زندگی سنتی و مدرنتیه، جدالی بین خانواده امروزی و خانواده ی دیروزی، روح الله حجازی کارش را خوب بلد است دوئلی راه می اندازد که یک طرف آقای محمودی و بانو را قرار میدهد با لباس های سنتی، با خانه ای سنتی با رفتارهای زناشویی سنتی، با ادبیات و لحن گفتاری سنتی، یک طرف دیگر آرتین و ساناز شبانه سرو کله شان پیدا میشود و مقابلشان می ایستند، و فقط آمده اند بردارند، و این هنر فیلم است که نشان دهد این ها فقط آمده اند خانه قدیمی را ترمیم کنند و دیوار آشپزخانه و اتاق ها را بردارند، ولی آمده اند بردارند نه دیوار های قدیمی خانه را، دیوارهای سنتی زندگی را، دیوار عفت را، حیا را، دیوار بزرگ خانه را که تمام سنگینی سقف خانه روی دوشش است و با کمدی چوبی و قدیمی تزئین شده، دیوار بین زنانگی و مردانگی را.
روح الله حجازی کمی گستاخ شده، دیگر احتیاط های فیلم قبلی ش را نمیشود دید، تمام نامعادلات حل نشدنی و گذشته اش را اینجا حل میکند و بعد از یک سال همان آقای میم بزرگ میشود پخته تر و مردتر میشود صدایش میکنند آقای محمودی، آنقدر مرد شده که دختر خواهر بانو از او میترسد، از کسی که در زندگی ش فقط شوهر خاله ش است میترسد، و براستی فرخ نژاد دارد لقب جادوی بازیگری ایران را میبرد، اگر این فیلم هیچ نداشت، هیچ به معنای مطلق، و فقط بخاطر انتخاب بازیگرهایش باید ایستاد و برایش دست زد، خانوم سنتی خانه میشود هنگامه قاضیانی، با لحنی آرام، با همان اضطراب های مادرهای خودمان که از صبح تا شب میشورند و میسابند و میپزند، هنگامه قاضیانی اینجا نقش پیغمبری دارد، نه پیغمبری شعاری، نه پیغمبری که راس ایستاده باشد و همه ی کاراکترهای فیلم زیر پایش باشند و از بالا حرف بزند، پیغمبری که دوش به دوش همه ایستاده میخندد میگرید و آخر هم پیروز این دوئل همین مادر نگران و خانه دار میشود که فوق دیپلم ادبیات دارد و راضی ش از زندگی ش، چون شوهر خوب دارد بچه خوب دارد و دستشان به دهنشان میرسد و خودش میگوید مگر یک زن از زندگی چه میخواهد جز اینها ؟
و به راستی که پیمان قاسم خانی بازگریش چقدر بهتر از نویسندگی ش است و چقدر نقش یک پسرک امروزی که بدنیال زن اجتماعی و امروزی میگردد و غیرتش را قورت داده و آرام است، خوب بازی میکند، و چقدر کم می آورد از مدل زندگی ش، از غیرت نداشته اش، و دست آخر هم بازنده این دوئل میشود با همه ی دب دب کپ کپه ش و با آن ماشین آمریکایی زیرپایش، جفتی که تعهدی روی هم ندارند، جفت امروزی ش باید ترانه باشد، ترانه روی پرده ها با سیگاری در دست، با خنده هایی عشوه گرانه، با تمام مخلفات امروزی و احتماعی بودنش که راستش را بخواهیم بازنده ست، بازنده اصلی، چون هم در فیلم مرد دوست داشتیش دستش را ول میکند تا برود هر جا لیاقتش است، هم در ذهن مخاطب باخته، و در تمام طول فیلم این سئوال در زهن همه میچرخد که سنتی باشیم یا مدرنیته، من مرد سنتی باشم با لباس های سنتی و زنم را همیشه در خانه ببینم با همان لباس های معمولی یا بگذارم برود بیرون و خودش را هفت رنگ کند و روزی چند دیقه از رنگش نصیب من شود ! یا من بشوم آشپز و کلفت خانه و همه ش بشورم و بپزم از نزدیک مراقب شوهر و بچه م باشم یا بشوم زن شوهری که کاری به کار من ندارد و من هر وقت دلم بخواهد میتوانم هر کاری بکنم و با متین زندگی م حرف بزنم بخندم و دست آخر ببازم.
دلمان بخواهد یا نخواهد همه مان درگیر همین سنتی و مدرنیته شده ایم و درون زندگی مان مشغول دست و پا زدن در همین دوئل هستیم، این فیلم خوب نشان میدهد این جدال را که آخر و عاقبت هر کدام چه میشود، آنقدر این فیلم را دوست دارم که درون همان سالن تاریک سینما مهربان دستم را محکم تر میگیرد، همان جا که زن سنتی به آرتین میگوید مرد نباید زنش را رها کند بگذارد هر کاری میکند بکند.

+ زن باس هنگامه قاضیانی خانه ی آدم باشد، با دست پخت خوب با مادر خانه بودن با همان لباس های ساده و معمولی.

+ میخواهی بروی برو من از دست هایت خارج نمیشوم.

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۸ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم