صدای قرقر تراشکاری می آمد که صدای اگزوز این یکی هم بلند شد، اوضاع خوبه همین که انقدر سوت و کور نیست که خوابم ببره یعنی خوبه ولی خوابم میبره از خستگی.
موقع نوشتن میشه جوری نوشت که مخاطبت موقع خوندن حس کنه وقت نوشتن خنده رو لبات داری یا اشک تو چشمات، ولی چه جوری باید بنویسم شما که میخونید حس کنید دستام سیاهه یا روغنی ؟ الان ده روز که اینجام، اینجا یکیو میخواستن حساباشون کتاب کنه، البته قبل من یکی دیگه بود که حساب کتاب کنه خیلی پسر تیز و بزی م بوده ولی شانسش میزنه میره یه جای بهتر میشه حسابدار نمایندگی فلان، خب حقشه واقعا کار بلده، تو مغزش دو سه نفر نشستن فقط عدد حفظ میکنن لعنتی، دو سه روز اول بهش حسودیم میشد بعد کم کم عادت کردم حالا اون از اینجا رفته و شده حسابدار نمایندگی فلان من اومدم اینجا شدم حسابدار تعمیرگاه بهمان، اولین بار که حسابدار میشم، تجربه خوبیه، گردش مالی خوبی زیر دستات میره و میاد، میتونی با عددا بازی کنی، تازه حوصله مم که سرمیره پولا رو میارم میشمارمو شروع میکنم به دسته کردن، دسته کردن پولا حس خوبی به آدم میده، اینکه موقع شمردن هی برسی به تهشو تو دلت دلشوره باشه که صدتا میشه و میتونم ببندمش بذارمش کنار یا نه و همه نود و هشت تا شمردن واسه هیچی بوده. هیچ وقتم اخر شبا پولا رو نمیشمارم دفتر دستک و میبندم میذارم واسه فردا صبح، صبح وقتی قراره با پولا بازی کنی و یکی یکی جدا کنی بسته صدتایی درست کنی روحیه خوبی بهم میده، همینکه دستت فلان تومن پول داری پس دستت تنگ نیست ولی نمیتونی هزارتومنشو خرج کنی پس جیبت خالیه حسی بهت دست میده که تا حالا تجربه شو نداشتم، ولی خوبه خوشم میاد، با اینکه میدونم اخر ماه که حسابا رو ببندم کلی موجودی صندوق کم میارم ولی میگم باز خدا بزرگه.
میدونین چرا موجودی صندوق کم میارم؟ اخه شما فکر کن یکی میاد فاکتورش شده شصت و دو تومن با کلی پونصدی و هزاری پولشو میرسونه به شصت من چه جوری دلم میاد دو تومن ازش بگیرم؟ اون روزای اول یه لبخندی میزدم و میگفتم بسلامت و نمیگرفتم کم کم که رفتم جلو تازه دارم میفهمم چه خبره، البته هنوزم نمیگیرم، هنوزم لبخند میزنم و میگم بسلامت ولی تو دلم میترسم، هر روز که میریم جلو بیشتر میترسم ولی عیب نداره خدا بزرگه.
همین نیم ساعت پیش اوسا داشت ترمزای یه ماشین چک میکرد تو همین یه وجب حیاط گاراژ هی گاز میداد هی میزد سر ترمز، صدای خوبی داشت، صدای ترمز و خط ترمز، گفتم صدا، قبلنا خیلی عشق صدای موتور بودم، صدای زنگ گوشیمم یه فوردی بود که گاز میداد و با دلم بازی میکرد، دیروز نشسته بودم همینجا که صدای یه موتوری اومد، تاخودآگاه بلند شدم رفتم بیرون یه پرشیایی کاپوتش بالا بود و اوسا داشت گاز میداد ...
تو مکانیکی میشه بگی وبلاگ دارم؟ جایی که نه اینترنت دارن نه یه سیستم خوب، فکرشم نمیکردم شاگرد مکانیکا وقتای بیکاریشون از فیلتر شدن ویچت حرف بزنن و فیس بوق بازیای دیشبشون باعث غرورشون باشه، شایدم عکسای آواتارشون خوشگل تر باشه مثلا، خلاصه این ده روز تجربه های جدیدی تجربه کردم، صداهای خوب، حسای خوب، مکانیکایی که دستاشون سیاهه و زمخت، کم کم حس میکنم دارم زمخت میشم، فکر کنم باید بشم یه مرد زمخت دست زبری که صبحا واسه خانومش شیر میبره تا تو خواب بخوره و دوباره بخوابه، یا مرد سیاه و زمختی که جمعه که میشه، میشه خانوم خونه و آشپزی و نظافت و ...
اینترنت خونه هم قطع شده، سرکارم که خبری از این حرفا نیست، خلاصه یا سرکارم و اوسا هر لحظه ممکنه بیاد تو و بگه همه ش گوشیت دستته یا خونه مو از ترس مهربان نمیتونم گوشی دستم بگیرم و یه دل سیر وبلاگ بخونم !

+ مرد قصه تصمیم اکید گرفته برگردد به وبلاگ به کیبورد به تایپ کردن های شبانه ...

+ در زندگیم هیچ کاری را نه درست انجام دادم نه تا آخر تمام کردم جز دوست داشتن تو.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ نظرات ()

آهای دنیا : تو و تمامی ضمیرهایت دیگر به کارم نمی آئید… من نقطه های جای خالی ام را میخواهم