اگر میخواهید بروید فیلم چ را ببینید حتمأ قبل از خاموش شدن چراغ ها و پخش فیلم از خودتان بپرسید رفته اید شهید چمران را ببینید یا سینمای حاتم کیا را، اگر رفته اید برای دیدن زندگی یک نفر، یک بزرگ، یک مرد دوست داشتنی درون کتاب ها، یک قهرمان مثال زدنی که تا سالیان سال مثالش را میزنند، یک چریکی که درون عکس ها فقط عینکش را میبینی و ریش سیاهش را، نروید، خودتان را خسته نکنید چون هیچ جای فیلم فرمانده ی چریک جنگ های نامنظم کردستان را نخواهید یافت !
از اینجا به بعد شاید قسمتی از فیلم لو رفته باشد اگر میخواهید خودتان ببینید پس نخوانید !
حاتمی کیای سینمای ایران بازگشت، با دستی پر، با زنگوله ای به پا بسته شد، برگشت، صدا کنان، آنقدر صدا دارد، آنقدر این فیلم صداهای قشنگ دارد که اگر مختان لازم است با صداهای خوب پر شود و نفس بکشد حتمأ بروید یک سینمای خوب پیدا کنید و التماس آپاراتچیش را بکنید که فیلم چ را برایتان بگذارد و ببینید، فیلمی که ضرب آهنگ خوبی داشته باشد، که صدایش با اعصاب و روانت بازی کند و در دلت بنشیند این قابلیت را دارد که چشم بسته فقط گوشش داد، راه رفتن های چهارپیاده میان دشت های سبز، صدای زوزه تیر غریبه های شهر، ناله های سوزناک زنی بالای جنازه همسرش، صوت لهجه کردهای خوب و کردهای بد، همه اینها شما را وادار میکند که سکانس هایی حتی صدای نفس خودتان را هم نشنوید، چ میداند کجای فیلمش به موسیقی نیاز دارد، کجایش نه، میداند با چه سطحی از ولوم موسیقی اشک مخاطبش را در بیاورد و با چه سطحی نفس ها را حبس کند، فیلم، فیلم خوش صدایی ست، کنسرت صداهایش را از دست ندهید.
چ کیکی خوشمزه ست، از آن کیک ها که وقتی در دهانت میگذاری مزه خامه ش را جدا میفهمی، مزه موز و گردو و ما بقی مخلفاتش را جدا جدا زیر دندان هایت حس میکنی و بعد قورت میدهی، فیلم قشنگ میگذارد غیرت کُردی در دهانت مزه کند بعد قورتش بدهی و بجانت برود، مزه اشک ریختن در سینما بدون بازی با احساساتت، فیلم حتی میگذارد مزه پاسدار بودن زیر پوستت برود، پاسدار بودن آن زمان، آن زمان هایی که ننگ بر جنازه ی پاسداری بود که شهید شده باشد و خشابش تیر داشته باشد، اصلأ سناریو برهمین بوده انگار، آنقدر مزه ی این حواشی به دلت مینشیند که دیگر دنبال اصل قصه نیستی، بعد که تمام شود و از سینما بیرون می آیی تازه یادت می افتد که پس چمران چریک کجایش بود، و این تنها راهی ست که باز گذاشته برای نقد نقادان، و چه زرنگی زیرکانه ای میتواند باشد که کارگردان بخواهد مخاطب مزه همه ی حواشی زیر دهانش بیاید به اسم یک نفر دیگر.
چ خوشمزه ست، چرب و چیلی ست و جان میدهد برای گرفتن عکس، اگر گوشهایت را بگیری و فقط تصویر را ببینی هیچ کجای مغزت احساس نمیکند که تمام کار تصویر برداری و تدوین و جلوه های ویژه اش کار همین خاک است، تصویرهایی میبینی که چند سال از سینمای ایران جلوتر رفته اند و به هالیوود رسیده اند، سکانس هایی که فقط باید در فیلم های اکشن غربی دید و نه هیچ کجای دیگر.
قصه ش قهرمان دارد، قهرمان برایش تعریف شده ولی خوب نه، اگر بیننده چمرانی نشناسد، اگر ته ذهن مخاطب چمران قهرمان نباشد پس فیلم هم قهرمانی ندارد، ولی همین قهرمان بودن چمران کمک میکند به مخاطب که ندیده و نشنیده قهرمان قصه را بشناسد و مدام منتظر یک کار قهرمانانه باشد، و وقتی همان قهرمان ذهن ها میشود مختار، مختاری که فلان کرد و بهمان کرد بخواهی یا نخواهی رفته ای سینما نشسته ای که دوباره مختار با همان پریدن اسب و تیر بر دشمن کشیدن ها را ببینی در سینمای حاتمی کیا !
حاتمی کیا کارش همین است شوک به جان سینما بدهد، به جان مخاطب بدهد، به جان نویسنده و تصویربردار و صدابردار بدهد، حاتمی کیا کارش همین است شوک به جان خودش بدهد و نبض حاج کاظم آژانس شیشه ای دوباره بزند و آرام بگوید فاطمه فاطمه ...

+ مریلا زارعی سیمرغ را برد همان لحظه که هانا، مرد زندگی ش را روی کول دیگری دید و خودش را بالای سر سیروان زخمیش رساند و دور قد و بالایش رفت.

+ دوست دارم حاتمی کیای درون ذهنم همان حاج کاظم خسته و شکسته باشد تا صدای هلی کوپتر و تیر و ترکش !

+ این نوشته را در صاحب نیوز بخوانید !

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٦ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم