرم که اصلأ تمام شب را نخوابیدم و بالای سر مهربان نشستم تا ساعت بشود سه و گوشی زنگ بخورد و بلند شوم حاضر شوم، و اصلأ امکان نداشت مثلأ یک دیقه زودتر بلند شوم، مثلأ دو پنجاه و هفت دیقه بلند شوم، همان سه که سه روز تمام کوک کردم و بیدار نشدم، بلند شدم و چراخ را روشن کردم و راه افتادیم این بار سه نفره، حسین را همان جلوی در باب رضا فرستادیمش دنبال تنهایی خودش و دوتایی رفتیم گوشه ای نشستن، شب آخر، زیارت آخر، سلام آخر و اشک های آخر، میدانستم آخرین لحظه هایی ست که درون حریمش نفس میکشم، خوابم گرفته بود، از حوصله سر رفتن که نبود، آن همه ادم های چاق و لاغر آنجا بودند، آن همه سر و صدا های مختلف با لهجه ی عربی ترکی و خیلی های دیگر که بلد نبودم، حرم یک چیزی کم دارد، مثلأ یک گل فروشی، یک گل فروشی با گل های تازه که هر وقت دلت خواست بروی یک گل رز سرخ رنگ بخری و جلوی همه ی آدم هایی که دارن با چشم هایشان تو را موهایت را و مهربانت را میخورند، بدهی دست همسرت و همان جا جلوی امام مهربانی نشانش دهی که زندگی چقدر دوست داشتنی میشود وقتی چون تویی درون آن هست و نفس میکشد، راستی آقای خوبی ها نفس مهربانم مدیون توست، همان هفت ماهگی که قلبش را سپردن به دست های مهربانت و حالا آنقدر بزرگ شده که به زندگی ام نفس بدهد و تا بیایم حرمت و بگویم سلام آقا ...
راستی تا همین یک هفته پیش فکر میکردم مشهد همان یک تکه حرم و چنتا خیابان این طرف آن طرفش است، حتی وقتی درون تلویزیون تبلیغ سرزمین موج های آبی را میدیدم همین خیابان های اطراف حرم را میدیدم و میگفتم حتمأ باید بروم یک سری توی این خیابان های نزدیک حرم بزنم و پیدایش کنم، یا همین پدیده شاندیز که در خیالم می آمد از کدام در حرم بروم نزدیک تر میشود تا بروم و با روند رو به رشدش بیشتر آشنا بشوم، همه اینها تا همین سه روز پیش بود که یک وبلاگ نویس با معرفت و مرد منش همه ی زحمت های یک دیدار دوستانه را کشید و رفتیم به سراغش و از آنجا ما را برد خیابان فرهاد و آن ته ته ش ناهار دعوتمان کرد کافه غذا و همه کوبیده خوردیم، همان جا بود که فهمیدم مشهد جاهای دیگر است و حرم یک تکه از آن، که همان یک تکه از هر دری که بروی و بیایی به هیچ کجای مشهد نمیرسی و فقط به حریمش میرسی، نمیدانم شاید از این به بعد روی بلیط مشهدمان خط بزنم و بنویسم حرمش، روز آخر هم زد به سرمان که برویم بگردیم و بازار گردی کنیم، خیابان سجاد راس ساعت پنج، شهر مرده ها بود، سوت و کور، همه مغازه ها بسته کرکره ها پایین، آنقدر آن جا را بالا و پایین رفتیم تا هوا تار شد، هر چقدر هوا تار تر میشد شلوغ تر میشد، باورتان میشود پاساژها تازه ساعت شش باز کنند و تا چند باز هستند راستی؟ همان جا پاساژ مروارید دو عدد آدم مجازی دیدیم که درون فکرم هم نمی آمد که ما اینها را حتی در برزخ ببینیم چه برسد به اینجا و چهارتایی یک عکس دسته جمعی بگیریم، شب جمعه بود و انگار باید همه میرفتن سر خاک مرده هاشان، شاید اینجا مرده ندارند، شاید مرده هاشان تمام شده اند، نمیدانم خدا همه ی مرده ها را بیامرزد که چنین شب جمعه ی با برکت و شادی را رقم زدند، و امشب با تمام خستگی بین انبود جمعیت این آدم های مشهدی خیابان گرد و هنوز چند روز مانده به روزش بیست و شش سالگی م را دیدم، بیست و شش سالگی که سرم را پایین تر میکرد و چشم هایم را خیس تر ...

+ به قول حسین همه ایران بخاطر شفاعت امام رضا میرن بهشت این مشهدیا بخاطر نفرین امام رضا میرن جهنم !

+ گزارش تصویری اینجا و اینجا و اینجا و وبلاگ بانو ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم