یه مثل قدیمی هست میگن بنگاهی خوب خوبشم عوضیه، یک مثل کاملأ مطلق، مصداق هم روی بنگاهی هست، فرق هم نداره بنگاهی خونه یا بنگاهی ماشین، درسته هیچی مطلق درست نیست ولی تو مورد بنگاهی متاسفانه درست از آب دراومده، انگار باید ژن عوضی اول تو وجودت داشته باشی تا بتونی یه بنگاهی راه بندازی و تا میتونی تو چاله چوله های مردم راه بری، خیلی این روزها زندگی وقت برای استراحت برایمان گذاشته بود حکایت خانه قدیمی پدر و مادری را فروختن و یک خانه شیک و نوساز برایشان خریدن هم شد قوز بالا قوز !
راستش را بخواهید این خانه یعنی همان خانه پدری از سال اول دبیرستان یا همان روز اول دبیرستان خانه مان شد، یعنی یک چیزی بین سیزده چهارده سال، و الان یک چیزی بین سیزده چهارده سال است که میخواهیم بفروشیمش، قصد فروختن داریم، هرزگاهی مشتری هم هست، فقط نمیدانم چرا نشده، تا همین اواخر که دیگر در و دیوار و حتی دانه دانه شیرهای آب خانه هم صدایشان در آمده و مینالند، کاشی ها نصفه شب یک هو دسته جمعی سقوط میکنن و پودر میشن، شیرها یکبار دلشان میخواهد تا خود صبح آبشان هدر برود و یکبار دلشان میخواهد هیچ آبی از درونشان بیرون نیاید، حتی در، در هم بازیش گرفته، گاهی میبندد و گاهی هم چهارطاق باز است.
برای بار چندم خودم دست بکار میشوم که کاری کنم، چند ساعت قبل حاضر شده بودم، از خانه بیرون میزنیم چهارتایی، برای گشتن و پیدا کردن خانه، نا خودآگاه چشمت به تمام بنگاهی های شهر می افتد به تمام آپارتمان های ساخته شده ی جدید و قدیم، راستی این جور وقت ها که میخواهی بخری یک خریدار مظلومی و وقتی میخواهی بفروشی باید یک فروشنده مغرور باشی؟ یک رابطه عجیبی بین فروختن و خریدن است که تا خانه ت را نخرند پس تو هم نمیتوانی بخری، یا اگر دلت بسوزد و خانه ت را زیر قیمت بدهی ولی هیچ کس دلش برای تو نمیسوزد و خانه ش را زیر قیمت نمیدهد.
بنگاهی ها همه عوضی اند، هر بار که میخواستم در بنگاهی را باز کنم اول این را بخودم میگفتم بعد سلام میدادم، و هر بار که یک مشتری می آوردند برای خانه مان اول میگفتم از خودشان است آمده بز خری کند برود برای خودشان، به مهربان همین را گفتم که میخواهند بز خری کنند، گفت یعنی چی، مانده م چه جوابی برایش بگویم تا بفهمد منظورم چیست، یکی دو روزی نگذشته بود که یکی از همان عوضی ها به شدت دنبال فروختن خانه ما بود و تا پای معامله و نوشتن قرارداد هم رفتیم که لحظه آخر بلند شدم و گفتم خدافظ و آمدیم بیرون، فهمید بزخری یعنی چی و دیگه هم حرفشم نشد، فردا که عوضیه زنگ زد یه چیزی بهش گفتم تا تهش سوخت و دیگه دنبالمون نیومد، فکر کنم شغل جدیدمه که سگ شم و پاچه اینا رو بگیرم که فکر نکنن چه خبره !
حواسم به نوشتن نیست، حواسم به سر و وضع و لباسامم نیست، موهامم که بعد یک ساله دوباره برگشته به همان ذات خودش، من در خیابان فلان عاشق شدم، من با همین موهای بلندم عاشق شدم، عشق همین است که هیچ جا آرام نشوی جز همان خیابانی که عاشق شدی، که بروی گوشه همان خیابان پارک کنی پیاده شوی حتی بغلش کنی، میشود خیابان را بغل کرد نه؟ گاهی میروم روی صندلی همان خیابان مینشینم، چشمانم را میبندم و دنیا تمام میشود، آخ که خیلی وقت است مرگ دیر کرده است، تقریبأ چیزی بین سه ماه و چند روز است که دیر کرده، میخواستم همان روز اول بعد بله گفتنت بمیرم، نگرانش شدم نکند مرده باشد مرگ؟

+ زن باس بو قرمه سبزی بده، اصن زن باس قرمه سبزی باشه

+ در من خرس بی حوصله ای نشسته، خوابش هم نمیبرد در این زمستان !

+ امروز هم شبانه خسته و بی حوصله حتی چایی نخورده معامله را فسق کردم و برگشتم خانه، ما هنوز اینجاییم.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم