چ را از چمران میشناختم، از آنجا که یک سال تمام منتظر چ هستم تا روی پرده بیاید و ببینم چه کرده ابراهیم سینمای ایران، چ برایم فقط یک چیز بود چمران، ولی حالا چ شده صدای خش دار و گرفته چاووشی ایران که نه نالید از مجوز نگرفتن هایش نه قهر کرد و فکر فرنگ رفتن به سرش زد، چ مثل چاووشی که گربه های وطنش را به هزارتا لبخند فرنگی نفروخت و ماند تا برسد به گروه چمران و دستش را بدهد بدست سینمای حاتمی کیا تا چاووشی بماند و چاووشی بخواند !
این روزها شاید تنها خبری بود که دستم را برد برای نوشتن، انگار که رادیو گفته باشد: شنوندگان عزیز توجه فرمایید، توجه فرمایید موسیقی فیلم چ مثل چمران را آقای محسن چاووشی میخواند ! و بعد یک تک صدا زیر صدای مجری رادیو میرود، صبوریم کمه بیقراریم زیاده چقدر بیقرارم من و صاف و ساده و همینجا درست همینجاست که تویادت می آید معجزه موسیقی ش همین است که صدایش اصلا خوب نیست، معنی شعرهایش را هم شاید نمیشود فهمید، سبک و سیاق موسیقی ش هم یک جور خاصی ست ولی میشود یک قطعه ش را گذاشت هزاربار گوش داد و باز کم بیاوریش !
زندگی رفته روی دور تند، انقدر تند تند شب ها روز میشه و روزها شب که نمیدونم شنبه چه روزیه و یکشنبه کی میاد، از تمام روزهای هفته فقط دنبال پنجشنبه میگردم، از روز دوشنبه دیگه هر کی از من میپرسه امروز چند شنبه ست میگم پنج شنبه، یا شاید در طول روز چند بار از یکی بپرسم امروز پنج شنبه ست؟ آخه پنج شنبه تنها روزیه که بعدازظهر ش دیگه کاری نیست و میشه یه دل سیر خوابید و شب ش هم میشه یه دل سیر فیلم دید، ساعت خواب شبانه روزم کاهش یافته به روزی سه الی چهارساعت، دارم تمرین میکنم سرپا بخوابم یا ظهرها که واسه ناهار میام خونه پشت فرمون بخوابم و برسم خونه، انقدر همه چی تند شده که یک سری چیزها یادم میره، یا یادم میره واقعأ یا شک میکنم که شاید یادم رفته، آخر وقتا که میشه شروع میکنم به نوشتن، هر کی هر چی میگه، هرچقدر پول که میاد دستم همه رو مینویسم تا فردا صبح دوباره بیام بخونم و ببینم چی به چی بوده، از سرکار میام بیرون نمیدونم در و بستم یا نه، گاو صندوق قفل شده یا نه، اصن اومدم بیرون یا نه ...
خیلی زودتر از اینها میخواستم درباره حس آن شب بنویسم، ولی هرچه گذشت هراس نوشتنم بیشتر شد و نشد که بنویسم، که بنویسم یک آخر شبی بود که داشتیم میرفتیم خانه چند قدم مانده بود که حسین آقا را پیاده کنیم برود خانه شان و تنها بگیرد بخوابد که مهربان یکهو بی مقدمه برگشت و گفت: چقدر خوبه که حسین آقا خواهری نداره که دلشون برای هم تنگ شه، نمیدونم این حرف برای چی زد، به حسین گفت که خوشبحالت که خواهر نداری و دلت تنگ نمیشه یا به من گفت، شاید به من گفت، شاید روی کلامش با من بود و مهربان دخترک ساده رویش نشده سرش را بگرداند سمت شوهرش و بگوید دلم برای سجاده م برای داداش کوچکم تنگ شده، بفهم، هنوز آهنگ بغض جمله اش در گوشم میچرخد، هنوز اشک های آرام شبانه ش که رویش را کرده بود سمت پنجره و آن بیرون، خنده های داداشش را میدید از گوشم بیرون نرفته، چقدر سخته ادم بعد این همه روز سگ دو زدن و بدو بدو کردن که سنگ تموم بذاره بفهمه که یک جای زندگیش لنگیده و همه حواسش به همه جا بوده جز دلتنگی، قبل اینکه ادامه شو بگم اول آخرشو بگم: روز پنجشنبه و جمعه تنها روزهایی ست که میشود به شهر مهربان رفت و مهمان خانه آقای قلدر شد، تمام حساب کتابهایم را کردم و پنجشنبه صبح به اقای قلدر خبر دادم که ظهر می آییم و منتظرمان باشند، که نرفتیم، که یک شبانه روز روی مخ مهربان راه رفتن و التماس کردن که دست از سر لج بازیش بردارد و برویم به دلتنگیش برسد را یک نفر خراب کرد و نرفتیم، یک نفر که از روز اول فقط خراب کرد که تا الان هم که آرامش هست کارش خراب کردن است، که قلدر است و جز قلدری چیز دیگری بلد نیست. کجایند مردان مهربان و ساده و بی ادعا ؟

+ خوشبحالم وقتی میخندی

+ یک صبح که از خانه رفتم بیرون نمیدانستم ظهرش یک جفت بلیط رفت و برگشت به بهشت در دستمان است.

+ هستیم، بخاطر سرما بستیم.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم